او امام حسین (ع)را در مجنون دید
پیكر محمدباقر همانطور كه از خدا خواسته بود همراه همرزمانش در منطقه عملیاتی باقی ماند. گویی خداوند خواسته او را در وصیتنامهاش پذیرفته بود كه: «خوش دارم وقتی که شهید شدم جسد من را پیدا نکنند تا دیگر یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نكنم.»

شهید محمدباقر مشهدیعبادی، فرمانده گردان امام حسین (ع)، لشكر مكانیزه 31عاشورا
از برادر شهید سخن گفتن برای حسن مشهدی عبادی چندان هم راحت نبود، او متولد 1331 است وهشت سال بزرگتر از محمدباقر، اما به پیروی از ولایت امام خمینی از سال1362 وارد جبههها شد. او هم در عملیات هاشركت داشت وهم در معراج خادم شهدا بود. برای آشنایی با او و برادر شهیدش پای سخنان زیبایش می نشینیم .
عمل به قرآن، تكلیف از نوجوانی
محمدباقر درسال 1339 در محله قره آغاج تبریز متولد شد. در دوران مدرسه با حاج حسین مهر آمیز آشنا شد وتحت تاثیر خصوصیات اخلاقی وتربیتی ایشان قرار گرفت. ایشان در كنار كتابهای درسی به مطالعه كتابهای مذهبی میپرداخت و مخفیانه كتابهای استاد مطهری و آیت الله دستغیب را میخواند.
در نوجوانی بیش از 100حدیث را حفظ بود. پدرمان حاج یوسف، زندگی را با مغازه ای که داشت اداره میکرد و بعدازمدتی كه پدرمان بیمار شد وخانواده در تنگنای مالی قرار گرفت، محمدباقر مجبور بود علاوه بر ادامه تحصیل به كار كفاشی و اداره مغازه پدر هم بپردازد. به گفته مادرش، یک بار وقتی در سن شش سالگی به مسجد رفت و برگشت رنگش سفید شده بود. مادربزرگش علت را پرسید و محمد جواب داد:«یک روحانی نورانی آمد و دست مرا گرفت و گفت : محمدباقر تا آخر عمر نماز را ترک نکن! موقعی که از من جدا شد گفت: خدا شما را به آرزویتان برساند.» مادربزرگ مان پیشانی و صورت او را بوسید و گفت :«نور ایمان از چهره تو پیداست» برای فراگیری تجوید و قرائت قرآن هم در كلاسهای مسجد محله میرفت و همیشه میگفت: "بعد از یادگیری قرآن باید در عمل كردن به آن كوشا باشیم."
مبارزی برای انقلاب
محمدباقر در زمان انقلاب بسیار فعال بود، او در قیام 29بهمن 1356 تبریز یكی از صحنه گردانان اصلی تظاهرات بود. اوهمراه مردم در مبارزات خیابانی علیه شاه معدوم شركت نمود. در این مبارزات محمد باقركه17 سال بیشتر نداشت، توسط حامیان رژیم در تصرف كلانتری6 تبریز از ناحیه پا مجروح و به بیمارستان انتقال داده شد.
ایشان تا پیروزی انقلاب اسلامی دست از مبارزه برنداشت. وی به همراه دوستانش شهید مهدی پروانه، شهید ابراهیم آبشت و یعقوب خلیل زاده برای خودسازی به كوه عون بن علی (ع) كه تفرجگاهی در تبریز است میرفتند.
بعد از چند روز از آن حادثه به دیدار آقا مهدی باكری فرمانده لشكر عاشورا رفتم. گفتم: «آقا مهدی شایع است كه باقر اسیر شده است؟» آقا مهدی با حالت تبسم و خنده گفت: "اگر ببینم كه یك گردان عراقی سوار گردن باقر شدهاند تا او را به اسارت ببرند، باور نمیكنم چون باقر نیرویی نیست كه اسیر شود. به شما اطمینان میدهم كه باقر اسیر نشده است."
سربازی فداكار برای امام
محمدباقر در اوایل جنگ تحمیلی با لبیك گویی به فرمان مولای خود امام خمینی (ره) به عنوان یك بسیجی، داوطلبانه راهی كردستان شد و به مبارزه با عوامل ضد انقلاب پرداخت. او در پاكسازی كردستان نقش ویژهای ایفا كرد وحماسههای فراوانی از خود بر جای گذاشت. وی در تاریخ یازدهم آبان 1360 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. اولین حضور محمدباقر در جبهه در منطقه بانسیلان در عملیات محدود تنگه حاجیان بود و ایشان فرماندهی گروهان بسیج عشایر را بر عهده داشت. وی در این عملیات به دلیل اصابت گلوله به بازویش مجروح شد. من هم با هزار ترفند رفتم دیدارش وقتی او را مجروح دیدم، داشت سرود خمینیای امام را زمزمه میكرد، ناراحت شدم اما او گفت: "اینجا جنگ است، نقل و نبات كه پخش نمیكنند." محمدباقر یكبار دیگر در عملیات والفجر 4 در تاریخ دوم آبان ماه 1362 از ناحیه دو پا و دست مجروح شد.
مقاومت تا نفس آخر، شهادت مظلومانه
عملیات خیبر برایم یادآورمقاومت، پیروزی والبته درد و جراحت است. دشمن زبون زمانی كه كاری از دستش برنیامد از سلاحهای شیمیایی استفاده كرد. 65 درصد جانبازیام برای همین شیمیایی شدنهاست. رودهها و بسیاری از اعضای بدنم به شدت آسیب دیده است.

شب قبل از عملیات خیبر، محمدباقر به نیروها گفت : " كه هر كس از مال و منال دنیا، اولاد و عیال و قرض و خرج و هر نگرانی كه در زندگی دارد و دل نبریده است، بیهیچ مانع و خجالتی بازگردد، من به صراحت میگویم كه ماموریت ما در این عملیات، مأموریت شهادت است. ما تا آخرین نفس خواهیم ماند." در خلال عملیات خیبر دو گردان از لشكر 31 عاشورا از جمله گردان تحت فرماندهی محمدباقر مشهدی عبادی به همراه سه گردان از لشكرهای دیگر از جزایر مجنون گذشتند و در عمق خاك عراق تا پشت منطقه زید و كنار خاكریزهای مثلثی پیشروی كردند. نیروها در گردان امام حسین(ع) و حضرت علیاكبر(ع) بعد از دو روز مقاومت در حالی كه تا آخرین نفس جنگیده بودند، به شهادت رسیدند. در آخرین تماسهایی كه محمدباقر در هفتم اسفند 1362 بعد از وقفهای طولانی با مهدی باكری داشت، چنین خبر داد: «آقا مهدی! برادران یكایك تن به تن جنگیدند و به شهادت رسیدند. فقط ما ماندهایم كه آخرین نفرات هستیم سلام ما را به حضرت امام برسانید و بگویید ما در اینجا مظلومانه جنگیدیم و مظلومانه به شهادت رسیدیم.» مهدی باكری میگوید: «حالا هم میتوانید عقبنشینی كنید یا تسلیم شوید! » محمدباقر ناراحت شده و میگوید: «آقا مهدی! بنده امام حسین را این دو سه قدمی میبینم. غیر ممكن است كه زنده بمانم » در زمان مكالمه با بیسیم به روی آنها آتش گشوده بودند و محمدباقر به بچههای گردانش روحیه میداد و میگفت: «امام حسین(ع) با ماست و حالا نیروهای كمكی میآیند.» برای آخرین بار گفت: «آقا مهدی! التماس دعا! » و پس از آن با اصابت آر پی جی به سمت راست بدنش به شهادت رسید. پیكر متلاشی شده محمدباقر همانطور كه از خدا خواسته بود همراه همرزمانش در منطقه عملیاتی باقی ماند. گویی خداوند خواسته او را در وصیتنامهاش پذیرفته بود كه: «خوش دارم وقتی که شهید شدم جسد من را پیدا نکنند تا دیگر یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نكنم.»
برادرم تا 13 سال مفقودالاثر بود تا اینكه در سال 1375 به میهن اسلامی بازگشت و بقایای پیكر شهید در گلزار شهدای وادی رحمت شهر تبریز به خاك سپرده شد.
بعد از چند روز از آن حادثه به دیدار آقا مهدی باكری فرمانده لشكر عاشورا رفتم. گفتم: «آقا مهدی شایع است كه باقر اسیر شده است؟» آقا مهدی با حالت تبسم و خنده گفت: "اگر ببینم كه یك گردان عراقی سوار گردن باقر شدهاند تا او را به اسارت ببرند، باور نمیكنم چون باقر نیرویی نیست كه اسیر شود. به شما اطمینان میدهم كه باقر اسیر نشده است."
برادرم تا 13 سال مفقودالاثر بود تا اینكه در سال 1375 به میهن اسلامی بازگشت و بقایای پیكر شهید در گلزار شهدای وادی رحمت شهر تبریز به خاك سپرده شد
بخشی از وصیت نامه شهید
چه خوش است دست از جان شستن و دنیا را سه طلاقه کردن، از همه قید و بند اسارت حیات آزاد شدن، بدون بیم علیه ستمگران جنگیدن، پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ بر افراشتن، به همه طاغوتها و باطلها و تمامی نا حقها نه گفتن، با سینه باز و با مســرت و شادی به استقبال شهادت رفتن و . . . دوست دارم که کــوله بار خود را از غــم و اندوه و درد و رنج انباشته به دوش کشــم و شنا کنـان سوی ساحل مرگ بروم. خوش دارم وقتی که شهید شدم، جسد من را پیدا نکنند تا دیگر یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نكنم.
خاطرهای از زبان دوست شهید
در عملیات حضرت مسلم بن عقیل در گردان شهید مدنی بودیم. شب عملیات وصیت نامه خودش را به من داد. با بیان شیرینی که داشتند همراه با آقای سید احمد موسوی و شهید اصغر قصاب لحظاتی در تاریکی شب توفیق حاصل شده بود، ما را مورد توجه قرار دادند و با شور و حال عجیبی به طرف محل عملیات حرکت کردند و رفتند. ایشان در عملیات ذکر شده خط شکن بودند و چه حماسههایی که آفریدند. روزهای عملیات ما به اورژانس و معراج شهدا سر میزدیم. از برادران مجروح و شهید اطلاع حاصل میکردیم. طبق معمول در جلوی بهداری اورژانس صحرایی ایستاده بودیم که اول مجروحان را به آنجا میآوردند و بعداً به عقبه میفرستادند. ناگهان یک آمبولانس رسید، همه دورش جمع شدند، همه برادران حاضر به یکدیگر میگفتند بیایید مشهدیعبادی را هم آوردند. دیدیم از آمبولانس پیاده شده دو نفر بازوانش را گرفتهاند. مجروح بود ولی میخندید و شوخی میکرد، ما فوراً رسیدیم وپرسیدیم که چه شده؟ با خنده و با صدای بلند میگفت چیزی نشده صدام منو گاز گرفته!
منبع : روزنامه جوان