سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یكى از علماء نقل مى‏كرد: در مشهد به تحصیل علوم دینى و حوزوى اشتغال داشتم، یكى از طلبه‏ها كه از دوستان من بود بیمار شد و به قدرى بیماریش شدید گردید كه به حالت مرگ افتاد، در این هنگام ما او را تلقین مى‏كردیم، به او مى‏گفتیم: بگو لا اله الا اللّه، اللّه اكبر
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

داستان تلخ و شیرین از لحظه‏ مرگ

امام ره

یكى از علماء نقل مى‏كرد: در مشهد به تحصیل علوم دینى و حوزوى اشتغال داشتم، یكى از طلبه‏ها كه از دوستان من بود بیمار شد و به قدرى بیماریش شدید گردید كه به حالت مرگ افتاد، در این هنگام ما او را تلقین مى‏كردیم، به او مى‏گفتیم: بگو لا اله الا اللّه، اللّه اكبر، و...، او در پاسخ مى‏گفت: نشكن نمى‏گویم.

داستان تلخ و شیرین از لحظه‏ مرگ‏

 

در قرآن، در آیه 16 سوره حشر مى‏خوانیم:

كمثل الشیطان اذا قال للانسان اكفر فلما كفر قال: انى برى منك انى اخاف اللّه رب العالمین.

كار منافقان، همچون شیطان است كه به انسان گفت: كافر شو (تا مشكلات تو را حل كنم) هنگامى كه او كافر شد، شیطان گفت: من از تو بیزارم، من از خداوندى كه پروردگار عالمیان است، ترس دارم.

 

بعضى از مفسران مى‏گویند:این آیه بیانگر برخورد شیطان با انسان در لحظات آخر عمر است، شیطان سعى مى‏كند تا انسان را در حالت كفر از دنیا ببرد، و به خصوص هنگام مرگ، كه یك حالت ضعف شدید است، شیطان به انسان نزدیك مى‏شود و اشیاء مورد علاقه او را به او نشان مى‏دهد، و به انسان همان اشیاء او را تا سر حد كفر مى‏كشاند، آنگاه از او بیزارى جسته و از نزد او فرار مى‏كند.

 

جمعى از مفسرین شیعه و اهل تسنن، داستان عجیب برصیصاى عابد را ذیل این آیه ذكر كرده‏اند و مى‏گویند: منظور از انسان در این آیه برصیصا است، در این باره احادیثى نیز نقل شده است.

 

 توجه امام خمینى (رحمة الله علیه) به لحظات سخت مرگ

 

یكى از بستگان امام خمینى (اعلى اللّه مقامه) نقل مى‏كرد: امام خمینى (رحمة الله علیه) به نوه‏اش على آقا (فرزند خردسال حجت الاسلام و المسلمین احمد آقا)علاقه وافر داشت، و همواره با او مانوس بود و به او اظهار علاقه مخصوص مى‏نمود،

 و چون از روایات اسلامى بدست آورده بود كه شیطان در لحظات آخر عمر، انسان را به وسیله اشیاء مورد علاقه‏اش فریب مى‏دهد، در روزهاى آخر عمر، على آقا را از خود دور مى‏كرد، و مى‏فرمود نگذارید او به اتاقم بیاید، تا علاقه هر چیزى از امور دنیا، از او دور گردد تا در لحظات آخر عمر، مبادا شیطان از همان راه وارد شود و موجب انحراف گردد.

 

آرى مردان خدا، و بیداردلان وارسته، كاملا دقت و مراقبت مى‏كنند، و بهانه به دست شیطان نمى‏دهند، و زبان حالشان این است:

ندانمت كه در این دامگه چه افتاده است؟!         تو را ز كنگره عرش مى‏زنند صفیر

 

چهره عزرائیل براى مومن و غیر مومن، هنگام مرگ

 

حضرت ابراهیم (علیه السلام) روزى شخصى را دید از او پرسید تو كیستى؟

او گفت: عزرائیل هستم.

 

ابراهیم گفت: از تو مى‏خواهم خودت را به آن صورتى كه مومنین را قبض روح مى‏كنى، به من بنمایانى.

ابراهیم به دستور او، روى خود را برگردانید، و سپس به او نگاه كرد، جوانى بسیار زیبا و خوشرو و شاد دید، گفت: اگر مومن پس از مرگ، چیزى (پاداشى) غیر از این چهره زیبا را نبیند، همین دیدار براى او كافى است، و پاداش خوبى براى كارهاى نیكش خواهد بود.

 

سپس ابراهیم، به عزرائیل گفت: اگر مى‏توانى، خودت را در آن چهره‏اى كه گمراهان را با آن، قبض روح مى‏كنى، به من بنمان.

 

نشكن، نمى‏گویم!!

 

یكى از علماء نقل مى‏كرد: در مشهد به تحصیل علوم دینى و حوزوى اشتغال داشتم، یكى از طلبه‏ها كه از دوستان من بود بیمار شد و به قدرى بیماریش شدید گردید كه به حالت مرگ افتاد، در این هنگام ما او را تلقین مى‏كردیم، به او مى‏گفتیم: بگو لا اله الا اللّه، اللّه اكبر، و...، او در پاسخ مى‏گفت: نشكن نمى‏گویم.

 

ما تعجب كردیم، از این رو كه او طلبه خوبى بود، راز چیست كه پاسخ ما را نمى‏دهد و به جاى آن، سخن بى ربطى به زبان مى‏آورد؟ تا اینكه لحظاتى حالش خوب شد، تا از او پرسیدیم چرا در برابر تلقین ما، مى‏گفتى: نشكن نمى‏گویم؟ رازش چیست؟

 

در پاسخ گفت: اول آن ساعت مخصوص من را بیاورید تا بشكنم، و بعد ماجرا را براى شما تعریف كنم. ساعتش را نزدش آوردند و به او دادند، او گفت: من به این ساعت علاقه بسیارى داشتم، هنگام احتضار، شنیدم شما به من مى‏گوئید:

 بگو: لا اله الا اللّه و...

 ولى شخصى (شیطانى) در برابرم ایستاده بود و همین ساعت مرا در دست داشت، و در دست دیگرش چكش بود و آن را در بالاى سر ساعت من نگاه داشته بود، مى‏خواستم جواب شما را بگویم، و هم نوا با تلقین شما، ذكر خدا به زبان بیاورم،

 آن شخص به من مى‏گفت : اگر اللّه اكبر و لا اله الا اللّه بگویى ساعت تو را مى‏شكنم، من هم چون آن ساعت را بسیار دوست داشتم، به او مى‏گفتم: نشكن نمى‏گویم.


تهیه و تنظیم : جواد دلاوری ، گروه حوزه علمیه تبیان