سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
فردی که در نهایت سختی و گرفتاری دنیوی است، نا امید و خسته نزد امام صادق علیه السلام می رسد، و زبان به شکایت می گشاید...
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : خسرو داودی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

صبحدم

گوهری گران بها تر از عالمصبحدم

کلافه بود

بی هدف در کوچه ها می گشت

بی آنکه مقصدش را بداند از این کوچه به آن کوچه، از این بازار به آن بازار

تابش سوزان خورشید بر سر شهر، گذر زمان را یاد آوری می کرد.

ظهر شده بود....

دیگر تاب و توان نداشت، انگار گرفتاری هایش را پایانی نبود.

با خود می گفت:

ببین چگونه این مشکلات، گرفتارم کرده است!!!

کار بیشتر و تلاش افزون تر هم باری از آن کوه کم نکرده بود.

 

و گاه رو به خدا می گفت: سهم من از لطف بی کران تو چیست؟

گرفتاری؟! 

                             نداری؟!

                            گوهری گران بها تر از عالم                                                 پس چیست که من نمی دانم؟!

مرد غرق در افکار، بی آن که بداند به خانه امام صادق علیه السلام رسیده بود.

لحظه ای درنگ کرد، کجا بهتر از اینجا؟!!

شکایت روزگار را نزد چه کسی بهتر از او می توان برد؟!

 

در گشوده شد...

درد خود را بازگو کرد:

هر چه از گرفتاری اش می گفت: امام می شنید.

 

صبحدم

سپس امام فرمود:

صبحدم

شکایتت برای چیست؟

تو که مرد ثروتمندی هستی.

مانده بود!

بهت زده از خود می پرسید:

یعنی این همه گرفتاری هیچ است؟!!

نمی دانست چه بگوید!

روزگار بر او تنگ گرفته بود.                             

زندگی اش به سختی می گذشت.

اما چرا امام چیز دیگری می گفت؟       

                                          

امام فرمود:

صبحدماگر به تو سرمایه ی بسیار بدهند حاضری دست ازما برداری و دل ازما بگیری؟

هر لحظه بر بهت و حیرتش افزوده می شد.

-نه مولا جان! هرگز!
     گوهری گران بها تر از عالم

امام فرمود:

صبحدماصلا حاضر بودی همه ی ثروت دنیا را داشتی و ما را نداشتی؟
-به خدا که نه.                    گوهری گران بها تر از عالم

امام فرمود:

صبحدم

صبحدمسرمایه ای به این عظمت داری و از نداری می نالی؟!!

گوهری داری که حاضر نیستی به هیچ قیمتی حتی همه ی دنیا از دستش بدهی.

پس تو چگونه گرفتاری و فقیری؟!

 

 
صبحدم

غروب شده بود.

مرد در کوچه ها قدم می زد و بی اختیار اشک می ریخت،

دلش  آرام گرفته بود.

اکنون می دانست گوهری دارد که همه ی عالم در برابرش هیچ است.

 

می دانست و با خود می اندیشید...

 

برای دریافت فایل فلش کلیک کنید.

نویسند:سید امیر محمد فضلی

گویند: حسین مهکام


کاری از موسسه فرهنگی اعراف

مرکز یادگیری سایت تبیان - تنظیم: یگانه داودی

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین