سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
دعبل اشكِ چشمان كنیز را كه برق می‌زد و او را نگاه می‌کرد، با لباس متبرّك پاك می‌ كرد، بی شك امام...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

اگر با تو باشم - داستان بیستم


هنوز پزشكان نتوانستند كاری انجام دهند. همه عاجز و درمانده اند.

اگر با تو باشم - داستان بیستم

دعبل به شدّت به كنیزش علاقه مند بود و در اندوه كسالت او اندوهگین ...


به یكباره لباسی كه از حضرت امام رضا(ع) به عنوان هدیه گرفته بود را دید و جلسه ی با شكوهی كه برای ایشان قصیده ای را خوانده بود، به خاطر آورد.

اشك می‌ریخت و به آخرین جمله فكر می‌كرد«ای دعبل خزاعی! در طوس قبری خواهد بود كه مأمن تجمّع شیعه خواهد شد» و در جواب سؤال دعبل كه پرسیده بود: قبر چه كسی یا مولا؟

فرموده بودند:

قبر خود من!

دعبل اشكِ چشمان كنیز را كه برق می‌زد و او را نگاه می‌کرد، با لباس متبرّك پاك می‌ كرد، بی شك امام شفاعت گری بزرگ است!


منبع : عیون اخبار الرضا (ع) ج 2 ص 263 ح 34

بخش حریم رضوی

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین