سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
خنده از لب نُعیمان نمی افتاد. مردم مدینه او را مرد شوخی می خواندند. آن روز نُعمیمان، عسل فروشی را دید. فوری پیش او دوید. عسل فروش تازه گذارش به آن محله افتاده بود. یک الاغ پیر داشت که خورجین آن پر از مَشک های کوچک و بزرگ عسل بود. عسل هایش را از باغ های طا
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

عسل مجانی

عسل مجانی

خنده از لب نُعیمان نمی افتاد. مردم مدینه او را مرد شوخی می خواندند. آن روز نُعیمان، عسل فروشی را دید. فوری پیش او دوید. عسل فروش تازه گذارش به آن محله افتاده بود. یک الاغ پیر داشت که خورجین آن پر از مَشک های کوچک و بزرگ عسل بود. عسل هایش را از باغ های طائف و یمن آورده بود.

نُعیمان یک مشک کوچک برداشت و گفت:"این را می خواهم."

اما قیمتش را نپرسید. فقط به او گفت:"همراه من بیا!"

عسل فروش با خوش حالی همراهش راه افتاد. آن ها به در خانه ی پیامبر رسیدند. نُعیمان به عسل فروش گفت:"تو آن کنار بایست!"

خودش جلو رفت و در زد. پیامبر در را باز کرد. نُعیمان سلام کرد. پیامبر با مهربانی جواب سلامش را داد. بعد حالش را پرسید. نُعیمان مشک کوچک عسل را در دست های پیامبر گذاشت و گفت:"این هدیه را برای شما آورده ام."

پیامبر آن را گرفت و تشکر کرد. بعد پا به خانه گذاشت. نُعیمان هم از آن جا دور شد.

مرد عسل فروش منتظر ماند. هی نگاه به در کرد و انتظار کشید. در خانه باز نشد. جلو رفت و در زد. خدمت کار پیامبر در را باز کرد و پرسید:"چه می خواهی؟"

عسل فروش گفت:"من عسل فروشم. چرا پول عسلم را نمی دهید؟"

خدمت کار تعجب کرد. رفت و به پیامبر خبر داد. پیامبر دم در آمد و به او سلام کرد و ماجرا را پرسید. عسل فروش گفت:"ای پیامبر، چه شد؟ عسل می خواهید یا نه؟ اگر می خواهید پولش را بدهید."

پیامبر با شنیدن حرف های او به کار نُعیمان پی برد. لبخندی زد و گفت:"چه قدر می شود؟"

عسل فروش قیمت عسل را گفت. پیامبر هم پولش را داد. او خوش حال و خندان، افسار الاغش را گرفت و رفت. پیامبر به خانه برگشت.

بالاخره در یکی از کوچه ها پیامبر با نُعیمان روبه رو شد. نُعیمان خنده کنان جلو آمد و سلام کرد. پیامبر با خوش رویی پرسید:"نُعیمان! چرا این کار را کردی؟" او خندید و جواب داد:"دیدم شما خیلی عسل دوست دارید. آن مرد عسل فروش هم کمتر به این جا می آمد. به همین خاطر عسلش را برای شما آوردم تا بخورید!"

پیامبر به شوخی او خندید و به راهش ادامه داد.

عسل مجانی

گروه کودک و نوجوان تبیان


منبع:ملیکا،مجید ملامحمدی

مطالب مرتبط:

احسان به كنیز

تولد آدم

بخشى از خطبه حضرت زهرا (س)

عید ختم ناامیدی

سخنانی دلنشین از دو معصوم

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین