سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
در قسمت قبل خواندید که رستم شام را نزد اسفندیار ماند و قار شد که آن دو فردا به هم مبارزه کنند. زال که از تصمیم پسرش آگاه شد خواست که او را منصرف کند و حالا ادامه ی ماجرا...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

نبرد اسفندیار (4)

نبرد اسفندیار (4)

در قسمت قبل خواندید که رستم شام را نزد اسفندیار ماند و قار شد که آن دو فردا به هم مبارزه کنند. زال که از تصمیم پسرش آگاه شد خواست که او را منصرف کند و حالا ادامه ی ماجرا...

وقتی صبح فرا رسید، رستم لباس رزم بر تن كرد و به زواره گفت : لشكر را آماده بر كوه نگه دار تا ببینیم حوادث چگونه پیش می رود . ترجیح می دهم كه خونی از لشكر نریزد و خودم تنها به نبرد بروم .

زواره لشكر را آماده كرد و رستم راه افتاد و تا لب هیرمند آمد و از رود عبور كرد و فریاد برآورد كه ای اسفندیار بیا كه هم رزمت به میدان آمده .

اسفندیار كه این سخنان را شنید ، خندید و گفت : از خواب برخاستم و دستور داد تا جوشن و گرز و بقیه لباسهای او را آوردند و بر تن كرد و كلاه بر سر گذاشت و اسب سیاه را زین كردند و بر آن سوار شد .

و به بشوتن گفت : كسی را همراه او نمی بینم . اگر او تنهاست ، من نیز تنها می روم .

وقتی آن پیر و جوان بهم رسیدند ، رستم با آوایی بلند گفت : ای مرد نیكبخت اینكار را مكن و از من با تجربه این سخن را بپذیر . اگر دلت جنگ و خون ریختن و سختی می خواهد بگو تا سواران زابلی را به میدان بیاورم و تو نیز سوارانت را به میدان بفرست تا در اینجا نبرد كنند .

اسفندیار گفت : ای فریبكار كه مرا با تندی به رزمگاه طلبیدی ، حال كه از دیدن من روزگار را بر خودت تنگ می بینی اینگونه سخن می گویی . برای من جنگ بین زابلیان و ایرانیان چه سودی دارد . ما كه نمی خواهیم مردم را به كشتن بدهیم تا تاج پادشاهی بر سر بگذاریم .

تو اگر یار و یاوری احتیاح داری بیاور ، كه مرا نیازی به یار نیست كه یزدان یاور من است . بدون سپاه نبرد خواهیم كرد تا ببینیم اسب اسفندیار بدون سوارش برخواهد گشت یا اسب رستم نامجوی بدون صاحبش بازخواهد گشت .

آن دو پیمان بستند كه در بین جنگ كسی به فریاد آنها نرسد و تنها نبرد كنند .

جنگ با نیزه ها آغاز گشت ولی بزودی شكستند ، بر شمشیرها دست بردند ولیكن آنها نیز تاب نیاوردند و تیغ ها شكسته شدند به گرز روی آوردند ولی آن نیز كاری نكرد . دو جنگاور آشفته و پر از خشم بودند و بدنهایشان كوفته بود.

وقتی جنگ بین آن دو دلاور طولانی شد و رستم برنگشت ، زواره لشكرش را از رود عبور داد و به سوی لشكر ایرانیان آمد و از آنها سراغ رستم را بگرفت و بعد زواره شروع به دشنام كرد و سخنان نامربوطی به زبان راند . نوش آذر  پسر اسفندیار  كه سوار و جنگاوری نامدار بود ، از این سخنان آشفته شد به او گفت اگر چه اسفندیار به ما دستور نداد كه با شما جنگ كنیم  و و اینكار سرپیچی از فرمان اوست ولی اگر جنگ را آغاز كنید پیكار جنگاوران ایران را خواهید دید.

زواره به عقب برگشت و جنگ آغاز شد و تعدادی زیاد از ایرانیان كشته شدند . نوش آذر بر اسب سوار شد و با شمشیر جلو آمد و به جنگ پرداخت ، زواره نیز به جلو آمد و با نیزه ای نوش آذر را به خاك و خون كشید . هنگامی كه نوش آذر كشته شد ، برادرش مهرنوش با دلی پر از درد به میان سپاه رفت و از آنطرف فرامرز ، یكی از سرداران رستم با او گلاویز شد ولیكن او نیز به دست فرامرز كشته شد .

بهمن كه كشته شدن برادرانش را دید نزد اسفندیار رفت ، آنجایی كه آن دو در نبرد بودند .  به اسفندیار گفت : ای مرد دلاور سپاهی از زابل به جنگ آمد و دو پسرت نوش آذر و مهرنوش را به خاك و خون كشیدند .

اسفندیار دلش پر از خشم شد و با خشم به رستم گفت : آیا پیمان شما اینگونه است . آیا از خدا شرم نداری و نمی ترسی كه چگونه باید نزد پروردگار جوابگو باشی . آیا می دانی كه مردانی كه عهد و پیمانشان را می شكنند در همه جا سرزنش خواهند شد .

رستم با شنیدن این سخنان غمگین گشت و به یزدان پاك سوگند خورد كه او دستور نبرد نداده است . و هر كسی كه این كار را كرد حتی اگر بردارانم باشد دست بسته به شاه تحویل می دهم .

اسفندیار گفت : تو برای خودت چاره ای اندیشه كن كه زمانت بسر آمده . كاری خواهم كرد كه دیگر هیچ بنده ای به خودش اجازه ندهد اینگونه نافرمانی كند . اگر زنده بمانی كه كه بی درنگ تو را در بند نزد شاه خواهم برد و اگر كشته شوی به حساب خونخواهی دو فرزند عزیزم بگذار.

اسفندیار تیر در كمان بگذاشت و آنرا كشید آنچنان بر هم تیر انداختند كه آسمان سیاه شد .

تن رستم از آنهمه تیره به درد آمد  و خون از تمام زخم ها سرازیر بود ولی تیرهایی كه رستم بر اسفندیار انداخته بود هیچ تاثیری روی اسفندیار نگذاشت بود . رستم شگفت زده شده بود گوئی كه هیچ تیری بر اسفندیار تاثیر ندارد .

تن رخش پر از تیر بود ، رستم چاره ای اندیشید ، از رخش پیاده شد و از كوه بالا رفت . رخش نیز به سوی خانه روان شد . خون فروانی از رستم می رفت و سست و لرزان گشته بود .

زمانیكه اسفندیار ، رستم را در آن حال دید به او گفت : چرا به بالای كوه فرار كردی ؟ ، آن همه مردی و زورت كجاست ؟، چرا آن شیر جنگی همانند روباه شده است ؟ آیا تو همانی كه دیو ها از تو فرار می كردند ؟ تا چه مدت می خواهی آن بالا بمانی ؟ ، سلاحت را كنار بگذار و از كارت پشیمان شو و بند بر دستانت را قبول كن ، مطمئن باش كه آسیبی به تو نخواهم رساند .

رستم فكر كرد كه جنگ با او فایده ای ندارد كه هیج تیری در او كارساز نیست ، بدو گفت : هم اكنون شب تیره فرا رسیده و دیگر زمان نبرد نیست  . به لشكرت برگرد ، من نیز به سرایم می روم و بر زخمهایم مرهم می گذارم و فردا اگر مرا بزمین آوردی هرچه گویی اطاعت خواهم كرد .

اسفندیار گفت : تو مرد با تجربه ای هستی و حیله های فراوانی می شناسی ، نمی خواهی كه این وضع زار تو را بینم . امشب به تو امان می دهم ولی سخن مرا بپذیر كه از این پس با هم حرفی برای گفتن نخواهیم داشت . سپس اسفندیار رفت .

از آنطرف كه زواره رخش را بدون صاحبش دید ، پریشان همچون باد خود را به میدان نبرد رساند . وقتی تن آن مرد جنگی را آنگونه زار دید جهان پیش چشمش سیاه شد . رستم به او گفت : به نزد دستان برو و ببین چاره كار چیست . و چاره ای برای اسبم رخش بكنید .

از آنطرف اسفندیار به مقر خود برگشت و دو فرزند خود را بی جان دید . پس به بشوتن گفت : بر كشتگان گریه مكن كه حتی در ریختن خون قاتلان نیز هیچ سودی نمی بینم  . آنها را در تابوتی زرین نزد شاه فرستاد و برای شاه پیامی اینگونه فرستاد :  آنچه فرمان دادی به نتیجه رسید همان كه از رستم خواستی كه بر تو بندگی كند . به حرف جاماسپ گوش مده كه اینها تابوت نوش آذر و مهرنوش است . و اسفندیار پوستی چو چرم گاو دارد و هیچ سلاحی بر او كارساز نیست . ندانم كه بازی روزگار چگونه است كه تو در ناز بر تخت نشینی و من اینچین در سوز و گداز باشم .ولی بدان كه این تخت و تاج همیشگی نخواهد بود .

نبرد اسفندیار (4)

اسفندیار خسته و با دلی پر اندوه بر تختش نشست و به بشوتن گفت : چون با آن مرد هم پنجه شدم و آن زور بازو را دیدم به یزدان پناه بردم كه هر امید و ترسی از اوست و به دست او بود كه حوادث اینگونه رقم خورد . آنچنان تن رستم از تیر به خاك و خون كشیده شد و با تنی سراسر از تیر از رود گذشت كه فكر می كنم وقتی به سرایش برسد دیگر چشم از دنیا خواهد بست .

ادامه دارد...

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:کودکان دات اُ آر جی

مطالب مرتبط:

کوچکترین شوالیه و کندوی عسل 

كوچكترین شوالیه

جشن فراموش نشدنی

سه ماه تعطیلی من در قنات

گنج پر دردسر

گنج مرد روستایی

نصیحت افراد با تجربه

پند خردمندان

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین