وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
اگر خاطرات شعبون خان بی مخ منتشر نشده بود. احتمالا نسل جوان امروز باور نمی کرد سلطان قدر قدرت، تاج و تختش را مدیون او باش و الوانی است که صبح تا ظهر 28 مرداد 32، غارت کردند و سوزاندند و کشتند.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

نصیری چشم دیدنم را نداشت

شعبان جعفری از روابطش با شاه می گوید


اگر خاطرات شعبون خان بی مخ منتشر نشده بود. احتمالا نسل جوان امروز باور نمی کرد سلطان قدر قدرت، تاج و تختش را مدیون او باش  و الوانی است که صبح تا ظهر 28 مرداد 32، غارت کردند و سوزاندند و کشتند.
شعبون بی مخ

شعبان جعفری به پاس این  خدمت صادقانه!، بروبیایی دربار پیدا کرد و شد پهلوان مورد عنایت خاندان پهلوی خاطره او از بازسازی باشگاهی پس از تخریب در قیام 15 خرداد را می خوانید.

آقای شعبان جعفری، قرار شد یک خاطره از شاه در روز افتتاح باشگاه تان بگویید چه مدت طول کشید تا باشگاه را ساختید؟

سه سال باشگاه رو که درست کردیم. از اعلی حضرت قول گرفتم برای افتتاحش بیان گفتم: «اعلی حضرت اگه اینجا تموم شد باید حتما خودتان بیاین افتتاح کنیم. گفتن: «میام» بعد اعلی حضرت به روز اومد اونجا برای افتتاح روزی ام که تشریف آوردن اونجا رو افتتاح کنن، وقتی مجسمه خودشو نیگا کرد، گفت چرا این لباس رو تن من کردی؟ این رو فوری عوض کنین.» مجسمه شو با برنز درست کرده بودیم داشت به بازوی به پهلوی بازوبند می بست.

چه ایرادی داشت؟

گفت: «چرا این کت تن منه؟ این کت رو عوض کنین!» مام فوی اون مهندس ارژنگ رو صدا زدیم، مجسمه ساز شو، فوری عوضش کردیم. خیلی خرجمون شد تا عوضش کردیم. ولی چون شاه خوشش نیومد بود، باید عوضش می کردیم. آهان داشتم می گفتم که اعلی حضرت تو دعوت کردم بیان او نجار افتتاح کنن. تقریبا دو سه روز مونده- آخه تاریخ داده بودن چه روزی میان- من یهو دیدم گفتن اعلی حضرت گفته: «من اون روز نمی تونم بیام.» حالا ما همه کارامونو کردیم، دعوتامونوکردیم، تهیه ام دیدیم دو هزار تام ورزشکار آوردیم براشون از این شلواری باستانی دوختیم که تمام تو خیابون جلو اعلی حضرت و این حالا شما خودت بین دو هزار تا آدم چقدر میشه؟ همه این کارارو کردیم. ای داد و بیداد حالا چیکار کنیم؟ من دیگه دیدم کله م داره خراب میشه دویدم رفتم یزدان پناه را دیدم شما میشناختین مرتضی یزدان پناه رو؟

به اسم بله، شخصا نه

خدا بیامرزدش، به راستی خیلی آدم جدی گردن کلفتی بود معلم شاه بود همونی که رضا شاه وقتی داشت می رفت دست شاه رو گذاشت تو دستش که هوای شاه رو داشته باشه. بچه محل ما بود، خونه ش چارراه عزیزخان بود. به منم خیلی محبت داشت. رفتم سراغش گفت به جعفری بگوی فردا بیاد گفتم قربان! اگه میشه من همین الان با شما کار مهم دارم و گرنه میرم و دیگه نمیام. گفت بگو بیا تو. رفتم تو و گفتم قربان جریان اینه من خلاصه آبروم تو این مملکت میره من این همه زحمت کشیدم. سرشو تکون داد و گفت: ابرو! هیچی نگفت. فقط گفت برو! ما اومدیم و یه دفعه دیدیم فردا صبح به ما زنگ زد که اعلی حضرت امروز ساعت 3 میان به جون شما. حالا نگو این نصیری با ما خیل بد بود. نصیری و اینا نقشه کشیدن که شاه رو نذارن بیاد.

حالا من می خواستم چیکار کنم؟ این پالون پا می کردم به عکاس بیاد عکس شاه رو بگیره با این میلا و این به حساب تبلیغی برای باشگاه باشه

حالا بالاخره شاه داره میاد خودمم لباس باستانی نپوشیده بودم، چون وقتی اعلی حضرت تشریف می آوردن باید خدمتشون گزارش می دادم. لباس رسمی پوشیدم. و مصطفی طوسی ام خدا بیامرزدش . همه ش می خواست خودی نشون بده میل مام خیلی گنده و سنگین بود و تهش گرد بود. میل گنده که تهش گرده، آدمو میکشه میزنه زمین به مصطفی طوسی، خدا بیامزدش، گفتم میل منو نگیزی ها! بگیری می کشتت. ممکنه یهو بند ازدت زمین گفت نه ولی غدّبود. حالا اعلی حضرت اومده تو یهواینارو ور داشت خواست میلا رو بگیره یهو میل کشیدش و اندختش، اعلی حضرت گفت: «چرا این جوری شد؟» گفتم: قربان این میل خیلی سنگینه تهشم گرده! گفت بیار ببینم میلا رو آوردیم دادیم دست اعلی حضرت که به اصطلاح وزن کنه گفت خیلی سنگینه! گفتم بله قربان ایشونم با این میلا کمتر تمرین داشته... حالا من می خواستم چیکار کنم؟ این پالون پا می کردم به عکاس بیاد عکس شاه رو بگیره با این میلا و این به حساب تبلیغی برای باشگاه باشه ملتفتی؟

بله

شعبون بی مخ

هیچی ما دیدیم عکاس مکاسب همه رو کردن تو اتاق این [کریم] بختیارم بود بختیار عکاس که اینجا هست ازش بپرس اینم کردن تو همون اتاق و در و قفل کردن روشون به قرآن اون نصیری اصلا این کارارو نصیری می کرد، ما رو نمی توانست ببینه اما رو میگی! ای بابا! چیکار کنمی؟ منم حالا دنبال اعلی حضرت دارم میرم چون قسمت بکس و کشتی و هالتر و اینا داشتیم پشت سرش می رفتم که اینجاهارو ببینه یکی از بچه هارو یواشکی صدا کردم، پرسیدم: چی شده؟ گفت همه عکاسارو کردن تو اتاق و در و قفل کردن!» اعلی حضرت رو پله ها وایساده بود که قسمت بکس رو ببینه، گفتم اعلی حضرت چار تا عکاس بون همه رو نمی دنم چیکار کردن اینا؟ یهو بر گشت گفت: عکاس! تا گفت عکاس به خدا جون شما از اون کله، این علوی مقدم رئیس شهربانی کل کشور و این نصیری می خواستن با مغز بیفتن پایین رفتن در و واز کردن و عکاسان ریختن بیرون ریختن و حالا عکس نگیر کی عکس بگیر! من اینکه زرنگی کنم، اومدم اون میلو برداشتم و تا اعلی حضرت او مدیره بیرون، گفتم: قربان این یکی رو ببین چقدر سبکه! می خواستم عکسشو با میل زور خونه بگیرن فوری از مایه عکس گرفته خب کارمو بلد بودم خدا بیامرزه شاه رو خدا بیامرزدش دورورش به مشت آدمای ناجور وجود بودن خیلی بد بودن!

یک خاطره دیگر از شاه تعریف کنید.

اعلی حضرت روزهای چندم مهر بود؟ 25 مهر بود، 23 مهر بود؟ موقعی که مدرسه ها تازه واز شده بودن و اینا!

یه چند روز جلوتر اون سالن محمدرضا شاه رو درست می کردن شاه میومد می رفت سالن محمدرضا شاه، واسه معلما صحبت می کرد.

جشن مهرگان یا روز معلم؟

درسته جشن مهرگان بعد ما به هفتصد هشتصد نفری از این ورزشکارارو لخت می کردیم از این شلوارهای باستانی می پوشوندیم از دم چارراه حسن آباد آینارو قطار و امیسوندیم.

وقتی مجسمه خودشو نیگا کرد، گفت چرا این لباس رو تن من کردی؟ این رو فوری عوض کنین.» مجسمه شو با برنز درست کرده بودیم داشت به بازوی به پهلوی بازوبند می بست

دو طرف خیابان؟

بله، مثل پلیسا کهوامیسسن مام همیشه با پلیسا و رئیس کلانتری دعوا داشتیم که میگفتن این مختص ماست. شما چی میگن!  شاه که میو مدیره دم باشگاه یه نیش ترمز می زد، من می رفتم یه دسته گل بهش می دادم، می رفت یه روز که اومد و انساد حالا جمعیتم دم باشگاه پر، تو اون پارک شهرم پر، تا حتی پشت پنجره ها و اینام می نشستن من خیلی خجالت کشیدم اومدم تو باشگاه رفتم تو دفترم نشستم و درم بستم هر کی اومد با من حرف بزنه، گفتم برو بیرون ناراحت بودم دیگه.

اوقات تان تلخ شده بود؟

آره جلو این ورزشکاراو جلو این جمعیت کنف شده بودم، خیط شده بودم دیگه اعلی حضرت رفت و تقریبا یه یه ساعتی گذشت. یه دفعه دیدم این طباطبایی پرید تو منم درو بسته بودم گفت آقا اعلی حضرت جلو باشگاه نیگر داشتن قبول نکردم گفت: آقای جعفری اعلی حضرت با ماشین دم درو ایسادن همون طور سراسیمه دویدم رفتم شهبانو فرح و اعلی حضرت عقب نشسته بودن ماشینشون جلو در ، جلو پل باشگاه وایساده بود چند تام ماشین پشت سرش یهو دستپاچه شدم تا اعلی حضرت شیشه عقبو کشید پایین سر مو کردم تو ماشین این که میگم عین حقیقته انگار همین حالا جلو چشممه به چند دقیقه ای باهام صحبت کردن و...

به شما چه گفتند؟

همین پرسیدن وضع باشگاه چطوره؟ من اگه وانیسادم کارم دیر شده بود و اینا... از این حرفا زدیم.

بخش تاریخ ایران و جهان تبیان


منبع : خاطرات شعبان جعفری

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین