سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
از جمله سیره عملی حضرت امام ره عطوف و مهربانی که به هم داشتند بود بطوری که با اخلاق نیکوی خود بسیاری را جذب رفتار و منش خود کرده بود در این مقاله سعی خواهد شد گوشه ها از زندگی حضرت امام ره ترسیم گردد.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

هدیه امام به دو خانم مسیحى

امام ره
از جمله سیره عملی حضرت امام ره عطوف و مهربانی که به هم داشتند بود بطوری که با اخلاق نیکوی خود بسیاری را جذب رفتار و منش خود کرده بود در این مقاله سعی خواهد شد گوشه ها از زندگی حضرت امام ره ترسیم گردد.

لطفا مقاله قبل را نیز مطالعه فرمایید.

 

ملاطفت امام با فرزند شهید

 

یک روز در جماران بودم، امام تازه به جماران تشریف آورده بودند. اوایل جنگ بود و بین کسانى که مى‏آمدند براى دیدار امام، زن جوانى بود که تازه شوهرش را از دست داده و یک دختر چند ساله هم همراهش بود.دختر خیلى بى‏تاب بود و گریه مى‏کرد، از صبح فریاد زده بود، تمام سر و صورتش خاکى بود و اشک در گونه‏هایش موج مى‏زد.

 

مادرش ناراحت‏بود و دلش مى‏خواست که به یک نحوى این کودک را خدمت امام برساند و این کودک پدر از دست داده را آرامش ببخشد.

مى‏گفت که من هیچ ناراحت نیستم که شوهرم شهید شده چون خودم مقدمات رفتن به جبهه همسرم را فراهم کردم؛ اما چه کنم که این بچه آزارم مى‏دهد و فکر مى‏کنم که تنها راه این باشد که امام عنایتى بفرمایند.

 

آن وقت‏برادر من دست‏بچه را گرفت رفتیم خدمت امام.آقا در حیاط قدم مى‏زدند، وقتى که بچه را دیدند انتظارمان این بود که امام دستى به سرش بکشند و ما او را پیش مادرش برگردانیم؛

 

اما وقتى که امام، این دختر نالان و گریان را دیدند روى سنگهاى کنار حوض نشستند و این کودک را به بغل گرفتند و دست محبت و نوازش به سر و صورتش کشیدند و اشکهایش را پاک کردند و مدتى با این بچه مشغول بودند و بعد وقتى که خوب آرامش در بچه حاکم شد، او را رها کردند و ما به مادرش رساندیم.[16]

 

هر موقعى دلت مى‏خواهد بیا

 

دختر بچه شش ساله‏اى براى امام نوشته بود که امام! خیلى دوست دارم بیایم و شما را ببینم ولى اعضاى دفتر نمى‏گذارند.

آقا با خط خودشان نوشتند: «بسمه تعالى دخترم نامه‏ات را خواندم، مطالعه کردم، تو هر موقعى که دلت مى‏خواهد مى‏توانى بیایى اینجا.» ایشان ما را موظف کردند که باید این نامه را به در خانه این شخص برسانید تا هر موقعى که این بچه دلش خواست ‏بیاید اینجا.[17]

 

دختر، خیلى خوب است

 

وقتى در زمستان 63 خداوند فرزند دخترى به من عطا فرمود، نوزاد را که براى تشرف به خدمت امام بردم با تبسم و نشاط کم سابقه‏اى اذن دخول دادند و فرمودند: «بچه خودتان است؟»

عرض کردم: «بله‏» و بلافاصله دستشان را به علامت تحویل کودک جلو آورده همزمان پرسیدند: «دختر است ‏یا پسر؟» عرض کردم: «دختر است.»

 او را در آغوش گرفته و صورت به صورت او گذاشته و پیشانى او را بوسیدند و در این حال فرمودند: «دختر، خیلى خوب است. دختر، خیلى خوب است.» و در گوش او دعا خواندند.بعد از اسم او سؤال کردند.عرض کردم: «گذاشته‏ایم حضرتعالى انتخاب بفرمایید.» امام بدون تامل سه بار فرمودند: «فاطمه خیلى خوب است.»[18]

 

وقتى تصویر مجروحین را مى‏دیدند

 

واقعا امام وقتى که مجروحین را در تلویزیون مى‏بینند خیلى ناراحت مى‏شوند.از حالات خاصشان این است که وقتى ناراحت مى‏شوند دو دستشان را جلوى صورتشان مى‏گیرند.

 

و من خیلى وقتها مى‏دیدم این حالت از نگاه کردن به صحنه تلویزیون برایشان پیش آمده است تا جایى که به ذهنم مى‏رسید که به مسؤولین صدا و سیما بگویم این صحنه‏ها را پخش نکنید چون کم کم در قلب ایشان اثر مى‏گذارد.[19]

 

آمدم کمکتان کنم

 

روزى بر حسب اتفاق که تعداد میهمانان منزل امام زیاد شده بود، پس از صرف غذا و جمع کردن ظروف دیدم آقا به آشپزخانه آمدند.چون وقت وضو گرفتنشان نبود پرسیدم: «چرا امام به آشپزخانه آمده‏اند؟» آقا فرمودند: «چون امروز ظروف زیاد است آمده‏ام کمکتان کنم.» ایشان این قدر رعایت‏حال و حقوق دیگران را مى‏کردند.[20]

 

شب تولد حضرت مسیح در پاریس

 

شب تولد حضرت عیسى(ع)، امام پیامى براى تمام مسیحیان جهان دادند که خبرگزاریها پخش کردند. در کنار این پیام به ما دستور دادند این هدایایى را که برادران از ایران آورده‏اند که معمولا گز، آجیل و شیرینى بود، بین اهالى نوفل لوشاتو تقسیم کنیم.

 

 ما این کار را انجام دادیم و در کنار هر بسته یک شاخه گل قرار دادیم.چند جا که رفتیم احساس کردیم براى کسانى که در غرب اثرى از این عاطفه‏ها و محبتها حتى در بین فرزندان و پدران خود سراغ ندارند، بسیار عجیب است که شب میلاد حضرت مسیح(ع) یک رهبر ایرانى که غیر مسیحى است، اینقدر به آنها نزدیک است و احساس محبت مى‏کند.

 

از جمله خانمى بود که وقتى هدیه امام را گرفت چنان هیجان زده شد که قطرات اشک از چهره‏اش فرو ریخت.این طرز رفتار امام آن چنان در آنها اثر گذاشت که از ایشان وقت ملاقات خواستند.

 

امام بى درنگ وقت دادند.آنها ده پانزده نفر از اهالى محل بودند که با شاخه‏هاى گل آمدند. امام به مترجم فرمودند که احوال آنها را بپرسید و ببینید که آیا کار و نیاز خاصى دارند؟ گفتند نه هیچ کارى نداریم فقط آمده‏ایم امام را از نزدیک ببینیم و این شاخه‏هاى گل را به عنوان هدیه آورده‏ایم.

 

 امام با تبسم شاخه‏هاى گل را یکى یکى از دست آنها مى‏گرفتند و در میان ظرفى که درکنارشان بود قرار مى‏دادند و آنها هم خیلى خوشحال از حضور امام رفتند.[21]

 

از همسایگان عذر بخواهید

 

پس از آنکه هجرت از پاریس و سفر امام به ایران قطعى شد، امام به من دستور دادند که در نوفل لوشاتو به منزل همسایگان بروم و از اینکه در مدت اقامتشان از سکوت حاکم بر دهکده محروم شده‏اند، از طرف ایشان از آنها عذر بخواهم.

 

من به اتفاق آقاى اشراقى و یکى دو نفر دیگر به دیدار همه همسایه‏هاى آن دهکده رفتیم، و پیغام امام را رساندیم و از آنان معذرت خواهى کردیم.[22]

 

هدیه امام به دو خانم مسیحى

 

وقتى امام در آستانه بازگشت‏ به ایران بودند، مقارن غروب آفتاب دو خانم فرانسوى به در اقامتگاه امام آمدند و تقاضاى ملاقات کردند.

 

چون امکان ملاقات نبود، از آنها عذرخواهى کردم.شیشه کوچکى که در آن مقدارى خاک بود و در آن مهر و موم بود در دستشان دیده مى‏شد.

 

گفتند اگر ملاقات ممکن نیست رسم ما این است وقتى به کسى علاقمند شدیم هنگام خداحافظى و جدایى بهترین هدیه را به او تقدیم مى‏کنیم و این خاک وطن ماست که پیش ما عزیزترین هدیه است، به امام تقدیم کنید و براى هر یک از ما یک قطعه عکس با امضاى ایشان بیاورید.

 

وقتى جریان به محضر امام عرض شد با تبسمى شیرین شیشه را گرفتند و دو قطعه عکس را امضاء فرمودند، عکسها را که به آنها دادم بوسیدند و با تشکر رفتند.[23]

 

بدون آنکه بکشى، بیرونش کن

 

یک روز بیرون اتاق امام ایستاده بودم که دیدم آقا از پشت پنجره با دستشان به من‏اشاره مى‏کنند. فورا به محضرشان رسیدم. دیدم به دستشان دستمال کاغذى گرفته‏اند.

 

 تا مرا دیدند فرمودند: «حاجى عیسى، پشت این شیشه پنجره مگس بزرگى است که از اتاق بیرون نمى‏رود.» بعد فرمودند: «بدون این که آن را بکشى از اتاق بیرونش کن.» و دوباره با تاکید فرمودند: «مبادا آن را بکشى‏» و از اتاق خارج شدند.

 

ایشان تا این حد عاطفه حتى نسبت ‏به حشرات داشتند آقا خودشان سعى کرده بودند با دستمال کاغذى مگس را بیرون کنند؛ اما نتوانسته بودند. امام هیچوقت از پیف پاف براى طرد حشرات استفاده نمى‏کردند.[24]

 

امام نسبت ‏به آنها التماس مى‏کردند

 

بنده خودم شاهد اشکها و گریه‏هاى امام براى جدا شدن افراد از جریان انقلاب بودم و مى‏دیدم وقتى که روحانیون، سیاستمداران، جوانان چپ زده و التقاطى، راه خودشان را از فرهنگ انقلاب جدا مى‏کردند، امام چگونه گریه مى‏کردند و چگونه تلاش مى‏کردند که آنها را به مسیر تقوا و فضیلت دعوت کنند.در بعضى از موارد من از واسطه‏هاى مکررى بودم که از طرف ایشان پیغام مى‏فرستادم.

 

امام به آنها التماس مى‏کردند که شما راه خودتان را از مردم و توده‏هاى میلیونى جدا نکنید.[25]

 

اگر بگویى فقیرى آمده است

 

امام واقعا چهره خیلى ملایم و پر ملاطفتى دارند و ایشان مخصوصا به طبقه ضعیف، عشق و علاقه عجیبى دارند و با یک حالت ‏خاصى به آنان مى‏نگرند، مثلا اگر به امام بگویید یک آدم پیر یا فقیرى آمده است ایشان حتما خودشان مى‏روند و پرده جلوى در را کنار مى‏زنند و با او ملاقات مى‏کنند.

در حالى که این روحیه را براى ملاقات با رییس فلان اداره...نشان نمى‏دهند.[26]

 

الآن بیاوریدش داخل

 

روزى یک خانم ایتالیایى که شغل او معلمى و دینش مسیحیت‏بود، نامه‏اى آکنده از ابراز محبت و علاقه نسبت‏ به امام و راه او همراه با یک گردنبند طلا براى ایشان فرستاده بود.وى متذکر شده بود که این گردنبند را که یادگار آغاز ازدواجم است و به همین جهت آن را بسیار دوست دارم، به نشانه علاقه و اشتیاقم نسبت‏ به شما و راهتان تقدیم مى‏کنم.

 

 مدتى آن را نگه‌داشتیم و بالاخره با تردید از اینکه امام آن را مى‏پذیرند یا نه، همراه با ترجمه نامه خدمت ایشان بردیم.

 نامه به عرضشان که رسید، گردنبند را نیز گرفتند و روى میزى که در کنارشان قرار داشت، گذاشتند.

 

دو سه روز بعد، اتفاقا دختر بچه دو یا سه ساله‏اى را آوردند که پدرش در جبهه مفقود الاثر شده بود.امام وقتى متوجه شدند فرمودند: «الان بیاوریدش داخل.»

 

سپس او را روى زانوى خود نشاندند و صورت مبارکشان را به صورت بچه چسبانیده و دست‏بر سر او گذاشتند. حالتى که نسبت‏ به فرزندان خودشان هم از ایشان دیده نشده بود.مدتى به همین حالت آهسته با آن دختر بچه سخن گفتند.

 

با آن که فاصله ما با ایشان کم‌تر از یک و نیم متر بود شنیدن حرفهاى ایشان براى ما دشوار بود. بچه که افسرده بود بالاخره در آغوش امام خندید.

 

آنگاه امام همان گردنبندى را که زن ایتالیایى فرستاده بود برداشتند و با دست مبارکشان بر گردن دختر بچه انداختند. دختر بچه در حالى که از خوشحالى در پوست‏ خود نمى‏گنجید از خدمت امام بیرون رفت.[27]


پی‌نوشت‌ها:

[16]. برداشتها، ص 198 به نقل از پیک ارشاد، علی ثقفی، تیر ماه 68.

[17]. برداشتها، ص 199 به نقل از یکی از اعضای بیت امام، آینده سازان، ش 144. 

[18]. برداشتها، ص 200 به نقل از حجة الاسلام والمسلمین رحیمیان.

[19]. برداشتها، ص 202 به نقل از زهرا مصطفوی.

[20]. برداشتها، ص203 به نقل از سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی، مرضیه حدیده چی، ج4.

[21]. برداشتها، ص 205 به نقل از سرگذشتهای ویژه از زندگی

 

تهیه و تنظیم : جواد دلاوری ، گروه حوزه علمیه تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین