وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی. باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد. پسر به فراست...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

از گلستان من ببر ورقی

گل

حکایتی از گلستان

ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی. باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد. پسر به فراست به جای آورد و گفت: ای پدر، کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه به قامت مهمتر به قیمت بهتر. اشاة نظیفة و الفیل جیفیة.

 

اقل جبال الارض طـــور و انه

لاعظــم عندالله قدرا و منزلا

آن شــــنیدی که لاغری دانا

گفــت بار به ابلـــــهی فـربه

اســـب تازی و گر ضعیف بود

همـــــچنان از طــویله خر به

 

پدر بخندید و ارکان دولت پسندید و برادران بجان برنجیدند.

تا مرد سخن نگفته باشــد

عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نهالی

شاید که پلنگ خفته باشد

 

شنیدم که ملک را در  آن قرب دشمنی صعب روی نمود. چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان درآمد این پسر بود. گفت:

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشـــت من

آن منم گـر در میان خاک و خون بینی ســـری

کـان که جنگ آرد به خون خویش بازی می کند

روز میدان وان که بگــــــریزد به خون لشـکری

 

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی مردان کاری بینداخت. چون پیش پدر آمد و زمین خدمت ببوسید و گفت:

ای که شخص منت حقیر نمود

تا درشــــتی هـــنز نپـــنداری

اســب لاغر میــــان، به کار آید

روز میـــــدان نه گــــاو پــرواری

 

آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. سواران را به گفتن او تهور زیادت گشت و به یکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید، دریچه بر هم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت:

محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند.

کس نیابد به زیر ســــــابه بوم

ور همای از جهان شود معدوم

 

پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی به جواب داد. پس هریکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه و نزاع برخاست که : ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

نیـــم نانی گر خورد مرد خدا

بذل درویشان کند نیمی دگر

ملک اقلمی بگیـــرد پادشاه

همچنان در بند اقلیــمی دگر

 

انجمن کتاب و کتابخوانی / برای مشاهده ی مبحث اینجا کلیک کنید.


باشگاه کاربران سایت تبیان / انجمن های تخصصی

 

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین