سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
«نُجیح» با خودش گفت:چه خوب است به امام حسن(ع) سری بزنم. می دانم که در این وقت روز در این هوای گرم مشغول استراحت است. «نُجیح» به طرف باغ امام حرکت کرد...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

از خدا خجالت می کشم

از خدا خجالت می کشم

«نُجیح» با خودش گفت:چه خوب است به امام حسن(ع) سری بزنم. می دانم که در این وقت روز در این هوای گرم مشغول استراحت است. «نُجیح» به طرف باغ امام حرکت کرد.وقتی به باغ رسید امام را در زیر سایه درختی دید . امام داشت غذا می خورد و سگ زردی هم کنار او بود. امام یک لقمه در دهان می گذاشت و یک لقمه هم جلوی سگ می انداخت. «نجیح» با خودش گفت: چه سگ لجبازی امام تا این وقت کار کرده و خسته و گرسنه است حالا هم این سگ او را  ول نمی کند. نجیح جلوتر رفت سنگی برداشت. بعد بر سر سگ فریاد زد . سگ از صدا

از خدا خجالت می کشم

ترسید. عقب عقب رفت و چشم هایش را با وحشت به نجیح دوخت. همین که نجیح خواست سنگ را به طرف سگ پرتاب کند امام فریاد زد:  نه این کار را نکن! نجیح گفت: آقا این چه کاری که می کنید بگذارید این سگ را از این جا دور کنم. امام گفت نه این کار را نکن این حیوان بیچاره گرسنه است از خدا خجالت می کشم که خودم غذا بخورم

و به حیوان گرسنه ای که به من نگاه می کند غذا ندهم بگذار باشد وقتی که سیر شد خودش می رود.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:آل البیت ع

 

مطالب مرتبط:

انارهای بهشتی

زندگانی امام حسین (ع)

زندگی امام موسی بن جعفر ( ع )

روایاتی از حضرت فاطمه (س)

داستان زندگی حضرت زینب (س)

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین