سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مانده بودم چه كنم، گفتم: اصحاب و دوستان باید به ما ملحق شوند بعد نماز را به جماعت اقامه می كنیم....
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

اگر با تو باشم - داستان هشتم

اگر با تو باشم - داستان هشتم


آمده بودم تا همه ی حرفم را بزنم. آخر فشارهای زندگی مرا زیر دست و پایش له كرده بود.

نشستم درست روبرویش، چقدر محو زیبایی صورتش که همیشه تمیز و آراسته بود، شده بودم.


آمدم لب وا كنم فرمود: در حال خارج شدن از خانه بودم مرا همراهی كن، برای ملاقات با بزرگانی راهی شده ام.

پیش رفت و من نیز به دنبالش حرکت کردم. در بین راه وقت نماز رسید پس مسیر را به کنار صخره ای تغییر داد و گفت:

ای ابراهیم ! اذان بگو.

مانده بودم چه كنم، گفتم: اصحاب و دوستان باید به ما ملحق شوند بعد نماز را به جماعت اقامه می كنیم.

حضرت فرمود: هیچگاه نماز اول وقت را به تأخیر نیانداز مگر اینكه عذری موجه داشته باشی.

دیگر همه ی حواسم شده بود نماز در محضر پسر رسول خدا، بی شک می‌ دانستم كه این برخورد برایم حكایت از درسی عبرت آموز خواهد داشت، گنجی كه تا همیشه دست نیافتنی بود و خیلی زود مشكلم را چاره كرد.


منبع :بحار الانوار جلد 49 صفحه 49

بخش حریم رضوی

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین