سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مرغ مگس خوار مریض بود. توی لانه اش دراز کشیده بود و ناله می کرد. جیک جیکی به دیدنش آمد. جیک جیکی همسایه درخت به درخت او بود.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

مرغ مگس خوار

مرغ مگس خوار

مرغ مگس خوار مریض بود. توی لانه اش دراز کشیده بود و ناله می کرد.

جیک جیکی به دیدنش آمد. جیک جیکی همسایه درخت به درخت او بود.

او یک عالمه دانه برای مرغ مگس خوار آورده بود. دانه ها را کنار مرغ مگس خوار گذاشت و گفت: وقتی شنیدم مریضی، فوری خود را به اینجا رساندم. اینها را هم با خودم آوردم.  نا قابل است بخور.

مرغ مگس خوار نگاهی به دانه ها کرد و گفت: خیلی ممنون... چرا زحمت کشیدی؟

بعد من و من کرد و گفت: ولی ... ولی... من ...

جیک جیکی گفت: این چه حرفی است؟ ... پس همسایگی به چه درد می خورد؟

 مرغ مگس خوار گفت: آخه... آخه...

جیک جیکی گفت: چقدر تعارف می کنی... این چند تا دانه که قابل ندارد.

همین موقع بال بالی از راه رسید. بال بالی یک پرستو بود. او هم یک عالمه دانه آورده بود.

دانه ها را جلوی مرغ مگس خوار گذاشت و گفت:

قابل شما را ندارد.

مرغ مگس خوار گفت:

ببخشد که باعث دردسر شما شدم.

بال بالی گفت: کدام دردسر؟...

ما که کاری نکردیم.

جیک جیکی خندید و گفت:

خیلی تعارفی است. همش تعارف می کند.

بال بالی گفت:

کار خیلی بدی می کند!

بعد چند تا دانه برداشت، به طرف مرغ مگس خوار گرفت و گفت: بگیر بخور.

می دانم که خیلی گرسنه ای. مرغ مگس خوار گفت: ولی من... من که...

جیک جیکی گفت: نگفتم؟ حالا تا صبح می گوید: آخه. ولی،... عزیز من بگیر بخور.

اگر نخوری که خوب نمی شوی.

همین موقع دارکوب از راه رسید. دارکوب یک دسته گل برای مرغ مگس خوار آورده بود.

دسته گل را کنارش گذاشت و گفت: بیا بگیر... می دانم که خیلی گرسنه ای.

مرغ مگس خوار گفت: آره، خیلی گرسنه بودم.

بعد منقار باریک و درازش را داخل یکی از گل ها کرد و مشغول خوردن شد.

جیک جیکی و بال با لی نگاهی به هم انداختند و گفتند: پس بگو چرا دانه هایی را که برایت آورده بودیم نمی خوردی و هی آخه و ولی می کردی! و خندیدند.

مرغ مگس خوار هم خندید و گفت: من چند بار می خواستم بگویم، اما شما نمی گذاشتید!

دارکوب گفت: چیزی شده؟

بال بالی همه چیز را برایش تعریف  کرد.

دارکوب گفت: درست است. مرغ مگس خوار نمی تواند دانه بخورد.

او تنها پرنده ای است که مثل پروانه و زنبور شیره گل ها را می خورد.

بعد همگی از مرغ مگس خوار خداحافظی کردند و از آنجا رفتند.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: کودک بشری

مطالب مرتبط:

اختاپوس خجالتی و ماهی مهربان

آرزوهای درخت کوچولو

مارمولک پرنده

پرنده کوچولویی در جنگل

یک صورت گرد بزرگ

آقا غوله و بزهای ناقلا

درس آسمان

یه جفت كفش قرمز

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین