وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
زنى بنام « ساره » كه وابسته به یكى از قبائل مكه بود از مكه به مدینه خدمت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به او فرمود: آیا مسلمان شده اى و به اینجا آمده اى ؟ عرض كرد نه ، فرمود: به عنوان مهاجرت آمده اى ؟..
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

نمایشنامه نامه محرمانه (ویژه دانش آموزان راهنمایی)

نامه محرمانه

 

مربیان عزیز این نمایشنامه برگرفته از آیه 1 سوره ممتحنه  است.

 

داستان آیه 1 سوره ممتحنه:

جریان چنین بود كه زنى به نام « ساره » كه وابسته به یكى از قبائل مكه بود از مكه به مدینه خدمت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد.

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به او فرمود:

آیا مسلمان شده اى و به این جا آمده اى ؟

عرض كرد نه ،

فرمود: به عنوان مهاجرت آمده اى ؟ گفت : نه .

 

فرمود: پس چرا آمدى ؟ عرض كرد: شما اصل و عشیره ما بودید، و سرپرستان من همه رفتند، و من شدیدا  محتاج شدم. نزد شما آمده ام تا عطائى به من كنید و لباس و مركبى ببخشید.

 

حضرت (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به فرزندان عبدالمطلب ، دستور داد، لباس و مركب و خرج راهى به او دادند، و این در حالى بود كه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آماده فتح مكه مى شد.

 

در این موقع « حاطب بن ابى بلتعه » (یكى از مسلمانان معروف كه در جنگ بدر و بیعت رضوان شركت كرده بود) نزد « ساره » آمد و نامه اى نوشت و گفت : آن را به اهل مكه بده و ده دینار و به قولى ده درهم نیز به او داد، و پارچه بردى نیز به او بخشید.

 

« حاطب » در نامه به اهل مكه چنین نوشته بود رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قصد دارد به سوى شما آید، آماده دفاع از خویش ‍ باشید!

نامه محرمانه

« ساره » نامه را برداشت و از مدینه به سوى مكه حركت كرد.

 

جبرئیل این ماجرا را به اطلاع پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسانید.

رسول خدا، على (علیه السلام ) و عمار و عمر و زبیر و طلحه و مقداد و ابو مرثد را دستور داد كه سوار بر مركب شوند و به سوى مكه حركت كنند و

 

فرمود در یكى از منزل گاه هاى وسط راه به زنى مى رسید كه حامل نامه اى از « حاطب » به مشركین مكه است ،

 نامه را از او بگیرید...

 

آن ها حركت كردند و در همان مكان كه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرموده بود به او رسیدند. او سوگند یاد كرد كه هیچ نامه اى نزد او نیست، اثاث سفر او را تفتیش كردند و چیزى نیافتند. همگى تصمیم بر بازگشت گرفتند.

 

ولى على (علیه السلام ) فرمود: نه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به ما دروغ گفته، و نه ما دروغ مى گوئیم، شمشیر را كشید و فرمود نامه را بیرون بیاور، و الا به خدا سوگند گردنت را مى زنم !

 

«ساره » هنگامى كه مسأله را جدى یافت نامه را كه در میان گیسوانش پنهان كرده بود بیرون آورد، آن ها نامه را خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آوردند.

 

حضرت (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به سراغ « حاطب » فرستاد، فرمود این نامه را مى شناسى ؟! عرض كرد: بلى ، فرمود: چه چیز موجب شد به این كار اقدام كنى ؟!

نامه محرمانه

 

عرض كرد اى رسول خدا! به خدا سوگند از آن روز كه اسلام را پذیرفته ام لحظه اى كافر نشده ام، و هرگز به تو خیانت ننموده ام،

 

و هیچ گاه دعوت مشركان را از آن زمان كه از آن ها جدا شدم اجابت نكردم،

 

ولى مسأله این است كه تمام مهاجران كسانى را در مكه دارند كه از خانواده آن ها در برابر مشركان حمایت مى كند، ولى من در میان آن ها غریبم و خانواده من در چنگال آن ها گرفتارند،

 

خواستم از این طریق حقى به گردن آن ها داشته باشم تا مزاحم خانواده من نشوند، در حالى كه مى دانستم خداوند سرانجام آن ها را گرفتار شكست مى كند، و نامه من براى آن ها سودى ندارد.

 

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عذرش را پذیرفت ، ولى عمر برخاست و گفت : اى رسول خدا! اجازه بده گردن این منافق را بزنم !

 

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: او از جنگجویان بدر است ، و خداوند نظر لطف خاصى به آن ها دارد (اینجا بود كه آیات فوق نازل شد و درس هاى مهمى در زمینه ترك هرگونه دوستى نسبت به مشركان و دشمنان خدا به مسلمانان داد) .

 

شخصیت های نمایشنامه:

1-  مرد
2- پارچه فروش
3- ابو مرثد
4- حاطب
5- جوان

 

گوشه ای از نمایشنامه:

پارچه فروش: (با عصبانیت) آخر نگفتی ساره چه کرده بود، چرا حاطب مورد غضب رسول خدا است.

مرد: صبر داشته باش.

 

پارچه فروش: آخر ...

مرد: گویا ساره ، حامل نامه ای بوده از سوی حاطب برای بزرگان مکه که خبر جنگ و جمع اوری سلاح را به آنها می داده.

 

پارچه فروش: (حیرت زده) یعنی حاطب برای مشرکان  جاسوسی میکرده؟

مرد: (به سوی مسجد) چه شده؟ عمر شمشیر کشیده است.

 

پارچه فروش: گویا میخواهند گردنش را در صحن مسجد بزنند.

مرد: نه. حاطب به پای پیامبر افتاده است.

 

پارچه فروش: علی جلوی عمر را گرفت.

پارچه فروش: حاطب. مگر میشود، او از جنگجویان بدر است. رسول خدا برای آن ها دعا کرده است و به آن ها نظر خاصی دارد.

مرد: صبح امروز ابومرثد را دیدم که شتابان از دروازه شهر خارج می شد. می گفت، به دنبال گروهی می رود که ماموریت مهمی از رسول خدا دارند. می گفت به دنبال ساره می روند تا در میان راه او را دستگیر کنند.

.

.

.

 

نویسنده این نمایشنامه مهدی کاموس است و توسط انتشارات مدرسه به چاپ رسیده  است.

 

پس از اجرای نمایشنامه در مدرسه، تصاویری از اجرای نمایش نامه را به ایمیل مرکز یادگیری به آدرس  نامه محرمانه

 ارسال نمایید.

 


مرکز یادگیری سایت تبیان - تهیه: سمیرا بادامستانی

تنظیم: خدیجه آلچالانلو

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین