حالا سال ها از آن روز گذشته است اما باور کنید هنوز جای گیوه هایی که پدر به پشتم زد، می سوزد! روزی که هیچ گاه فراموشم نمی شود.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

لباسی بین کت و پالتو


 حالا سال ها از آن روز گذشته است اما باور کنید هنوز جای گیوه هایی که پدر به پشتم زد، می سوزد! روزی که هیچ گاه فراموشم نمی شود.


لباسی بین کت و پالتو

شهریور 1320 و پسر بچه ای که در میان غرش هواپیماها و صدای تیر توی کوچه های خاکی می دود. پرویز یغمایی، متولد 1314، تهران. فرزند استاد حبیب یغمایی (مدیر مجله ادبی یغما) دانش آموخته ادبیات و مدرس بازنشسته وزارت فرهنگ و هنر وقت، حکایت پالتوی نو و اولین روز مدرسه اش را چنین روایت می کند.

پدربزرگی داشتم، پدر مادرم که سال ها پیش عمرش را به شما داد. نامش اسماعیل هنر یغمایی بود. فرزند مهدی هنر، فرزند اسماعیل هنر، فرزند ابوالحسن یغما جندقی، شاعر به نام و صاحب سبک قرن سیزدهم که به احتمال فراوان نام او را شنیده و اشعارش را خوانده اید. این پدربزرگ، که او را «آقامیر» می نامیدیم، از کارمندان معروف و خوش نام و معتمد وزارت داخله (وزارت کشور) بود با لقب «معتمد دیوان» که آخرین سمت اداری او فرمانداری یکی از شهرستان های شمالی کشور بود. اما یک باره بدون هیچ دلیل موجهی، فقط به خواسته دل، از کارمندی دولت استعفا کرد و با زن و بچه و زندگی رفت به «خور» که زادگاه اصلی اش بود و روستایی بود در قلب کویر لوت. با کمترین امکانات موجود در آن زمان. حتی بدون آب شیرین که بشود یک پیاله از آن را نوشید یا یک فنجان چای از آن درست کرد. به کار نخلبندی و نخلداری و زراعت و آبادانی پرداخت. تا پایان عمرش هم همان جا ماند و همان آب شور را می نوشید و کشاورزی می کرد.

«آقا هنر» سالی یکی دو مرتبه برایمان مقداری کرباس و خرما و کلاهو (خرمای خشک نیم شده بدون هسته که چون هر نیمه آن شبیه کلاه کوچکی بود. به آن کلاهو می گفتند و می گفتیم) می فرستاد با یک جفت گیوه که سفارش می کرد از یزد به خور همراه مسافری که از خور به تهران می آمد برای من می فرستادند. در این بسته ها مادربزرگم هم چیزهایی نظیر پسته های کوچک سربسته، موجو (بادام کوهی کوچک تلخی که زن ها آن ها را می جوشاندند و تلخی شان را می گرفتند) شمد، هوله، پاسماوری، سجاده و یک نوع کرباس آبی رنگ چهارخانه که از کرباس های معمولی لطیف تر بود (و من حالا متاسفانه اسم آن را فراموش کرده ام) با هدایای پدربزرگ همراه می کرد. مادرم از این کرباس چهارخانه آبی رنگ برایم پیراهن می دوخت و من هنوز عکس هایی را که با این پیراهن ها گرفته ام، دارم. با چه پزها و ژست هایی!

مادرم، یک چرخ خیاطی دستی روسی داشت که من این چرخ خیاطی را آن قدر باز و بسته کرده بودم و با نفت شسته و به اصطلاح سرویس کرده بودم که بدون اغراق و تعارف می توانستم با چشم بسته آن را باز کنم و ببندم! اما بعد از هر «سرویس» باز هم این چرخ ماسوره اش بد کار می کرد، نخ جمع می کرد و کوک ها یک اندازه و مرتب نبود. اما من اهمیتی به این کوتاهی و بلندی کوک ها نمی دادم؛ خوشحال بودم از این که بالاخره بعد از چند روز التماس و خواهش، صاحب پیراهنی نو خواهم بود. البته پیراهنی بدون یقه و جیب با آستین هایی که هیچ وقت صاف و یک اندازه نبودند. سالی یک بار هم مادرم درزهای کت و شلوار کهنه شده پدرم را که دیگر نمی پوشید، می شست و از هم باز می کرد و هر تکه را اتو می کرد (البته  با اتوی زغالی) و من این تکه پارچه ها را می بردم مغازه خیاطی استاد جلیلی نوری که مغازه اش سه راه ژاله و نزدیک منزل ما بود و استاد جلیلی برایم کت و شلواری جدید و تازه می دوخت.

«آقا هنر» سالی یکی دو مرتبه برایمان مقداری کرباس و خرما و کلاهو می فرستاد با یک جفت گیوه که سفارش می کرد از یزد به خور همراه مسافری که از خور به تهران می آمد برای من می فرستادند.

موضوعی که بعد از دوختن هر لباس تا مدت ها مشغولم می کرد این بود  که می دیدم جیب کوچک کت من که باید طرف چپ کتم باشد، طرف راست بود. به هر مردی که کت و شلوار پوشیده بود، دقیق می شدم و می دیدم جیب کوچک کت من، برخلاف همه کت ها، سمت راست نیست. آن موقع ها، از داشتن لباس جدید آن قدر شاد و خوشحال بودم که متوجه اصل قضیه نمی شدم. یکی، دوبار هم که از استاد جلیلی نوری علت را پرسیدم. با خنده معنی داری جوابی می داد که البته قانعم نمی کرد. سال ها بعد، وقتی مدیریت بنیاد شاهنامه فردوسی را داشتم و بنیاد فردوسی درست رو به روی مغازه خیاطی استاد جلیلی بود، یکی دوبار پیش او رفتم و خودم را معرفی کردم. به او گفتم من همان جوانی هستم که همیشه از شما می پرسیدم چرا جیب کوچک کتم سمت راست است. یک بار او با خنده گفت: «حالا لابد متوجه شده ای که چرا این طور بوده است؟»

یک بار هم پدربزرگ مقداری برک برایم فرستاده بود. به دستور پدر، آن را بردم خدمت آقای جلیلی. او یکی، دوبار اندازه گرفت و گفت: «این پارچه از یک کت بیشتر است و از یک پالتو کمتر.» با پیشنهاد خودش، لباسی بین کت و پالتو برایم دوخت.

شهریور 1320 بود. تازه در کلاس اول دبستان پانزده بهمن که دیوار و پنجره های شمالی بعضی کلاس های آن رو به کوچه ای بود که منزل ما هم در همان کوچه بود، ثبت نام کرده بودم. اولین روزی که به مدرسه رفتم، کت جدیدم را پوشیدم. در راهرویی که کلاس ما آن جا بود، چند میخ به دیوار کوبیده بودند تا بچه ها پالتو و کلاه و شال گردن هایشان را به این میخ ها بیاویزند. من هم پالتوی برکم را به یک میخ آویزان کردم و به کلاس رفتم. نیم ساعت، سه ربعی از شروع کلاس گذشته بود که چند هواپیما که نورافکن هایی آن ها را تعقیب یا راهنمایی می کردند، در آسمان ظاهر شدند و بعد هم دود و سر و صدای تیر و تفنگ به گوشمان رسید. بچه ها که نرسیده بودند، از کلاس بیرون ریختند و فرار کردند. معلممان هم همین طور. من هم مثل بقیه شاگردان ترسیده بودم، از کلاس بیرون دویدم و رفتم به طرف خانه وقتی به منزل رسیدم، پدرم در حیاط ایستاده بود و اولین سوالی که کرد این بود که«پالتویت کجاست؟» تازه این موقع بود که به یاد آوردم پالتویی هم داشته ام دویدم به طرف مدرسه. خوشبختانه پالتوی برکم هنوز به میخ دم کلاس آویزان بود. آن را برداشتم و به دو، بدون ترس از سر و صدای تیرها و تفنگ ها و غرش هواپیما ها به خانه رسیدم. پدرم من را دید شروع کرد. به سرزنش کردن و بد و بیراه گفتن و از شما چه پنهان گیوه ای که به پایش بود آن قدر به سر و پشتم کوبید که تقریبا هر دومان از حال رفتیم! شاید هم با همان گیوه هایی که پدربزرگ از خور فرستاده بود تنبیه شدم. حالا سال ها از آن روز گذشته است اما باور کنید هنوز جای گیوه هایی که پدر به پشتم زد، می سوزد! روزی که هیچ گاه فراموشم نمی شود.

بخش ادبیات تبیان


منبع: مجله ی داستان همشهری، شهریور 1390