سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
اى پیامبر! آنچه را از ناحیه پروردگار به تو نازل شده است، به (مردم) برسان و اگر نکنی (نرسانی) اصلا پیغام پروردگار را نرسانده اى!
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

جانشین برگزیده
جانشین برگزیده

اى پیامبر! آنچه را از ناحیه پروردگار به تو نازل شده است، به (مردم) برسان و اگر نکنی (نرسانی)  اصلا پیغام پروردگار رانرسانده اى! و خدا تو را از (شر) مردم نگه مى دارد زیرا خدا كافران را هدایت نمى فرماید.(به مقاصدشان نمى رساند).(سوره ی مائده  آیه ی 76)

پیرمرد در حالی که دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود تا جلوی نور شدید خورشید را بگیرد، به پسرش گفت: «عجب روز گرمی است! »

پسر با مهربانی لبخندی به پیرمرد زد و گفت: «دیگر چیزی به پایان سفر ما نمانده است. ولی حیف چه سفر خوبی بود! »

پیرمرد آهی کشید و گفت: «معلوم نیست که باز هم سعادت سفر حج نصیبم شود! »

پسر اخمی کرد و گفت: «این چه حرفی است؟ شما هم که مثل پیامبر حرف مى زنید! بعد از طواف وقتی از کنار ایشان مى گذشتم، شنیدم که زیر لب با کعبه وداع می کردند. »

پیرمرد با وحشت گفت: «یعنی چه! نکند پیامبر از زمان مرگش آگاه شده است؟ ای وای بر ما!

تحمل یک روز بدون پیامبر، غیرقابل تحمل است. بدون رسول خدا چه بر سر ما مى آید؟ »

پسر با ناراحتی به پدرش نگاه کرد و گفت: «اما پیامبر امتش را بدون سرپرست و جانشین؛ رها نمی کند. » یک دفعه ولوله ای درجمعیت افتاد. پیامبر برای نماز دستور توقف داده بود. منطقه ای که زائران برای نماز در آن توقف کردند، منطقه ی غدیرخم بود. چهار راهی که راه مسافران از یکدیگر جدا مى شد. زائران آماده ی آخرین نماز جماعت شدند. زمین زیر پایشان آن قدر داغ بود که عباهایشان را زیراندازشان کرده بودند. مؤذن اذان گفت و زائران به صف ایستادند. وقتی پیامبر (ص) سلام آخر نماز را گفت، زائران بلند شدند تا آماده ی رفتن شوند. اما مؤذن اعلام کرد که بایستند و گوش به سخنان رسول خدا دهند. پسر با حیرت گفت: «رسول خدا مى خواهد در این هوای داغ و سوزان، سخنرانی کند؟ »

مردی که کنار او ایستاده بود، گفت: «پیامبر مهربانترین کسی است که من در همه ی عمرم دیده ام حتما امر مهمی است که لازم شده بگویند. »

به دستور پیامبر(ص)، از جهاز شتران پشته ای ساختند و سپس بر بالای آن رفتند تا صدایشان به همه ی هزاران هزار زائری که در آن جا بودند، برسد. با دیدن ایشان، همه ساکت شدند. پیامبر(ص) با مهربانی به جمعیت نگاه کرد و پس ازحمد وسپاس پروردگار فرمود: ای مردم! خداوند به من خبر داده است که به زودی از بین شما مى روم  »

یکباره همهمه ای بین جمعیت افتاد و صدای آه و فغان بلند شد. پیرمرد هقهقه کنان، سرش را روی شانه ی پسرش گذاشت و گفت: «آه چه بدبختی بزرگی! چه بدبختی بزرگی! »

پسر در حالی که اشک مى ریخت، آهسته گفت: «آرام باش پدر! رسول خدا باز هم مى خواهد صحبت کند. »

پیامبر(ص) مردم را به آرامش دعوت کرد و گفت: «من مسئولم. شما نیزمسئولید. حالا مى خواهم بدانم که چگونه درباره ی من شهادت مى دهید. »

مردم گفتند: «ما شهادت مى دهیم که تو فرمان خدا را به ما ابلاغ کردی و رسالتت را انجام دادی. و در این راه تمام تلاشت را کردی. »

باز پیامبر (ص) پرسید: «آیا شما به یگانگی خدا، نبوت من و معاد و رستاخیز هم گواهی مى دهید؟ »

مردم فریاد زدند که گواهی مى دهیم. رسول خدا دستهایش را بلند کرد و گفت: «خدایا خودت گواه باش! » بعد رو به مردم کرد و فرمود: «حالا با این شهادتی که دادید، باید دید که با دو امانتی که برای شما مى گذارم، چه می کنید؟ »

یکی فریاد زد: «کدام دو امانت؟ »

پیامبر (ص) فرمود: «اول کتاب خدا و دوم خاندان و اهل بیت من که هرگز از هم جدا نمى شوند. » بعد پیامبر (ص) خم شد و دست حضرت علی (ع) را گرفت و کمک کرد تا ایشان در کنارش؛ روی پشته بایستد. پیامبر (ص) لحظه ای به جمعیت نگریست و سپس دست حضرت علی (ع) را بالا برد و فرمود: 

«ای مردم! چه کسی بر مردم از خودشان سزاوارتر است؟ »

مردم گفتند: «خدا و رسولش بهترمى دانند. »

پیامبر (ص) همچنان که دست امیرالمؤمنین (ع) را بالا گرفته بود، گفت: «خداوند مولای من است و من مولای مؤمنان هستم و به آنها ازخودشان سزاوارترم. » بعد با دقت به جمعیت نگاه کرد و با صدایی محکم و رسا گفت: «پس بدانید که هرکس که من مولای اویم، علی نیز مولای اوست، هرکس که من مولای اویم، علی نیز مولای اوست، هرکس که من مولای اویم، علی نیزمولای اوست. »

و سه بار این جمله را تکرار کرد و سپس سرش را به طرف آسمان گرفت و محکم تر از قبل فرمود:

خدایا! دوستانش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن بدار! یارانش را یاری کن و کسانی را که ترک یاری او کردند، از یاری خویش محروم ساز! »

بعد، حضرت محمد (ص) رو به جمعیت کرد و فرمود:

«همه ی حاضران وظیفه دارند که این خبر را به غایبان برسانند. »

مردم ازجایشان بلند شدند و هلهله ی شادی بلند شد. هرکس سعی می کرد که خودش را به حضرت علی (ع) برساند و با ایشان روبوسی کند و تبرکی بگوید. پسر با خوشحالی دست پدرش را گرفت گفت:

دیدی پدر جان! گفتم که پیامبر ما را یتیم نمى گذارد. چه کسی بهتر از علی که بهترین مردم بعد از پیامبر است.

پیرمرد آه بلندی کشید و گفت: «خدایا شکر! خدایا به خاطر علی هم شکر! »

هرکس به کسی نازد، ما هم به علی نازیم

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:شاهد نوجوان

مطالب مرتبط:

داستان آهنگر

داستان ستاره ی دریایی

ملخ طلایی

سه تخم مرغ آب پز

شاهین قدرشناس

سفره ی افطاری

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .