سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
ماجرای کمک کردن یک روحانی به دوست طلبه اش و رویای صادقه او و کمک آیت الله العظمی بهاءالدینی به آن روحانی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

یک رویای صادقه

آیت الله بهاءالدینی

ماجرای کمک کردن یک روحانی به دوست طلبه اش و رویای صادقه دیدن و کمک آیت الله العظمی بهاءالدینی به آن روحانی

یك سال، محرم و صفر را در ایلام بودم. بعد از مسافرت تبلیغى، روزى كه به قم برگشتم، در نزدیكى حرم از ماشین پیاده شدم و با شیخ محترمى كه قبلاً سابقه آشنایى داشتم برخورد كردم.

 

 ایشان چندى قبل با زحمت فراوان خانه‏اى به قیمت هفتاد، هشتاد هزار تومان تهیه كرده بود؛ به طورى كه براى تهیه آن، همه كتاب‏ها و زیور آلات همسرش را فروخته بود.

 

 لذا در اولین برخورد پس از احوال‏پرسى از او پرسیدم: منزل را چه كردى؟ گفت: هنوز ده، پانزده هزار تومانش مانده است كه اگر این هفته پرداخت نكنم، خانه از دستم بیرون مى‏رود.

 من یك مرتبه تصمیم گرفتم هفت هزار تومانى كه طى دو ماه تبلیغ گرفته بودم به این شیخ بدهم. پول را به او دادم و گفتم: برو كه خانه از دستت نرود.

 

وقتى به خانه رسیدم، حدود دویست تومان بیش‏تر نداشتم و این قضیه را به هیچ كس نگفتم. و آن شیخ هم با آقاى بهاءالدینى رابطه‏اى نداشت، ولى شیخ بسیار محترمى بود و از اطراف خراسان هم بود.

 

 چند روزى گذشت و آن دویست تومان هم تمام شد. همان شب آقا (آیة‏الله بهاءالدینى) را در خواب دیدم كه دو هزار تومان به من دادند؛ من هم این خواب را حمل بر این كردم كه آدم تشنه، خواب آب مى‏بیند؛ لذا به خواب ترتیب اثرى ندادم.

 

فرداى آن شب طبق معمول براى نماز مغرب و عشا به حسینیه آقا رفتم و در صف سوم، چهارم نشستم. بعد از نماز، آقا از روى سجاده بلند شدند و داخل اتاق رفتند و برگشتند و از پشت سر مرا صدا زدند.

وقتى برگشتم، مقدارى پول به من دادند. پول را گرفتم و به كوچه آمدم. نگاه كردم دیدم همان دو هزار تومانى است كه دیشب در خواب دیده بودم.

 

این اولین جرقه براى من بود و یك حالت خاصى به من دست داد. وقتى به خانه برگشتم موضوع را به خانواده گفتم. و من تا آن وقت در مورد قرض دادن به آن شیخ و بعد تمام شدن پولمان و همین طور خواب دیشب، چیزى به خانواده نگفته بودم، ولى با این اتفاق همه چیز را برایش گفتم و اضافه كردم كه: اگر امشب چیزى در خانه داریم، بخوریم؛ فعلاً به این دو هزار تومان دست نزنیم.

 

 با ده، پانزده قرانى كه داشتیم نان سنگكى خریدیم و آن شب را به سر بردیم. فردا شب بعد از نماز مغرب و عشا دو هزار تومان را خدمت آقا گذاشتم و عرض كردم: آقا اشتباه نكردید كه این پول را به من دادید؟ (البته بعد فهمیدم تعبیر درستى به كار نبرده‏ام). گفتم: ما احتیاجى نداریم؛ اگر هم احتیاجى باشد با صد تومان، دویست تومان رفع مى‏شود.

 

ایشان فرمود: فلانى ما در زندگى اشتباه زیاد داریم، ولى در پول دادن به كسى اشتباه نمى‏كنیم؛ شما كار خوبى كردید و این پول را یك نفر حواله داده بود براى تو، كه نمى‏خواهم بگویم.

خوابى را هم كه دیدى از رؤیاهاى صادقه بود. حالا بفرمایید، خدا توفیقت بدهد! این در حالى بود كه من اسمى از خوابم پیش آقا نبرده بودم. آن شب با یك حالت خاصى كه نمى‏شود آن را بیان كرد به منزل آمدم.

آن شب آن پول خرد نشد. صبح دیدم در خانه را مى‏زنند. رفیقى داشتیم از ایلام، به نام آقاى حسینى، كه كشاورز بود، آمد و پولى به ما داد و رفت.

 هر چه تعارف كردم، داخل نیامد، گفت: عازم تهران هستم. خلاصه این كه، هر وقت نوبت به آن دو هزار تومان مى‏رسید كه خرج كنیم، پولى مى‏رسید؛ تا این كه جمهورى اسلامى برقرار شد و پول‏ها را عوض كردیم.


منابع:

کتاب سلوک معنوی

تهیه و تنظیم : محمد حسین امین ، گروه حوزه علمیه تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین