سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
شب ایستاد، تو رد می شدی... هوای تو بود و کوچه گفت که حق با صدای پای تو بود
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

دنیا نمی تواند بداند تو کیستی

دو شعر از دو شاعر حیدری

حضرت علی

حاکم چاه نشین!

شب ایستاد، تو رد می شدی... هوای تو بود

و کوچه گفت که حق با صدای پای تو بود

پیامبر که شبی آمد از حرا به عبا

تو نیز وحی شنیدی، عبا «حرای» تو بود

سکوت آن دو دهه، گوش صیحه را کر کرد

و کربلا همه پژواک این صدای تو بود

چگونه است. چنین حاکمی و خاک نشین

که روی سینه ی افلاک رد پای تو بود؟

هنوز سایه ی نخل تو قصر توست، مگر

به خاک عرش نشین تر زبوریای تو بود؟

تو فکر قصر نبودی ولی حصیرت هم

به جز به قصر نمی رفت اگر به جان تو بود

گدای کوی تو انگشتر تو را چه کند

که خواهشش همه بوییدن حیای تو بود

نه شب شناخت تو را و نه ذهن کوفه نه چاه

که مد موج تو تا ساحل خدای تو بود

وضوی وقت نماز تو آب بوده و «آب»

وضوی وقت نمازش به دست های تو بود

مرتضی حیدری آل کثیر

 

صبح انعکاس لبخند توست

زمین اگر برابر کهکشان تکرار شود

حجم حقیری است

که گنجایش بلندی تو را نخواهد داشت

قلمرو نگاه تو دورتر از پیداست

و چشمان تو معبدی

که ابرها نماز باران را در آن سجده می کنند

این را فرشته ها حتی می دانند

که نیمی از تو هنوز

نا مکشوف مانده است

از خلأ نامعلوم تری دست هایی که با نیت مکاشفه

در تو سفر کردند

حیران

در شیب جمجمه ایستادند

تو آن اشاره ای که بر براق طوفان نشسته ای

تو آن انعطافی

که پیشاپیش باران می روی

آن کس که تو را نسراید

بیمار است

زمین

بی تو تاول معلقی است

در سینه آسمان

و خورشید، اگر چه بزرگ است

هنوز کوچک است

اگر با جبین تو برابر شود

دنباله  تو

جنگل خورشید است

شاید فقط

خاک نامعلوم قیامت

ظرفیت تو را دارد

زمین اگر چشم داشت

بزرگواری تو این سان غریب نمی ماند

هیچ جراتی جز قلب تو نسوخت

سپیدتر از سپیده

بر شقیقه صبح ایستاده ای

و از جیب خویش

خورشید می پراکنی

ای معنویت نامحدود

زود است حتی در زمین

نام تو برده شود

زمین فقط

پنج تابستان به عدالت تن داد

و سبزی این سال ها

تتمه آن جویبار بزرگ است

که از سرچشمه ناپیدایی جوشید

و گرنه خاک را

بی تو جرات آبادانی نیست

تو را با دیدنی های مانوس می سنجم

من اگر می دانستم

پشت آسمان چیست

تو همانی

تو آن بهار ناتمامی

که زمین عقیم

دیگر هیچ گاه

به این تجربت سبز تن نداد

آن یک بار نیز

در ظرف تنگ فهم او نگنجیدی

شب و روز

بی قرار پلک های توست

و گرنه خورشید

به نورافشان خود امیدوار است

صبح

انعکاس لبخند توست

که دم مرگ به جا آوردی

آن قسمت از زمین

که نام تو را نبرد

یخبندان است

ای پهناوری که

عشق و شمشیر را

به یک بستر آوردی

دنیا نمی تواند بداند

تو کیستی

سلمان قنبری هراتی، از آسمان سبز

 

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین