سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
گفت:« نه شکر خدا تا به حال شیمیایی نداشته ایم، شما اولین هایش هستید.» خدا را شکر کردم و بعد گفتم: «آخرش، آخر خط چه می شود؟» پرستار گفت: « آخر خطی در کار نیست. اول و آخرش همین جاست. آخرش یعنی همان نقطه ی سر خط.» بعد گفت: « این ها حساسیت فصلی است برادر، زیا
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

خاطرات اولین جانباز شیمیایی(2)

گفت:« نه شکر خدا تا به حال شیمیایی نداشته ایم، شما اولین هایش هستید.» خدا را شکر کردم و بعد گفتم: «آخرش، آخر خط چه می شود؟» پرستار گفت: « آخر خطی در کار نیست. اول و آخرش همین جاست. آخرش یعنی همان نقطه ی سر خط.» بعد گفت: « این ها حساسیت فصلی است برادر، زیاد جدی نگیر. همیشه همین است؛ سر هر فصل از این اتفاقات زیاد می افتد، ولی بعد خودش محو می شود.»...


خاطرات اولین جانباز شیمیایی(2)

برای مشاهده قسمت اول ، کلیک کنید.

آنچه می خوانید ادامه خاطرات اولین جانباز شیمیایی محمد صادق روشنی است که در کتاب زود پرستو شو بیا، نوشته غلامعلی نسایی ، نشر عماد/1390 منتشر گردیده :

...مرا سوار آمبولانس کرد و گفت:« شما سهمیه بیمارستان لبافی نژاد هستید.» حدود ساعت یازده شب بود که به بیمارستان رسیدیم. بلافاصله لباس هایم را درآوردند و گفتند: « آلوده است باید بسوزانیم.»

 گفتم: « چه قدر لباس هایمان را آتش می زنید؟» خندیدند و لباس بیمارستان را دادند. مرا به حمام بردند و بدنم را شست وشو دادند. پرستاری آمد و گفت: «باید موهایت را تیغ بزنم.» گفتم: «هرگز! اگر بگذارم تیغ به سر و صورتم بکشی.» گفت: « آخر لازم است باید بتراشم.»

متقاعد شدم ولی درد جانانه ای نوش جان کردم؛چون تمام سرم تاول زده بود و او انگار داشت وسط سرم را با پوتین لگد می زد. بعد از حمام و کلی جیغ و داد کردن، به یکی از بخش ها منتقل شدم. وضع خیلی بدی داشتم. نیمه شب بود و شروع کردم روی تخت نماز خواندن.

شب هشتم بود. روی تخت دراز کشیده بودم که متوجه شدم یک سری خبرنگار و عکاس وارد اتاق شدند. وقتی دوربین ها فلاش می زدند، نور خیلی ضعیفی را حس می کردم، ولی آدم ها را نمی دیدم. گفتم: « این عکس ها را با این سر و کله ی تاول زده برای چه می خواهید؟»

یکی از عکاسها از دهانش پرید و گفت: برای پاسپورت شما.

گفتم: «پاسپورت دیگر چیست؟ آن هم یک پرونده ی بیمارستانی است؟»

گفت: «نه! آن هم یک بمب شیمیایی است.»

من خدا را شکر کردم و خبرنگار خندید. بعد گفتم: « اخوی! شما می دانید این که ما نوش جان کرده ایم چی هست؟»

خبرنگار گفت: « چی، چی هست؟»

 گفتم: « همین تاول ها، همین که الان من نمی بینم، همین که الان شما به خاطرش آمده اید این جا و دارید از ما عکس می گیرید.»

از صدای کفش های خبرنگار که روی زمین  کشیده می شدند، حس کردم که دارد توی اتاق چرخ می زند. فکر کنم کفش هایش، کفش های کهنه ی کتانی بودند. بوی لنز دوربین خورد به دماغم؛ یک جوری بوی شیشه و فلز. فهمیدم که فاصله ی زیادی با دوربین ندارم. خبرنگار گفت: «شیمیایی برادر! یعنی آخر نامردی.»

عکاس ها که رفتند، پرستار آمد. گفتم: شما بیش تر از این عکاس ها می دانید؛ پس بگویید این شیمیایی چی هست؟ تا به حال تجربه اش را داشته اید؟»

یک روز صبح پرستارها آمدند تا ملحفه ها و تخت ها را عوض کنند. گفتم:« تخت دیگر برای چی؟» گفتند:« سفرای خارجی  می خواهند بیایند.»

از بچه ها خواستم اجازه ندهند که چنین کاری بکنند. مگر تا آن موقع تخت ها، تشک ها و ملحفه ها چه اشکالی داشتند که حالا قرار بود با آمدن چند سفیر که خودشان به نوعی حامی این جنایت بودند، همه چیز را عوض کنند؟ نماینده بنیاد شهید آمد و گفت: «روشنی! چرا نمی گذاری پرستارها کارشان را بکنند؟»

گفتم: « آقای نماینده ی بنیاد شهید! چرا تا به حال به فکرش نبودید؟

پرستار گفت: « ما توی شهر چنین سابقه ای نداشته ایم. من هم شیمیایی نشده ام.»

گفتم: « یعنی تا به حال آدم هایی مثل ما را نیاورده اند؟»

گفت:« نه شکر خدا تا به حال شیمیایی نداشته ایم، شما اولین هایش هستید.»

خدا را شکر کردم و بعد گفتم: «آخرش، آخر خط چه می شود؟» پرستار گفت: « آخر خطی در کار نیست. اول و آخرش همین جاست. آخرش یعنی همان نقطه ی سر خط.» بعد گفت: « این ها حساسیت فصلی است برادر، زیاد جدی نگیر. همیشه همین است؛ سر هر فصل از این اتفاقات زیاد می افتد، ولی بعد خودش محو می شود.»

 پرستار که رفت، دکترها آمدند. چند پرستار هم با آن ها بودند. من تخت اول بودم، نزدیک در. بقیه هم ردیف به ردیف خوابیده بودند. دکترها که ویزیت مان کردند، برگشتند جلوی در و مشغول گفت و گو  شدند. انگار از من می گفتند. مردی که معلوم نبود پزشک است یا پرستار، گفت: « این تخت اولی خیلی حالش وخیم است.»

گوشهایم تیز شدند. به هم اتاقی هایم گفتم: « هیس! ساکت! دارند راجع به من حرف می زنند.»

یکی از دوستانم گفت: « حالا چه می گویند؟ نکند رفتنی هستی؟

گفتم: « دلت بخواهد، دارند می گویند حال این تخت اولی وخیم است.»

هر روز گروه های خاصی به دیدن ما می آمدند؛ روزنامه نگارها، عکاس ها، دانشجو ها، خانواده ها، معلم ها و دانش آموزان ؛ حتی کاسبان و بقال ها. همه می آمدند و می رفتند تا دست پخت صدام و اربابانش را ببینند.

یک روز صبح پرستارها آمدند تا ملحفه ها و تخت ها را عوض کنند. گفتم:« تخت دیگر برای چی؟»

خاطرات اولین جانباز شیمیایی(2)

گفتند:« سفرای خارجی  می خواهند بیایند.»

از بچه ها خواستم اجازه ندهند که چنین کاری بکنند. مگر تا آن موقع تخت ها، تشک ها و ملحفه ها چه اشکالی داشتند که حالا قرار بود با آمدن چند سفیر که خودشان به نوعی حامی این جنایت بودند، همه چیز را عوض کنند؟ نماینده بنیاد شهید آمد و گفت: «روشنی! چرا نمی گذاری پرستارها کارشان را بکنند؟»

گفتم: « آقای نماینده ی بنیاد شهید! چرا تا به حال به فکرش نبودید؟ الان که شما می خواهید جلوی چند تا سفیرِ وابسته به غرب خودشیرینی کنید، ما نمی گذاریم. ما روی همین تخت ها راحتیم. تازه! الان توی منطقه، روی خاک ها به دست بچه های ما سرم وصل می کنند. نه اخوی! ما راضی نیستیم.»

بعد از کلی بحث، نماینده بنیاد با ناراحتی و اخم رفت. ساعتی بعد چند سفیر با جمعی از خبرنگارها وارد اتاق شدند. کمی بهبود یافته بودم و چشمانم سوی کمی داشتند. مهمان ها لحظاتی مات و متحیر زل زدند به ما و تاول ها؛ انگار دچار ایست قلبی شده بودند. از هم اتاقی هایم خواستم که از طرف شان دو دقیقه ای حرف بزنم. بچه ها هم اجازه دادند. گفتم: « خب!  آمده اید ببینید که ما چگونه مجروح شدیم و صدام چه شاهکاری کرده و این سلاح جدیدتان چه تأثیری روی رزمندگان اسلام داشته؟ آقای سفیر! می خواهید نمونه کارتان را مشاهده کنید؟ خب! باید بگویم آزمایش های شیمیایی تان حرف ندارد.»

یک دفعه سفیر شوروی یک چیزی به روسی گفت و با ناراحتی از اتاق بیرون رفت. سفرای دیگر هم بدون خداحافظی از اتاق رفتند؛ انگار پریده بودند روی مین والمری و پرت شده بودند وسط آتش.

هنوز خانواده ام از وضعم مطلع نبودند، اما برادرم که در جبهه بود، متوجه شده بود که بچه های لشکر ثارالله شیمیایی شده اند؛ به خاطر همین رفته بود و خانواده ام را از روستا آورده بود. بیمارستان راه شان نمی دادند. مادرم جلوی یک آمبولانس که می خواسته از بیمارستان بیرون برود، نشسته بود و مجبورشان کرده بود که راهشان را باز کنند و بیایند داخل.

چند روزی گذشت. هجدهم اسفند سال 62 گفتند که برای اعزام به خارج از کشور آماده شوید. ما را به چند گروه تقسیم کردند. به من، شهید یوسف الهی، یک بسیجی از شاهرود و چند نفر دیگر از بچه ها لباس های جدید دادند و مارا به فرودگاه بردند. ساعتی بعد روی آسمان ژنو گفتند: «متأسفانه اجازه ی فرود نمی دهند و باید در پایتخت سوئیس فرود بیاییم.»

کم کم پرستارها به خاطر رفتارمان، تحمل دردها و نمازمان به ما نزدیک شدند. پرستاری بود که پس از تمام شدن شیفت کاری اش، لباسش را عوض می کرد و با رعایت حجاب، با ما حرف می زد. می گفت: « از جنگ بگویید. رزمنده و امام یعنی که؟ شهادت، بمب شیمیایی، یعنی چه؟» کمی فارسی را می فهمید. احساس وظیفه می کردیم که صدای مظلومیت رزمندگان را به خارج از مرزها برسانیم

چرایی اش به خاطر بیش تر مخفی ماندن این نوع جنایت های صدام بود. به محل قرنطینه ی فرودگاه رفتیم و باز لباس هایمان را آتش زدند و حمام کردیم و لباس که نه، ملحفه ای به دورمان پیچیدند. بعد به همراه چند پرستار، سوار آمبولانس شدیم و به طرف بیمارستانی در لوزان سوئیس حرکت کردیم.

پس از بستری شدن در بیمارستان ، هر روز باید حمام می کردیم و پرستاری با قیچی به جان تاول ها می افتاد. درد و رنج طاقت فرسایی بود، اما بروز نمی دادم تا در برابرشان کم نیاورم. تنها ذکر «یا مهدی» و «یا علی»، صلوات و نماز بود که آراممان می کرد. توی دلم می گفتم:« ما سرباز امام هستیم. سرباز امام نباید در این شرایط سخت، روحیه اش را از دست بدهد.»

کم کم پرستارها به خاطر رفتارمان، تحمل دردها و نمازمان به ما نزدیک شدند. پرستاری بود که پس از تمام شدن شیفت کاری اش، لباسش را عوض می کرد و با رعایت حجاب، با ما حرف می زد. می گفت: « از جنگ بگویید. رزمنده و امام یعنی که؟ شهادت، بمب شیمیایی، یعنی چه؟»

کمی فارسی را می فهمید. احساس وظیفه می کردیم که صدای مظلومیت رزمندگان را به خارج از مرزها برسانیم. کمی که بهتر شدیم، می رفتیم داخل شهر و مردم دورمان جمع می شدند تا بفهمند که این تاول ها چیست؛ به خاطر همین خیلی زود، نیروهای امنیتی، خارج شدن از بیمارستان را ممنوع کردند.

روز اول فروردین بود. یکی از پرستارها که شیرینی خانگی درست کرده بود، کمی برایمان آورد. یک بار هم دختر جوانی دفترچه ای آورد و گفت: «چند کلمه ای یادگاری بنویس.»

من هم برایش از شهادت نوشتم.

از آن زمان تا کنون حکایت سرفه ها و تاول ها هم چنان باقی است...

روز آخر، سفیر؛ بچه های سفارت، هلال احمر و بنیاد شهید همراه خبرنگاران و عکاسان به بیمارستان آمدند. پس از انجام گزارش  زنده و گرفتن عکس و فیلم، به استودیو رادیو رفتم تا با ما یک مصاحبه ی رادیویی کنند. بیش تر سؤال ها درباره ی کاربرد سلاح های شیمیایی بود. یک سؤال دیگر هم این بود که چرا رزمندگان می گویند، راه کربلا از قدس می گذرد؟ من گفتم: « اسرائیل متجاوز است. هر جا ظلم باشد، برای ما همان جا کربلاست.»

نگذاشتند ادامه بدهم. بیش تر هدف شان نشان دادن روش های درمانی بود و این که ما راضی هستیم، که ما از مصاحبه خودداری کردیم.

به فرودگاه رفتیم و آنجا نیز خبرنگارها منتظرمان بودند، اما سفیر به دلیل وارونه جلوه دادن خبر توسط خبرنگارها، نگذاشت مصاحبه ای انجام شود. به سرعت سوار هواپیما شدیم، چند ساعت بعد در فرودگاه تهران بودیم و از آن جا یک راست به بیمارستان لبافی نژاد رفتیم.

از آن زمان تا کنون حکایت سرفه ها و تاول ها هم چنان باقی است، تا کی سایه در رسد و آفتاب رخ نهان کند تا باز در عالمی دیگر با همرزمان گردهم آییم، که ما منتظریم.

بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع : ساجد به نقل از کتاب زود پرستو شو بیا

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین