مهدی سهیلی شاعر شوریده در عصر معاصر

خدایا، بنده ای درد آشنایم

در کهکشان بیکران، زبان وادبیات پارسی ، مردان وزنان ارزشمندی ، با حضور در خشان خودشان، تمام توان خود ،را گذاشتند، تا ابن زبان مادری وپدری، شیواتر و زیباتر از گذشته، با عظمت بیشتر واستوار تر ازگذشته به نسل آینده ، این میراث گرانها را بسپارند، و خود به تاریخ پیوستند ،یکی از این چهره ها ،که الحق در طول عمر 63 ساله خود، خوش درخشید مرحوم مهدی سهیلی بود.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : مینا بای
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

مهدی سهیلی

 

مرحوم مهدی سهیلی ، از شاعران معاصر است، که  در سال 1303 ،در  شهر تهران متولد شد . پس از پایان تحصیلات ابتدایی ، متوسطه و آشنایی به  ادبیات پارسی ،علوم درسی دینی  ، صرف ، نحو عربی ، منطق و معانی ، وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه نگاری شد . در سالهای 1345 الی 1356 علاوه بر انجام کارهای مطبوعاتی و همکاری با  برخی روزنامه های تهران ، سرپرستی کاروان شعر و موسیقی رادیو مشغول گشت.

مرحوم مهدی سهیلی، شاعر  معاصر در شیوه عروضی و  شعر نو بوده ،صاحب نظر و از اصحاب ادب واندیشه  در این فضا بود، نویسنده توانا ، نمایشنامه نویس  با احساس ، مجری توانمند ،برنامه مشاعره ، در سالهای  دور بود..... که شنبه شبها، ساعت 20 از رادیو ایران بصورت زنده بخش میشد، و این برنامه طرفداران بسیاری فراوانی داشت ، و در  هر خانه وکاشانه ای  این  رادیو  بود  ،  که ساعتها وسالها  همنشین مردم روزگار بود ،مرحوم مهدی سهیلی  خود مجری  خوش ذوق ،خوش بیان بود ،و حافظه  بسیار قوی داشت، و از ذوق وشوق ادبی بسیار سرشاری برخوردار  بود ، اگر شرکت کنندگان ،شعری را فراموش میکردند، وبه غلط می خوانند، اوبا فصاحت وبلاغت به  برنامه شعر ومشاعره  شور وحال  می داد ، که وصف شدنی نیست ،شنیدنی است وبس ! در حال حاضر پس از سالها که از ان دوران می گذرد   خوشبختانه هم اکنون در رسانه ملی ، شبکه آموزش هر شب برنامه  مشاعره  توسط ، استاد ارجمند و بزرگوار ادب دوست و ادیب توانمند جناب دکتر اسماعیل  آذر  برگزار می شود که الحق از برنامه بسیار عالی تحسین برانگیز است که در بخش زبان وادبیات پارسی است .

سخن از مرحوم مهدی سهیلی سخنورقوی بود،و کلام او  در ذهن آدمی نفوذ میکرد، شعر  شاعران بزرگ را ، باشیوایی و حزن خاصی ادا می کرد، ،به اصول فصاحت ،بلاغت ،مهارت های  کلامی ، اعجاز واژگان و انتقال پیام آن بخوبی آشنا بود ، می دانست لحن کلام را در شعر خوانی به چه شیوه ادا نماید ، که در مخاطب اثربیشتر  کند ، صدایش با صلابت  بود، در یکی از سالهای تقریبا دور ،مجری برنامه ای بود، که  در کنار سفره افطار ماه مبارک رمضان الشریف  هم سفره معنوی مردم بود، و برنامه ای  ادبی ،مذهبی با شور حال عرفانی تحت عنوان «دریچه ای به جهان روشنایی »که بعداز اذان مغرب ، افطار بلافاصله از  رادیوپخش می شد، که اختصاص به حکایات گلستان واشعار بوستان استاد سخن اخلاق ،جناب سعدی شیرازی داشت، آن چنان زیبا ،محسور کننده  ، اشعار و ابیات جناب  سعدی را با وجد شور وحال عرفانی می خواند،که  اشک شوق و امید  به لطف ازلی و ابدی پروردگار یگانه  را از دیدگان روزه داران جاری می ساخت، اثر این کلام مرحوم سهیلی با اشعار اخلاقی ، انسانی ،عارفانه ،عابدانه ،در مخاطبین که روزه دار بودند، اثرات بسیار مطلوب می گذاشت ،الحق شعرپارسی فاخر اثرگذار و ارزشمند،بایست به تواند  ایجاد سازندگی  در امور معاشی ،معادی ، شور وشوق، نشاط سر زندگی، شادی وطراوت  ، امید وانگیزه و شوق پرواز  در افراد ایجاد   نماید،وبه توان با همه مخاطبین خود در هر گروه سنی ارتباط عاطفی عقلی احساسی برقرار کند،اساسا فلسفه شعر همین است که در روح وجسم افراد اثرات سازنده نماید عنصر شعر بایست روح خستگی ،رخوت ،کسالت ،خمودگی ،افسردگی را پاک نماید و شوق زندگی به اینکه آدمی فنا پذیر نیست جاودانه است و بایست برای ابدیت آمادگی پیداکند.

مرحوم سهیلی در پشت جلد مجموعه اشعارش که به فرزند خود اهداکرده بود نوشت « فرزندم ، من نشستم تا توبرخیزی ، نوشت فرزندم فرزند بزرگ خانواده کوله بار خاطرات خانواده را بیشتر از سایر فرزندان به دوش می کشد..»

آثار : اشک مهتاب /سرود قرن /نگاهی در سکوت //لحظه ها و صحنه ها /بیا با هم بگرییم /چه کنم ؟ دلم از سنگ نیست /چشمان تو در آیینه اشک/اولین غم و آخرین نگاه /بوی بهار می دهد /طلوع محمد /در خاطر من/ پنجره یی به باغ های نور /پرواز در آسمان شعر /یک آسمان ستاره /کاروانی از شعر - 14 جلد /گنجواره سهیل - 3 جلد /مشاعره /گنج غزل /بزم شاعران/سرود خدا /شعر و زندگی /بوسه یی بر دست مادر /شاهکارهای سعدی /شاهکارهای صائب و کلیم /ضرب المثل های معروف ایران /خاطرات یک سگ /سر دبیر گیج /خدایش رحمت کناد.

در شعر زیر او به زیبایی  در وصف زندگی و نعمت هایش را مطرح می نماید و به آدمیان یاد می دهد در زندگی روزمره دچار روزمرگی نشوند

«زندگی » زیباست، کو چشمی که « زیبائی » به بیند ؟ 

کو « دل آگاهی » که در « هستی » دلارائی به بیند ؟ 

صبحا « تاج طلا » را بر ستیغ کوه، یابد 

شب « گل الماس » را بر سقف مینائی به بیند 

ریخت ساقی باه های گونه گون در جام هستی 

غافل آنکو « سکر » را در باده پیمائی به بیند 

شکوه ها از بخت دارد « بی خدا » در « بیکسی ها 

شادمان آنکو « خدا » را وقت « تنهائی » به بیند 

« زشت بینان » را بگو در « دیده » خود عیب جویند 

« زندگی » زیباست کو چشمی که « زیبائی » به بیند ؟


جوانی ، داستانی بود 

پریشان داستان بی سرانجامی 

غم آگین غصه تلخی که از یادش هراسانم 

به غفلت رفت از دستم، وزین غفلت پشیمانم 

در وصف اصفهان و زاینده رود تصویر سازی بسیار خوبی نموده و در چند مصرع در شان ومقام ومنزلت اصفهان وهر سفرکننده به اصفهان را خاطرات آنان را تداعی می کند

اصفهان.ای اصفهان من تشنه زاینده رودت 

هرزمان گویم سلامت هر نفس خوانم درودت 

من به قربان تو وگل های زرد وسرخ وسبزت 

جان فدای آسمان آبی وابر 

ای بسا شبها که عاشق بودم و تنهای تنها 

گریه کردم گریهها با هایهای زنده رودت

 

 --

مردم از نامهربانی،مهربانیها کجاست؟ 

همصدائیها چه شد؟ همداستانیها کحاست؟ 

پیری از ره آمد و دل را سر گلگشت نیست 

ای بهار و باغ و صحرا! آن جوانیها کجاست؟ 

از نسیم نغمه ما گل یه بستان می شکفت 

مرغک دل را بگو آن نغمه خوانیها کجاست؟ 

جمع یاران از سخن در باغ گل می ریختند 

یار کو؟باغ و چمن کو؟ گل فشانیها کجاست؟ 

عاقبت از در درآمد مرگ شوق و مرگ عشق 

زنده بودن را چه سود؟ آن زندگانیها کجاست؟!

خواه که تو ای پاره ی دل ! زنده بمانی 

چون ماه جهانتاب، در خشنده بمانی 

تا بنده سهیل منی و شمع سرایم 

خواهم ز خدا ، روشن و تابنده بمانی 

امید من آن است که در گلشن هستی 

چون غنچه گل با لب پر خنده بمانی 

چون زهره به پیشانی عالم بدرخشی 

تاجی شوی بر سر آینده بمانی 

خواهم که پس از من چو یکی نخل برومند 

تا زنده کنی نام پدر زنده بمانی 

نام تو « سهیل » است و فروغ دل مائی 

خوام که همه عمر ، فروزنده بمانی 

ای نور دلم ! بندگی خلق روا نیست 

خواهم که به درگاه خدا، بنده بمانی

---

ای... انسان!

اینکه پنداری به اقبال طلا جاوید خواهیماند

گوش دل بر خاک نه تا بشنوی فریاد قارونرا

آن نگونبختی که پردکرد از طلا صحرا وهامونرا

اینک اینک میزند فریاد:

جای زر،صندوق چشمم خانه ماراست

سینه ام از خاک گورستان گرانباراست

---

خدایا ، بنده ای درد آشنایم

بسر افتاده ای بی دست وپایم

ز غمها سینه ام دریاست،دریا

گواهم گریه های هایهایم

به در گاه تو می نالم به زاری

مرا بگذار با این ناله هایم

مرا در آتش عشقت بسوزان

مکن زین شعله ی سرکش رهایم

از این آتش، دلم را شعله ورکن

بسوزان، سوز دل را بیشترکن

به آه در گلو بشکسته، سوگند

بسوز سینه های خسته سوگند

به غم پرورده ی محنت نصیبی

که در خون جگر بنشسته،سوگند

به اشک مادری کز داغ فرزندـــ

فرو ریزد برخ پیوسته سوگند

بهبیماری که در هنگامه ی مرگ ـــ

برآید ناله اش آهسته ، سوگند

به آن برگشته ایام نگون بخت

 


شهرام ابهری

بخش ادبیات تبیان