سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
صبح یک روز بهاری بود. همه ی درخت های جنگل پر از شکوفه های زیبا شده بود. نور آفتاب از لابه لای شاخ و برگ درخت های بلند به داخل لانه ی جیکوی کوچک افتاده بود. جیکو از خواب بیدار شد
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

جیکو و قارقاری

جیکو و قارقاری

صبح یک روز بهاری بود. همه ی درخت های جنگل پر از شکوفه های زیبا شده بود. نور آفتاب از لابه لای شاخ  و برگ درخت های بلند به داخل لانه ی جیکوی کوچک افتاده بود. جیکو از خواب بیدار شد

. چشم هایش را باز کرد .عمه خانم را صدا کرد. اما یادش افتاد که شب پیش با خاله قارقاری قرار گذاشته بودند تا برای میهمانی به لانه ی خواهر قارقاری بروند. جیکو خمیازه ای کشید و از لانه به بیرون پرید. حوصله اش سر رفته بود. کنار درختچه ها پر طلا را دید. پرطلا گفت:"چی شده؟ جیکو بی حوصله ای؟"

جیکو گفت:"تنها هستم و هیچ هم بازی ندارم."

پرطلا گفت:"امروز تعطیل است یعنی روز نظافت، چه طور است در کارها به عمه خانم کمک کنی."

جیکو گفت:"عمه خانم صبح زود همه ی کارها را انجام داده حالا هم برای میهمانی به لانه ی خواهر خاله قارقاری رفته است." پرطلا گفت:"خوب تو هم می رفتی من اگر جای تو بودم حتماً همراه عمه خانم به میهمانی می رفتم." جیکو با خود گفت:"کاشکی من هم با عمه خانم به میهمانی می رفتم." تصمیم گرفت تا خودش به تنهایی به خانه ی آن ها برود اما یاد حرف عمه خانم افتاد که می گفت:"جیکو جان مبادا تنهایی به جنگل بروی تو کوچک هستی و هزار خطر در جنگل بزرگ وجود دارد. جیکو ترسید و تصمیم گرفت به کنار برکه برود و جیک جیک کنان  به طرف برکه به راه افتاد. وقتی آن جا رسید چشمش به یک اردک زیبا که همراه جوجه اردک هایش در برکه شنا می کرد افتاد و گفت:"خوش به حالشان ،کاشکی من هم می توانستم شنا بکنم." برای همین با دقت به حرکت آن ها نگاه کرد وقتی از شنا کردن آن ها سر در نیاورد گفت:"خودم فهمیدم فقط باید پاهایم را تکان بدهم. تا به زیر آب نروم." حتماً آب برکه هم کم است باید نگاهی بیاندازم. جیکو وقتی خم شد تا توی آب نگاهی بیاندازد عکش خودش را روی آب دید. خوش حال شد. خندید و خندید و دوباره خم شد تا عکش خود را توی آب ببیند، ناگهان پایش سر خورد و توی برکه فتاد.

جیغی کشید. هرچه قدر پاهایش را تکان داد نتوانست خودش را نجات بدهد. در حال جیک جیک کردن و کمک خواستن بود. عمه خانم را هم صدا می کرد که ناگهان قارقاری پیدا شد.

بال جیکو را گرفت و گذاشتش کنار برکه. جیکو نفس زنان به برکه نگاه می کرد. قارقاری گفت:"جیکو جان چه کار می کنی؟ نزدیک بود خودت را به کشتن بدهی! اگر من دیرتر رسیده بودم می دانستی چه می شد؟ مگر عمه جان سفارش نکرده بود تا به برکه نزدیک نشوی؟"

جیکو و قارقاری

جیکو بال هایش را تکان داد و به قارقاری گفت:"عمه خانم هم آمده؟ وقتی دید من در لانه نیستم نگران شد. قارقاری گفت:"نه... عمه خانم نگران تو شده بود. مرا فرستاد تا تو را با خود ببرم، این جا چه کار می کنی؟" جیکو هم همه ی ماجرا را تعریف کرد. بال هایش را در آفتاب تکان داد و به همراه خاله قارقاری پرواز کرد. وقتی به خانه ی خواهر قارقاری رسیدند جیکو از دیدن دوباره ی عمه خانم خوش حال شد و او را بغل کرد و بال هایش را بوسید.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:کیهان بچه ها

مطالب مرتبط:

قصه ی موش كوچولو و مادرش

آرزوی صورتی

قورباغه ای به نام سبزک

قور قوری و استخر بزرگ

وینی کوچولو و یک روز زمستانی

مرغک کوچولو

 

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین