سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
شعری از مثنوی معنوی مولوی با عنوان «کبودی زدن مرد قزوینی به شانه گاه و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن» به همراه نثر آن توسط دکتر فتحی.
عکس نویسنده
عکس نویسنده
نویسنده : زهره سمیعی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

ای برادر صبر كن بر درد نیش


 

شعری از مثنوی معنوی مولوی با عنوان «کبودی زدن مرد قزوینی به شانه گاه و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن» به همراه نثر آن توسط دکتر فتحی.
ای برادر صبر كن بر درد نیش

کبودی زدن مرد قزوینی بر شانه گاه و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن

این حکایت بشنو از صاحب بیان

در طریق و عادت قزوینیان

بر تن و دست و کتفها بیدرنگ                    

میزدند از صورت شیر و پلنگ

بر چنان صورت پیاپی بی گزند                    

از سر سوزن کبودیها زنند

سوی دلاکی بشد قزوینیی                       

که کبودم زن بکن شیرینیی

گفت چه صورت زنم ای پهلوان                   

گفت بر زن صورت شیر ژیان

طالعم شیر است نقش شیر زن                

جهد کن رنگ کبودی سیر زن

گفت بر چه موضعت صورت زنم                  

گفت بر شانه گهم زن آن رقم

تا شود پشتم قوی در رزم و بزم                 

با چنین شیر ژیان در عزم حزم

چون که او سوزن فرو بردن گرفت               

درد آن در شانگه مسکن گرفت

پهلوان در ناله آمد کای سنی                     

مر مرا کشتی چه صورت می زنی

گفت آخر شیر فرمودی مرا                        

گفت از چه عضو کردی ابتدا

گفت از دُمگاه آغازیده ام                            

گفت دم بگذار ای دو دیده ام

از دُم و دُمگاه شیرم دَم گرفت                   

دُمگه او دَمگهم محکم گرفت

شیر بی دم باش گو ای شیر ساز              

که دلم سستی گرفت از زخم گاز

جانب دیگر گرفت آن شخص زخم                

بی محابا بی مواسائی و رحم

بانگ زد او کاین چه اندام است از او            

گفت او گوش است این ای نیکخو

گفت تا گوشش نباشد ای همام                

گوش را بگذار و کوته کن کلام

جانب دیگر خلش آغاز کرد                          

باز قزوینی فغان را ساز کرد

کاین سیُم جانب چه اندام است نیز            

گفت این است اشکم شیر ای عزیز

گفت گو اشکم نباشد شیر را                    

خود چه اشکم باید این ادبیر را

درد افزون گشت کم زن زخمها                   

اشکم چه شیر را بهر خدا

خیره شد دلاک و بس حیران بماند              

تا به دیر انگشت در دندان بماند

بر زمین زد سوزن آن دم اوستاد                 

گفت در عالم کسی را این فتاد؟

شیر بی دُم و سر و اشکم که دید             

این چنین شیری خدا کی آفرید؟

چون نداری طاقت سوزن زدن 

از چنین شیر ژیان پس دم مزن

ای برادر صبر کن بر درد نیش        

تا رهی از نیش نفس گبر خویش

کان گروهی که رهیدند از وجود 

چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود

هر که مُرد اندر تن او نفس گبر      

مر و را فرمان برد خورشید و ابر

چون دلش آموخت شمع افروختن   

آفتاب او را نیارد سوختن

گفت حق در آفتاب منتجم

ذکر تزاور کذا عن کهفهم

خفتگانی کز خدا بُد کارشان  

میل کردی آفتاب از غارشان

خار، جمله لطف، چون گل می شود 

پیش جزوی کو بر کلّ میشود

چیست تعظیم خدا افراشتن؟    

خویشتن را خوار و خاکی داشتن

چیست توحید خدا آموختن؟   

خویشتن را پیش واحد سوختن

گر همی خواهی که بفروزی چو روز 

هستی همچون شب خود را بسوز

هستیت در هستِ آن هستی نواز    

همچو مس در کیمیا اندر گداز

در من و ما سخت کرده ستی دو دست      

هست این جمله ی خرابی از "دو هست"

 

شیر بی‌سر و دم ( شعر به نثر)

در شهر قزوین مردم عادت داشتند که با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هایی را رسم کنند, یا نامی بنویسند، یا شکل انسان و حیوانی بکشند. کسانی که در این کار مهارت داشتند "دلاک" نامیده می‌شدند. دلاک , مرکب را با سوزن در زیر پوست بدن وارد می‌کرد و تصویری می‌کشید که همیشه روی تن می‌ماند.

روزی یک پهلوان قزوینی پیش دلاک رفت و گفت بر شانه‌ام عکس یک شیر را رسم کن. پهلوان روی زمین دراز کشید و دلاک سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن کرد. اولین سوزن را که در شانة پهلوان فرو کرد. پهلوان از درد داد کشید و گفت: آی! مرا کشتی. دلاک گفت: خودت خواسته‌ای, باید تحمل کنی, پهلوان پرسید: چه تصویری نقش می‌کنی؟ دلاک گفت: تو خودت خواستی که نقش شیر رسم کنم. پهلوان گفت از کدام اندام شیر آغاز کردی؟ دلاک گفت: از دُم شیر. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نیست. دلاک دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فریاد زد, کدام اندام را می‌کشی؟ دلاک گفت: این گوش شیر است. پهلوان گفت: این شیر گوش لازم ندارد. عضو دیگری را نقش بزن. باز دلاک سوزن در شانة پهلوان فرو کرد, پهلوان قزوینی فغان برآورد و گفت: این کدام عضو شیر است؟ دلاک گفت: شکم شیر است. پهلوان گفت: این شیر سیر است. عکس شیر همیشه سیر است. شکم لازم ندارد.

دلاک عصبانی شد, و سوزن را بر زمین زد و گفت: در کجای جهان کسی شیر بی سر و دم و شکم دیده؟ خدا هرگز چنین شیری نیافریده است.

شیر بی دم و سر و اشکم که دید/ این چنین شیری خدا خود نافرید

 

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع: «مثنوی معنوی (دفتر اول)»، «داستان های مثنوی به نثر- دکتر محمود فتحی»

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین