سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
در همین لحظه بدون آن كه حرفی زده باشم ، امام علیه السلام مجدّداً نگاهی به من كرد و خم شد و با عصای خود روی زمین خطّی كشید و فرمود: ای ابوهاشم ! آن را بردار و این اسرار را به كسی نگو. پس چون پیاده شدم ، دیدم قطعه ای نقره روی زمین افتاده است
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

از خزانه غیب

امام حسن عسگری

یكی از اصحاب و دوستان امام حسن عسكری علیه السلام به نام ابوهاشم جعفری حكایت كند: روزی امام علیه السلام سوار مَركب سواری خود شد و به سمت صحرا و بیابان حركت كرد و من نیز همراه حضرت سوار شدم و به راه افتادم . و حضرت جلوی من حركت می كرد، چون مقداری راه رفتیم ناگهان به فكرم رسید كه بدهی سنگینی دارم و بدون آن كه سخنی بگویم ، در ذهن و فكر خود مشغول چاره اندیشی بودم . در همین بین ، امام علیه السلام متوجّه من شد و فرمود: ناراحت نباش ، خداوند متعال آن را اداء خواهد كرد. و سپس خم شد و با عصائی كه در دست داشت ، روی زمین خطّی كشید و فرمود: ای ابوهاشم ! پیاده شو و آن را بردار و ضمنا مواظب باش كه این جریان را برای كسی بازگو نكنی . وقتی پیاده شدم ، دیدم قطعه ای طلا داخل خاك ها افتاده است، آن را برداشتم و در خورجین نهادم و سوار شدم و به همراه امام علیه السلام به راه خود ادامه دادم . باز مقدار مختصری كه رفتیم ، با خود گفتم : اگر این قطعه طلا به اندازه بدهی من باشد كه خوب است ؛ ولی من تهی دست هستم و توان تامین مخارج زندگی خود و خانواده ام را ندارم ، مخصوصاً كه فصل زمستان است و اهل منزل آذوقه و لباس مناسب ندارند. در همین لحظه بدون آن كه حرفی زده باشم ، امام علیه السلام مجدّداً نگاهی به من كرد و خم شد و با عصای خود روی زمین خطّی كشید و فرمود: ای ابوهاشم ! آن را بردار و این اسرار را به كسی نگو. پس چون پیاده شدم ، دیدم قطعه ای نقره روی زمین افتاده است ، آن را برداشتم و در خورجین كنار آن قطعه طلا گذاشتم و سپس سوار شدم و به راه خود ادامه دادیم . پس از این كه مقداری دیگر راه رفتیم ، به سوی منزل بازگشتیم .

و امام عسكری علیه السلام به منزل خود تشریف برد و من نیز رهسپار منزل خویش شدم . بعد از چند روزی ، طلا را به بازار برده و قیمت كردم ، به مقدار بدهی هایم بود - نه كم و نه زیاد - و آن قطعه نقره را نیز فروختم و نیازمندی های منزل و خانواده ام را تهیّه و تامین نمودم .(1)

در همین لحظه بدون آن كه حرفی زده باشم ، امام علیه السلام مجدّداً نگاهی به من كرد و خم شد و با عصای خود روی زمین خطّی كشید و فرمود: ای ابوهاشم ! آن را بردار و این اسرار را به كسی نگو. پس چون پیاده شدم ، دیدم قطعه ای نقره روی زمین افتاده است

همچنین آورده اند:  اسماعیل بن محمّد - كه یكی از نوه های عبّاس بن عبدالمطّلب می باشد - تعریف كرد:

روزی بر سر راه امام حسن عسكری علیه السلام نشستم و هنگام عبور آن حضرت ، تقاضای كمك كردم و قسم خوردم كه هیچ پولی ندارم و حتّی خرجی برای تهیّه آذوقه عائله ام ندارم . حضرت جلو آمد و فرمود: قسم دروغ می خوری ، با این كه دویست دینار در وسط حیات منزل خود پنهان كرده ای ، و این برخورد من به آن معنا نیست كه به تو كمك نمی كنم ، پس از آن، حضرت به غلام خود كه همراهش بود فرمود: چه مقدار پول همراه داری؟ پاسخ داد: صد دینار، حضرت دستور داد تا آن مبلغ را تحویل من دهد. وقتی دینارها را گرفتم فرمود: ای اسماعیل ! بیش از آنچه پنهان كرده ای نیازمند خواهی شد و نسبت به آن ناكام خواهی گشت. اسماعیل گوید: پس از گذشت مدّتی ، سخت در مضیقه قرار گرفتم و به سراغ آن دویست دیناری رفتم كه پنهان كرده بودم ، ولی آنچه تفحّص و بررسی كردم آن ها را نیافتم . بعداً متوجّه گشتم كه یكی از پسرانم از آن محلّ، اطّلاع یافته و پول ها را برداشته است و من ناكام و محروم گشتم.(2)

 

پی نوشت:

1) الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 421؛ بحارالانوار، ج 50، ص ‍ 259؛ الثّاقب فى المناقب، ص 217.

2) اصول كافى، ج 1، ص 509؛ الخرایج و الجرایح، ج 1، ص ‍ 427.

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


منبع: کتاب «چهل داستان و چهل حدیث از امام حسن عسکری علیه السلام»، عبدالله صالحی.

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین