سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
کوچه‏ها، گرگ می‏شدند، مرگ در ویرانه‏ها، پناه می‏گرفت، دهان‏ها، به لکنت می‏افتادند. کاروان بر مرگ فایق می‏آمد. زنجیرها را در هم می‏شکست، تشنگی دیدار پدر بر تو غلبه می‏کرد، شراره شمشیر بود و ضربه‏های مهلک تازیانه و سنگبارانِ بدن‏های معصوم و دقایق بی‏رغبتِ
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

زخمه آتش

حضرت رقیه

دقایق سنگینی بود.

سنگ بود که می‏بارید.

نیزه بود که خون می‏چکاند.

و شلاق‏ها که می‏چرخیدند و زخم می‏شدند .

و ناله‏ها که می‏روییدند و خون می‏شکفتند و چشم‏ها که آوار می‏شدند و شعله می‏زاییدند

خدا نخواست از این بیشتر، بی‏پناهی‏ات را ببیند، آسمان نتوانست بیش از این حوصله کند.

زمین نتوانست از این بیشتر، شاهد رنج تو باشد.

باران خون، کوچه‏ها را درنوردید.

سیل اشک، پنجره‏ها را در هم کوبید. 

توفان، پنجه بر گیسوان شام انداخت.

تاریکی از در و دیوار بالا رفت. 

مصیبت، زمین را مچاله کرد.

شام غریبی بود.

شام سنگدلی‏ها و شقاوت ها 

شام دربدری‏ها و مصیبت‏ها

شام دل آزاری ها 

شلاق‏ها، احترام تورا نگه نداشتند ، کوچه‏های شقی، انگشتان به خار خلیده‏ات را نادیده گرفتند ، خرابه‏ها، کفش‏های سه‏سالگی‏ات را طعنه زدند.

تازیانه‏ها، پیش پایت سر خم نکردند، دهان‏های تهمت، از چشم‏های معصومت شرم نکردند. دندان‏های تیز و گرسنه، روشنان گیسوانت را دریدند، رگبارهای شب و تازیانه، کوتاه نیامدند. مردان شقاوت، کودکی‏ات را رحم نکردند.

کوچه‏ها، گرگ می‏شدند، مرگ در ویرانه‏ها، پناه می‏گرفت، دهان‏ها، به لکنت می‏افتادند. کاروان بر مرگ فایق می‏آمد. زنجیرها را در هم می‏شکست، تشنگی دیدار پدر بر تو غلبه می‏کرد، شراره شمشیر بود و ضربه‏های مهلک تازیانه و سنگبارانِ بدن‏های معصوم و دقایق بی‏رغبتِ اندوه و صدای روشن کودکانه‏ات: پدر! چه کسی تو را به خاک و خون کشید؟

شامِ بی‏حرمتی بود. 

شامِ بی‏خبری بود.

شامِ گرسنگی دروغ بود. 

شامِ سیری دیوسیرتی بود.

شامِ حیوان سیرتی بود.

شامِ درنده خویی بود.

کوچه‏ها، زخمه آتش می‏زدند. لبخند‏ها، مست متولد می‏شدند. چشم‏ها، مست به بار می‏نشستند.  شامِ دل گرفتگی مداوم بود؛

شامِ دست‏های نیازمندِ حریص. 

شامِ تالارهای سیاه‏بخت.

شامِ دریچه‏های تاریک اشرافی.

شامِ پنجره‏های فروبسته.

تو بودی و زنی صبور که آواز گوشواره‏هایت را در گوش باد می‏خواند. 

تو بودی و کفش‏های سه سالگی که بر شانه‏های کاروان رها بودند.

تو بودی و دستان کوچکی که پرندگی مشق می‏کرد.

تو بودی و گونه‏های سرخی که شادی می‏پراکند.

شام ساده‏لوحی بود. 

شام فخر فروشی بود

شام فریادهای جگرخراش!

کوچه‏ها، گرگ می‏شدند، مرگ در ویرانه‏ها، پناه می‏گرفت، دهان‏ها، به لکنت می‏افتادند. کاروان بر مرگ فایق می‏آمد. زنجیرها را در هم می‏شکست، تشنگی دیدار پدر بر تو غلبه می‏کرد، شراره شمشیر بود و ضربه‏های مهلک تازیانه و سنگبارانِ بدن‏های معصوم  و دقایق بی‏رغبتِ اندوه و صدای روشن کودکانه‏ات:

پدر! چه کسی تو را به خاک و خون کشید؟ 

پدر! چه کسی رگ‏های تو را برید؟

پدر! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟

پدر....

 

 

زدی چو بوسه بر لبش لبان تشنه سیر شد               ز بعد چوب خیزران رسید آن شفای تو

چو در بغل گرفتیش ز هوش رفتی آن زمان                 چو بلبلی ز وصل گُل خموش شد صدای تو

چنانکه جان عاریت به صاحبش سپردی و                   فلک به گریه آمد و خلیل در عزای تو

 

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


مریم سقلاطونی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین