سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
محراب غرق در خون بود و مسجد شلوغ و پراز ازدحام .امام حسن و امام حسین در حالیکه به شدت می گریستند می خواستند سر شکسته و خون آلود پدر را با دستمالی ببندند
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پناهی برای قاتل

پناهی برای قاتل

محراب غرق در خون بود و مسجد شلوغ و پراز ازدحام .امام حسن و امام حسین در حالیکه به شدت می گریستند می خواستند سر شکسته و خون آلود پدر را با دستمالی ببندند.ابن ملجم در حال فرار بود که مردی به دنبال او دوید و پارچه ای روی او انداخت و او را به زمین زد و دستگیر نمود.

حضرت علی را به خانه بردند زینب (س) از دیدن پدر سخت هراسان و غصه دار شد .در حالیکه اشکهایش جاری بود به ابن ملجم گفت ای دشمن خدا امیرالمومنین را کشتی ؟

ابن ملجم با گستاخی گفت : امیرالمومنین نبود پدر تو بود .

حضرت زینب ( س )فرمود: خوب می شود و اتفاقی برایش نمی افتد .

ابن ملجم گفت پس برای چه گریه می کنی .او هرگز از این ضربت زنده نمی ماند .

سپس با کینه و تمسخر گفت :شمشیری به قیمت هزار درهم خریدم و هزار درهم هم برای خریدن زهری کارساز خرج نمودم و شمشیر را زهرالود ساخته و چنان زدم که اگر بر سر تمام خلایق می زدم در جا کشته می شدند .این شمشیر به من خیانت نمی کند و او را می کشد .

پرویی و گستاخی ابن ملجم ،خشم مردم را بیشتر کرد .دوستان و عاشقان حضرت ،دوست داشتند او را تکه تکه کنند اما ابن ملجم در پناه حضرت علی (ع)قرار داشت که شاید خودش هم نمی توانست باور کند .

امام حسن مجتبی (ع)در حالیکه چشمهایش از گریه سرخ شده بود نزد پدر آمد و فرمود پدر جان با ابن ملجم چه کنیم ؟

امیرالمومنین فرمود اگر زنده بمانم خود می دانم که چه کنم اما اگر زنده نماندم ،همانطور که او یک ضربت به من زد او را با یک ضربه بکشید .مبادا او را تکه تکه کنید یا بیشتر مجازات کنید .

ابن ملجم را درخانه ای زندانی کردند . برای حضرت علی (ع )غذا و شیر آوردند تا چشمش به غذا افتاد ،پرسید آیا برای این ملجم هم غذا برده اید سپس به امام مجتبی (ع )سفارش کرد از هر غذایی که خودتان می خورید و می آشامید برای او هم ببرید و بدانید که او ترسیده و دلش مضطرب است با او از روی رحم و مهربانی رفتار کنید.

ابن ملجم به زندگی کثیف خود ادامه داد تا آنکه صدای گریه و شیون مردم او را از شهادت حضرت علی (ع)مطمئن ساخت سپس به دستور امام حسن (ع) او را با یک ضربه کشتند.

(با نگاهی به زندگانی چهارده معصوم ،231و232 )

(الفین-ترجمه وجدانى ، 950  و الحیاة با ترجمه احمد آرام ج‏2 ،415 )

 

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

خنده ی درخت سیب

کروکودیلی به نام ابر سفید

اطلاعات لطفاً!

پیرمرد لبو فروش

میهمان آن شب ما

کوهنورد

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین