سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
ماه رمضان بود، من از مدرسه به طرف خانه آمدم به خانه كه رسیدم هرچه قدر زنگ زدم، كسی در را باز نكرد.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

هدیه مادر

هدیه مادر

ماه رمضان بود، من از مدرسه به طرف خانه آمدم به خانه كه رسیدم هرچه قدر زنگ زدم، كسی در را باز نكرد.

درهمسایگی ما پیرزنی زندگی می كرد كه اقدس خانم نام داشت. او پیرزنی تنها بود. اقدس خانم بیرون آمد و مرا صدا زد. به او سلام دادم و او هم به من سلام داد وگفت: سارا جان! بیا خانه من، مادرت رفته بیرون و گفته كه وقتی تو آمدی بیایی خانه من. رفتم تو و پرسیدم: اقدس خانم! مادرم كجا رفته؟ گفت: رفته بازار. از او پرسیدم: كی رفته بازار جواب داد: یه دو ساعتی هست. بعد از نشستن روی فرش گل دار قرمز و آبی اقدس خانم دفتر را باز كردم و نیمی از مشقم را نوشتم. درحال نوشتن بودم كه ناگهان صدای زنگ آمد. اقدس خانم گفت: سارا جان! عزیزم در را بازكن. به حیاط رفتم و پرسیدم كیه؟ جواب داد:ساراجان منم. در را باز كردم، مادرم با یك نگاهی كه در چشمانش معلوم بود كه چه قدر نگران من است، مرا در آغوش گرفت وگفت: كی آمدی عزیزم گفتم: یه یك ساعت هست.

اقدس خانم از آشپزخانه آمد بیرون و به مادرم سلام داد و گفت: شیرین خانم بیایین تو. مادرم گفت: نه دیگه زیاد مزاحمت نمی شیم. بعد به من گفت: ساراجان اقدس خانم را كه اذیت نكردی؟ اقدس خانم گفت: نه دختر خیلی گلی است. بعد از مادرم پرسیدم: مامان!سهیل كجاست؟ گفت: به مغازه اكبر آقا رفته تا برای افطار چیزی بگیره. سهیل برادرم سه سال از من بزرگتر است. بعد مادرم به من گفت. برو وسایلت را جمع كن. بعد از جمع كردن وسایل از اقدس خانم خداحافظی كردیم و به خانه رفتیم. برادرم را جلوی در دیدم و سلام كردم.

مادرم در را باز كرد و رفتیم تو. مادرم چادر مشكی اش را از سرش در آورد و آن را تكاند و روی طناب آبی توی حیاط گذاشت. بعد از عوض كردن لباسمان همه با هم نشستیم. مادرم ساك خریدی كه به بازار برده بود را آورد و به من و برادرم گفت: چشمانتان را ببندید و بعد از چند دقیقه گفت: حالا باز كنید. من و سهیل با دیدن كادوها خیلی خوشحال شدیم. هر دو كادوهایمان را باز كردیم. كادوی سهیل یك جانماز آبی قشنگ بود با یك قرآن، تسبیح، مهر و یك عطر كوچك و برای من هم چادری كه همیشه آن را می خواستم چادری كه گل های قرمز قشنگی داشت با یك سجاده مثل سجاده سهیل اما صورتی اش.

هدیه مادر

و بعد مادرم  گفت: این هم جایزه روزه ای كه گرفته اید.  جایزه خدا ثواب روزه است. من چادرم را خیلی دوست دارم، چون همیشه آرزو داشتم كه یك چادر داشته باشم كه با آن نماز بخوانم. وقتی مادرم چادر را نشان داد یاد باغچه توی حیاط افتادم چون باغچه ما گل های قرمزدارد و چادر من هم گل های قرمز دارد. چادر عزیزم ! خیلی دوستت دارم.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:کیهان

مطالب مرتبط:

خنده ی درخت سیب

کروکودیلی به نام ابر سفید

اطلاعات لطفاً!

پیرمرد لبو فروش

میهمان آن شب ما

کوهنورد

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین