سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یکی بود، یکی نبود روباهی بود که با یک شغال دوست بود روباه، لاغر و باریک بود و زور زیادی نداشت. اما باهوش و حلیه گر بود بر عکس او، شغال خیلی قوی هیکل و پر زور بود، اما عقل و....
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

از آتشی که افروختم، خودم سوختم

از آتشی که افروختم، خودم سوختم

یکی بود، یکی نبود روباهی بود که با یک شغال دوست بود روباه، لاغر و باریک بود و زور زیادی نداشت. اما باهوش و حلیه گر بود. بر عکس او، شغال خیلی قوی هیکل و پر زور بود، اما عقل و هوش درست حسابی نداشت.

روباه بیچاره هر روز می رفت و با هزار نقشه و حقه، حیوانی را شکار می کرد و می آورد و با شغال می خورد شغال از جای خودش تکان نمی خورد فقط گاهی که روباه کارش گیر می کرد و احتیاج به زور بازو داشت، به کمک روباه می رفت تا مثلاً شکارش فرار نکند. تمام زحمت به دست آوردن غذا با روباه بود، اما موقع خوردن، شغال خیلی بیشتر از روباه می خورد روباه از این وضع ناراحت بود سه چهار باری به شغال اعتراض کرده بود و به او گفته بود: «تو هم تکانی بخور. برو دنبال شکار و کاری بکن.»

اما این حرف ها به گوش شغال نرفته بود.

روباه دیگر دلش نمی خواست با شغال دوست باشد. تصمیم گرفته بود از او جدا شود و برود دنبال کار و زندگی خودش، ولی می ترسید شغال دنبالش کند و بلایی سرش بیاورد این بود که نشست و فکر کرد و نقشه ای کشید که هم جواب تنبلی و بی معرفتی شغال را بدهد، هم برای همیشه از دست او نجات پیدا کند. نقشه ای که روباه کشید، نقشه ی بدی نبود اما فکر نمی کرد که بتواند شغال را گول بزند و نقشه اش را عملی کند.

یک روز که روباه شکار خوبی کرده بود و شغال هم دلی از عزا در آورده بود، روباه فرصت را غنیمت شمرد و گفت: «دوست عزیز! جناب شغال! سال هاست که با هم دوستیم و با هم زندگی می کنیم. با اینکه تو در کار شکار و تهیه ی غذا کمک زیادی نمی کنی، من ناراضی نیستم. دلم می خواهد دوستی ما ادامه پیدا کند. من زور زیادی ندارم و به قدرت تو احتیاج دارم می ترسم یک روز، دور دوستی چندین و چند ساله ی ما خط بکشی و بگذاری بروی .»

شغال که اصلاً منتظر شنیدن چنین حرف های محبت آمیزی نبود، گفت: «ای وای روباه عزیز! این چه حرف هایی است که می زنی؟ من و بی معرفتی؟ خدا آن روز را نیاورد که من قدر دوستی تو را نشناسم و تو را ترک کنم.»

اما توی دلش گفت: «روباه احمق! مگر من دیوانه ام؟ آش اینجا، لواش اینجا، کجا بروم بهتر از اینجا؟»

روباه باز کمی ناله کرد و گفت: «ما روباه ها رسمی داریم برای اینکه ثابت کنیم در دوستی وفا داریم، می رویم توی برکه ی سیاه خود را می شوییم و از روی آتش می پریم. عقیده داریم که اگر کسی بی وفا و دروغگو باشد، آتش تن و بدنش را می سوزاند و اگر راستگو و وفادار باشد، به سلامتی از بالای آتش می پرد دلم می خواهد تو هم این کار را بکنی. دلم می خواهد. به من ثابت کنی که از من جدا نخواهی شد.»

شغال در دل گفت: «من که اصلاً دلم نمی خواهد از روباه جدا شوم. پس می روم و از روی آتش می پرم تا به روباه هم ثابت شود که دلم نمی خواهد از او جدا شوم.»

روباه گفت: « خوب، شغال جان! چه می گویی؟ حاضری با پریدن از روی آتش، ثابت کنی که همیشه دوست من خواهی ماند؟»

شغال گفت: « برای اینکه به تو ثابت شود دروغ نمی گویم، هر کاری که بگویی می کنم؛ خود را در آب شستن و پریدن از روی آتش که چیزی نیست.»

روباه گفت: «پس می روم کنار برکه ی سیاه تا آتش روشن کنم. تو هم بیا توی برکه خود را بشور و از روی آتش بپر.»

شغال که می خواست کاملاً اطمینان روباه را جلب کند، گفت: «ولی من هم می ترسم  که تو مرا رها کنی و بروی. اگر تو هم دوست من هستی و قصد نداری مرا تنها بگذاری، باید مثل من در برکه ی سیاه خود را بشویی و از روی آتش بپری.»

روباه گفت: «این شد حرف درست و حسابی باشد، بعد از تو، من از روی آتش می پرم.»

روباه و شغال به طرف برکه ی سیاه راه افتادند روباه مشغول جمع آوری هیزم و برافروختن آتش شد. شغال هم یک گوشه ای نشست و رفت توی فکر به خودش گفت: « ای بابا! فکر نمی کردم روباه این همه نادان و بی عقل باشد کسی که توی آب برود بدنش خیس می شود تن و بدن خیس هم که با یک لحظه پریدن از روی آتش، نمی سوزد.»

شغال توی این فکرها بود که متوجه شد روباه آتش بزرگی در کنار برکه رو به راه کرده است. به طرف روباه رفت و گفت:

از آتشی که افروختم، خودم سوختم

«بابا! تو آتش افروزی هم بلد بودی و ما خبر نداشتیم؟»

روباه با طعنه گفت: «ما هر چه داریم از شماست. این آتش را هم خودت افروخته ای.»

شغال معنی طعنه ی روباه را نفهمید تا خواست از روباه بپرسد که منظورش چیست، روباه قاه قاه خندید و گفت: «حالا وقت ثابت کردن دوستی و وفاداری است. برو توی برکه ی سیاه خودت را بشور و از روی آتش بپر.»

شغال هم که می خواست زودتر این ماجرا به پایان برسد، فوری پرید توی برکه ی سیاه.

برکه ی سیاه، برکه ی آب نبود ظاهرش مثل همه ی برکه ها بود، اما آبش سیاه رنگ بود روباه فهمیده بود که این برکه آب ندارد برکه ی سیاه برکه ای بود پر از نفت. نفت از زیر زمین جوشیده بود و آنجا جمع شده بود. وقتی شغال از برکه بیرون آمد، گفت: «چه بوی بدی دارد!»

روباه گفت: «آب این برکه، مانده و گندیده شده بعد از آنکه از روی آتش پریدیم، می رویم تن و بدن خودمان را توی رودخانه تمیز می کنیم. خوب، دوست عزیز! بپر!»

شغال بی خبر از همه جا دور خیز کرد و دو سه قدم عقب رفت و از بالای شعله ی آتش پرید. پریدن همان و آتش گرفتن همان بدنش که با نفت پوشیده شده بود، آتش گرفت و شغال آخ و وای کنان گفت: «بابا! من که دروغ نمی گفتم. پس چرا سوختم؟»

روباه بالای سرش رفت و گفت: «این آتشی بود که خودت افروختی. اگر قدر دوستی و همکاری را می دانستی، من مجبور نمی شدم برای نجات از دست تو چنین کاری را بکنم.»

از آن روز به بعد، هر کس که به دلیل کارهای ناشایستی که قبلاً کرده است، دچار مشکل و گرفتاری شود، این مثل را به کار می برد.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:

مثل ها و قصه هایشان_مصطفی رحماندوست_صفحه 125

 

مطالب مرتبط:

آن دنبه را گربه برد

به هزار و یک دلیل

صد تومان زیر پالان است

دوستی با مردم دانا نکوست

چشم صاحبش اثر دیگری دارد

تفنگ حاجی قهرمان

حلّاج گرگ شده

ناخورده شکر نکن

رحمت به دزد سرگردنه

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین