سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
سال ها پیش از ظهور دین اسلام،در زمانی که دین مسیح بین مردم رواج پیدا کرده بود،پادشاه کافری بود که دوست نداشت آیین مسیحیت در میان مردم رایج شود. او نمی خواست مردم با پیروی از دستورهای حضرت عیسی به رستگاری برسند
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

طفلی در آتش

طفلی در آتش

سال ها پیش از ظهور دین اسلام،در زمانی که دین مسیح بین مردم رواج پیدا کرده بود،پادشاه کافری بود که دوست نداشت آیین مسیحیت در میان مردم رایج شود. او نمی خواست  مردم  با پیروی از دستورهای حضرت عیسی به رستگاری برسند. می خواست مردم در گمراهی بمانند تا او بتواند با قوانین ظالمانه اش، بر آنها حکومت کند.با این وجود مردم ،گروه گروه مسیحی می شدند و روز  به روز بر تعدادشان افزوده می شد.

پادشاه از این موضوع بسیار ناراحت و خشمگین بود و با تمام قوا می کوشید مردم  را از آیین مسیحیت دور نگه دارد.او مسیحیان را دستگیر می کرد،شکنجه می داد و به  قتل می رساند.یک روز هم دستورداد تا یک بت سنگی در میدان شهر بگذارند.کنار آن بت گودالی پر از آتش برپا کرد و به مردم هشدار داد که اگر به بتی که در کنار این گودال آتش قرار دارد سجده کنید،با شما کاری ندارم؛اما اگر همچنان به پیروی از آیین حضرت عیسی ادامه دهید،دستگیر و شکنجه خواهید شد و در آتش خواهید سوخت.

مردم سست ایمان از ترس جانشان،دستور شاه  رااطاعت می کردند و هنگام عبور از میدان و مشاهده ی گودال آتش و سربازان مسلح، در مقابل بت به خاک می افتادند.

یک  روز زن جوانی که  طفل شیرخواری در آغوش داشت،از میدان شهر عبورمی کرد.او یک مسیحی مؤمن بود و حاضر نشد در برابر بت سجده کند.مأموران هم او را دستگیر کردند و پیش شاه بردند.شاه دستور داد کودک  را از او بگیرند و در میان شعله های آتش بیندازند.سربازی با زور کودک  را از آغوش مادر بیرون کشید و با خشم و نفرت به سوی گودال آتش برد.قلب مادر از شدت اندوه و نگرانی به درد آمد.ایمانش سست شد.می خواست در برابر بت سجده کند تا به فرزندش آسیبی نرسد.با خودش می گفت:«من که به این بت اعتقادی ندارم،اگر در ظاهر به آن سجده کنم،خدا از من ناراضی نمی شود.یک بار سجده می کنم و جان کودکم  را نجات می دهم.»

در همین فکرها بود که مأمور،کودک  را در میان آتش انداخت.در حالی که مادر از ترس و وحشت می لرزید و نزدیک بود که قالب تهی کند،کودکش را دید که در میان شعله ها نشسته و به او لبخند می زند.به نظر می رسید که آتش هیچ آسیبی به او نمی رساند.کودک تا آن زمان،زبان باز نکرده و حرفی نزده بود؛اما ناگهان صدایی به گوش مادر رسید.صدا،صدای فرزندش بود که می گفت:«مادرجان،من زنده ام.آتش مرا نمی سوزاند.خدای مهربان آتش را بر تن من سرد کرده است،همان طور که وقتی حضرت ابراهیم را در آتش افکندند،آتش برای او گلستان شد.مادرجان،در مقابل این بت سنگی سجده نکن.بیا،تو هم پیش من بیا و رحمت خداوند را با تمام وجودت احساس کن.بیا تا به اسرار حضرت ابراهیم پی ببری.بیا تا بدانی چگونه آن پیامبر بزرگ در آتش قهرنمرود نسوخت و سالم و سرافراز از آن بیرون آمد.بیا مادر،بیا و از آتشی که این پادشاه کافر برافروخته است،نترس…»

کودک همچنان سخن می گفت و مادرش حیران به او می نگریست.شاه و مأموران و تمام مردمی که در میدان جمع شده بودند، هاج و واج به کودک که به چهره ای خندان میان شعله ها نشسته بود و با صدایی رسا سخن می گفت،نگاه می کردند.کودکی که تا آن زمان کلمه ای بر زبان نرانده بود،حالا به راحتی حرف می زد.مادر با آغوش باز به سوی کودک دوید.خودش را در میان شعله ها انداخت و او را بغل کرد.آتش، مادر راهم نسوزاند.ناگهان عده ای از مردمی که برای تماشا در میدان جمع  شده بودند،به سوی آنها دویدند و خود را در آتش انداختند.مردم  با لبهای خندان و چشمانی که اشک شوق در آنها موج می زد،در میان  شعله ها ایستاده بودند و به چهره ی خشمگین شاه کافر نگاه می کردند.شاه از خشم می لرزید زیرا دیگر کسی از او واهمه نداشت.دلهای مردمی که در گودال پر از آتش ایستاده بودند،از عشق و ایمان به پروردگار یکتا لبریز بود.شاه باخشم رو به آتش کرد و فریاد زد:«ای آتش سوزان،چرا این مردم را نمی سوزانی؟چرا خاصیت خودت  را از دست داده ای؟چه کسی تو را جادو کرد و قدرتت را از تو گرفت؟»

از میان  شعله ها این صدا به گوش شاه  رسید:« من آتشم و تغییری نکرده ام.من بنده و مخلوق خداوندی هستم که هرچه اراده کند،همان می شود.بندگان مؤمن خداوند، به اراده ی او در شعله های من نمی سوزند وگرنه من همان آتشی هستم که بودم.هر انسان مؤمنی که با دل پاک به درون من قدم گذارد،نخواهدسوخت.من کافران و مشرکان و ظالمان را می سوزانم و خاکستر می کنم.»

شاه کافر به جای آنکه از این ماجرا عبرت بگیرد و پشیمان شود،بیشتر به خشم آمدو نتوانست از کفر و دشمنی با خدا و بندگان مؤمنش دست بردارد.چند نفر از نزدیکان او که با دیدن این ماجرا به قدرت الهی ایمان آورده بودند،از او خواستند که از کارهای بد دست  بردارد و مثل بقیه ی مردم به خدا ایمان بیاورد و آیین مسیحیت را بپذیرد.اما شاه  به حرف آنان گوش نداد.دستور داد همه را دستگیر کنند و به زندان بیندازند.از آنجا که شاه،کفر و ظلم را به حدّاعلای خود رسانده بود،خشم خداوند دامنگیرش شد؛آتش به  فرمان  خدا شعله ور شد و شعله هایش شاه کافر و پیروان و دوستان او را سوزاند و خاکسترنمود و به زندگی پلیدش خاتمه داد.

  ****************************************************

جهود= یهودی ،به معنای کافرهم به کار رفته است.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:ترانه های کودکان

مطالب مرتبط:

گاه بلا به سعادت می‌انجامد

مرغ مرده پرواز کرد

کشتی‌گیر و تیرانداز

تعقیب آفتاب

کبکها چه گفتند

بزرگ مرد کوچک

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین