وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
آن روز نه خیلی سرد بود و نه خیلی گرم. دلم می ‌خواست جایی بروم؛ اما نمی ‌دانستم كجا! تعجب نكنید؛ مگر نشده دلتان بخواهد چیزی بخورید اما ندانید چه چیزی؟ خوب من هم بعضی وقت‌ ها نمی ‌دانم آنجا كه دلم می ‌خواهد بروم دقیقا كجاست؛ تا به حال برایتان پیش نیامده؟
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

‌آغوش مطمئن پدر


آن روز نه خیلی سرد بود و نه خیلی گرم. دلم می ‌خواست جایی بروم؛ اما نمی ‌دانستم كجا! تعجب نكنید؛ مگر نشده دلتان بخواهد چیزی بخورید اما ندانید چه چیزی؟ خوب من هم بعضی وقت‌ ها نمی ‌دانم آنجا كه دلم می ‌خواهد بروم دقیقا كجاست؛ تا به حال برایتان پیش نیامده؟


پدر

قدری این پا و آن پا كردم و از خانه بیرون زدم، تا به خیابان اصلی و به ایستگاه اتوبوس برسم و تا سر و كله اتوبوسی (در یك روز تعطیل) از دور دست‌ها پیدا شود با خودم فكر كردم و تصمیم گرفتم به پارك جمشیدیه بروم.

بالاخره رفتم و رسیدم؛ در راه هم به خودم می ‌گفتم: ایول به خودم كه تكانی به این بدن دادم و از خانه زدم بیرون. آخر ما كمتر از خانه بیرون می‌ آییم؛ حتی برای چند دقیقه‌ ای پیاده ‌روی.

 

در پارك جمشیدیه كه قدم می ‌زدم، نگاهی هم به اطراف داشتم، به درخت ‌ها، گل ‌ها، خانواده ‌هایی كه می ‌آمدند، آنها كه برمی ‌گشتند تا به كارهای دیگر برسند، به آنها كه می ‌خندیدند، به چهره ‌های جدی، به گفت‌و گوها و خلاصه به تكه‌ های زندگی كه در گوشه و كنار می‌ شد دید و شنید.

 

در میان این همه، چشم‌ هایم روی چهره آرام كودكی 2 یا 3 ساله ایستاد. چنان سر برشانه پدر گذاشته بود كه می ‌پنداشتی امن‌ ترین پناهگاه جهان از آن اوست. می‌ توانستی آرامش را با تمام معنایش در صورتش ببینی. اگر نقاشی چیره دست آن صحنه را به تصویر می ‌كشید شاید بهترین نام برای تابلویش «آرامش» بود.

شاید این جلب توجه از آنجا ناشی می‌ شد كه ما یاد گرفته ‌ایم همیشه نقش جدی ‌تر در حمایت از كودكان و محبت به آنها را از سوی مادر بدانیم.

 

شعرها و قصه ‌های ما پر است از چنین مضامینی؛ فیلم ‌ها هم این‌ گونه هستند. اما آن روز با دیدن آن آرامش در چشمان بسته و صورت معصوم آن كودك، فكر كردم پدر هم می ‌تواند (و یا شاید بهتر است بگوییم باید) نقشی جدی در آسایش روحی بچه‌ ها داشته باشد.

 

این فكرها و مرورشان در ذهنم، خیال مرا به روزهای كودكی خود برد؛ آن روزهای دور در خاطرم زنده شد؛ از پارك جمشیدیه رفتم به خیابانی در شرق تهران و آن روزها كه در اغلب خانه‌ ها حمام‌ نبود و روزهای تعطیل، صندلی حمام ‌های محله‌ ها پر بود از كسانی كه در نوبت حمام نمره بودند (آن روزها حمام 2 بخش داشت؛ عمومی و نمره.) پدر دستانم را می ‌گرفت و همین محكم نگه ‌داشته شدن دست‌ های كوچك در آن دست‌ های بزرگ چه آرامش خاطری بود.

 

یادم می ‌آید پس از خارج شدن از حمام، به جگركی‌ ای كه در سر راه خانه بود، می ‌رفتیم و دو سه سیخی هم جگر می‌ خوردیم؛ جگرهایی آبدار، درون لقمه ‌ای از نان سنگك كه لیف‌ و كیسه حمام و شستن سر و بدن و سوختن چشم را قابل تحمل می كرد.

 

هرگاه گذرم به آن محل می‌ افتد، سراغ آن جگركی می ‌روم؛ با آن‌ كه می ‌دانم حالا دیگر آنجا نیست. اما چشمان مهربان پدر و دست‌ های گرمش را می ‌بینم و لمس می ‌كنم؛ همان‌ گونه كه آن وقت‌ ها به من نگاه می کرد و در چشمانم می ‌خندید؛ پدری كه حالا سال هاست آرزوی دیدنش را دارم.

 

سر و صدای دو كودك كه می‌ دویدند و فریاد می ‌كشیدند، مرا از آن سال ها ی دور به پارك جمشیدیه برگرداند.عجب چیزی است این فكر و خیال آدم؟ ‌ با سرعت نور تو را می ‌برد به هر جا كه بخواهی ‌ برمی ‌گرداندت!

نمی ‌دانستم چه مدت در دوران كودكی سیر كرده ‌ام؛ چشم گرداندم به دنبال آن پسرك كه آرامشش مرا برد به آن سال های دور.

پسرك در آغوش پدر می‌ رفت و باز هم مرا می ‌برد. مرا می ‌برد تا روزهای دور تا رسیدن به آن آرامش، آرامشی كه كاش می‌ شد ذخیره ‌اش كرد؛ در قلب و روح.

دیدمش؛ همچنان در همان پناهگاه امنش؛ اما حالا چشم باز كرده بود. نفهمیدم كه او را هم صدای پسرك‌ های بازیگوش از خواب ناز بیدار كرده یا از خواب راحت در آغوش پدر سیر شده بود و حالا خمیازه‌ ای، چهره و چشمان سیاهش را زیباتر می کرد. پدر بر سرعت گام‌هایش افزوده بود؛ چند قدمی پشت سرشان رفتم و باز هم در چهره پسرك نگریستم؛ صورتی آرام كه خنده ‌ای شیرین بر آن نشسته بود.آهسته ‌تر قدم برداشتم؛ پسرك در آغوش پدر می‌ رفت و باز هم مرا می ‌برد. مرا می ‌برد تا روزهای دور تا رسیدن به آن آرامش، آرامشی كه كاش می‌ شد ذخیره ‌اش كرد؛ در قلب و روح.

 

آرامشی كه بعدها به دنبال ذره ‌ای از آن می‌ گردی و نمی‌ یابی ‌اش.چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده بود؛ چقدر خواستنی بودند آن روزها، آن یادها.

بر سرعت گام‌ هایم افزودم؛ خود را به در پارك رساندم. آنجا تاكسی‌ هایی كه دربست سوار می کردند منتظر مسافر بودند.سوار شدم و گفتم: بهشت ‌زهرا.

 

بخش خانواده ایرانی تبیان


منبع : چهاردیواری

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین