سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
حسنی با مادر بزرگش در ده قشنگی زندگی می كرد . حسنی یك بزغاله داشت و اونو خیلی دوست داشت . روزها بزغاله را به صحرا می برد تا علف تازه بخورد .
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

حسنی و بزغاله گرسنه

حسنی و بزغاله گرسنه

حسنی با مادر بزرگش در ده قشنگی زندگی می كرد . حسنی یك بزغاله داشت و اونو خیلی دوست داشت . روزها بزغاله را به صحرا می برد تا علف تازه بخورد .

هنوز پاییز شروع نشده بود كه حسنی مریض شد و یك ماه در خانه ماند . مادربزرگ حسنی كاه و یونجه ای كه در انبار داشتند به بزغاله می داد .

وقتی حال حسنی خوب شده بود ، دیگر علف تازه ای در صحرا نمانده بود . آن سال سرما زود از راه رسید .

 همه جا پر از برف شد و كاه و یونجه ها ی انبار تمام شد . بزغاله از گرسنگی مع مع می كرد . حسنی كه دلش به حال بزغاله گرسنه می سوخت اونو دلداری می داد و می گفت : ” صبر كن تا بهار بیاید آنوقت صحرا پر از علف می شود و تو كلی غذا می خوری . ”‌

مادر بزرگ كه حرفهای حسنی را شنید خنده اش گرفت و گفت : تو مرا یاد این ضرب المثل انداختی كه می گویند بزك نمیر بهار میاد خربزه و خیار میاد . آخه پسر جان با این حرفها كه این بز سیر نمی شود .

به خانه همسایه برو و مقداری كاه از آنها قرض بگیر تا وقتی كه بهار آمد قرضت را بدهی .

حسنی از همسایه ها كاه قرض كرد و به بزك داد و بزك وقتی سیر شد شاد وشنگول ، مشغول بازی شد .  

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:کودکان دات اُ آر جی

مطالب مرتبط:

وسایل کیف مانی

شکار و شکارچی

شیر کوچولو و یازدهمین قدم

عینک مینا

قلك هلیا

پرنده ای در‌كلاس

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین