سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
من، صدای دلکش خطابه زینب را از جایی می‏شنوم که پای مفلوجِ معادلات تهی از قدرت عشق، کوتاه است و از پیمانه خلوت‏نشینان بی‏هنرِ لایعقل، در آنجا خبری نیست؛ چراکه آن عقلِ معادله‏ای، برای اثبات ادله خویش نیز در بند آزمون و خطاست و آن عشقِ تُهی لایعقل، مثال فردی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

قنداقه‏ای از جنس بال ‏های آسمانی

حضرت زینب

عشق، از نهان‏خانه دل، پای بیرون می‏نهد و از محاسبات و فرضیات خاکی و زمینی عقل، پاپس می‏کشد. از بامِ شدن‏ها و ناشدن‏ها اوج می‏گیرد و فارغ‏بال، در آسمان معنا سیر می‏کند؛ آنک تویی که از عرش، بر فرش می‏تابی.

«کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ...»

«درخت پاکی که ریشه آن در زمین و شاخه‏هایش در آسمان است...».

عشق در این عروج روحانی، دیدگانی را مفتون قدرت سیر و صعودش می‏کند که تا حال، با اشاره انگشت به ماه، نوک انگشت را می‏دیدند؛ نه خود ماه را زینب!

تو چکاوک آشیان گزیده عرشی، نام تو را رسول، از آسمان آورده است. نامت، محفوظ در لوح آسمان‏هاست. منادی عرش، نام «زینب» را زمزمه می‏کند.

ای فرشته لحظه‏های تنهایی حسین علیه‏السلام !

می‏خواهم از تو بنگارم. تو را ندیده‏ام؛ ولی انگار می‏بینم. صدایت را نشنیده‏ام؛ انگار می‏شنوم!

من، صدای دلکش خطابه زینب را از جایی می‏شنوم که پای مفلوجِ معادلات تهی از قدرت عشق، کوتاه است و از پیمانه خلوت‏نشینان بی‏هنرِ لایعقل، در آنجا خبری نیست؛ چراکه آن عقلِ معادله‏ای، برای اثبات ادله خویش نیز در بند آزمون و خطاست و آن عشقِ تُهی لایعقل، مثال فردی کور است؛ گاه پس می‏رود و گاه پیش؛ نه می‏رسد، نه می‏رسانَد!

ای بانوی زلال‏تر از آب روان! تو می‏آیی و غنچه‏های باغچه، آمدنت را در گوش هم نجوا می‏کنند.

ای کوه تنها مانده در میان نیزه ‏های شکسته!

جز تو چه کسی با کمر خمیده به داغی و فراقی، فریاد «ما رَأَیتُ اِلاَّ جَمیلا...» سر می‏دهد؟!

تو پناه آهوان گم‏ گشته خرابه ‏های شامی.

تو همان پروانه پر و بال سوخته بر بالین شمع مقتلی.

تو اینک می‏آیی و دل‏ها، خرسندند از آمدنت.

ای بانوی زلال‏تر از آب روان! تو می‏آیی و غنچه‏های باغچه، آمدنت را در گوش هم نجوا می‏کنند. ای کوه تنها مانده در میان نیزه ‏های شکسته! جز تو چه کسی با کمر خمیده به داغی و فراقی، فریاد «ما رَأَیتُ اِلاَّ جَمیلا...» سر می‏دهد؟!

درّ غلتان وجودت را فرشتگان، در حریرِ قنداقه‏ای از جنس بال ‏های آسمانی‏ شان می‏پیچند.

عطر روح ‏افزای وجود مقدست، از پس ستیغ کوه‏ های تاریخ، در دشتِ کنون از هنوز تا همیشه به مشام می‏رسد.

یا زینب کبری! ما اهالی شهر چهارده ستاره‏ایم.

رواق مَنظر چشمِ من آشیانه توست   ***    کرم نما و فرود آ، که خانه خانه توست

مپندارید این دختر حوری ‏وش آسمانی مقام، در لابه‏لای چرخ دنده‏های زنگاربسته عقل منهای عشق، که گره‏ خورده و بی‏تحرک، در متن صفحات قطور تاریخ خفه مانده‏اند، یافت می‏شود، یا در جام رندان مست، که با زلف پریشان در کوچه‏های عشق منهای عقل لاف می‏زنند و سر و موی می‏کنند، رُخ می‏نماید!

از زینب، تاریخ تولدی و تاریخ شهادتی دانستن، در این یکی، غزلی از گل و در آن یکی، جامه مشکین کردن و هِق هِق زدن چه ‏کار آسانی است و چه شناختِ بی‏ رنجی!

رها کنید زینب را با این ساده‏ انگاری‏ها!

این دختر، از تبار علی علیه‏السلام است؛ یا در شناختش زحمتی بِکِش، سر و مویی سپید کن که سر و موی کَنْدَن هنر نیست؛ یا رحمتی کن و از مرکب معرفتش فرود آ و راه خویش گیر!

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


منسیه علیمرادی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .