سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
گلی و قلی دست هم را گرفته بودند و از کنار ویترین مغازه ها رد می شدند و لباس های قشنگ پشت ویترین را نگاه می کردند. وای چه لباس های
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پیرمرد مهربان 

پیرمرد مهربان

گلی و قلی دست هم را گرفته بودند و از کنار ویترین مغازه ها رد می شدند و لباس های قشنگ پشت ویترین را نگاه می کردند. وای چه لباس های قشنگی! چه کفش هایی! اما چه فایده که قلی و گلی پول نداشتند تا برای عیدشان لباس نو بخرند. از وقتی بابا بیکار شده بود پول زیادی نداشت تا برای قلی و گلی لباس و اسباب بازی بخرد. آن ها همین طور دست هم را گرفته بودند و ویترین مغازه ها را نگاه می کردند که به مغازه شیرینی فروشی رسیدند. مغازه خیلی شلوغ بود و همه برای خریدن شیرینی عید صف بسته بودند. چه بوهای خوبی از توی مغازه می آمد.

گلی گفت: کاش بابا پول داشت و برای سفره هفت سین امسال شیرینی می خرید. قلی گفت: غصه نخور، وقتی خودم بزرگ شدم، سر کار می روم و هر چیزی بخواهی می خرم.

گلی خوش حال شد و لبخندی زد و بعد دوتایی صورت هایشان را به شیشه مغازه چسباندند و به شیرینی های پشت ویترین خیره شدند. واقعاً که شیرینی های قشنگی بودند، آدم دلش می خواست آن ها را درسته قورت بدهد. پیرمرد مهربان توی صف شیرینی فروشی ایستاده بود تا برای عید شیرینی بخرد. او از توی مغازه قلی و گلی را دید. قلی و گلی هم او را دیدند و لبخند زدند. پیرمرد زنبیلش را توی صف گذاشت و آمد پشت شیشه و بچه ها را صدا کرد. قلی و گلی که بچه های خیلی با ادبی بودند، به مغازه آمدند و سلام کردند.

پیرمرد مهربان گفت: می خواهید شیرینی بخرید؟ قلی گفت: نه. گلی گفت: پول نداریم. دل پیرمرد مهربان پر از غصه شد و پرسید: چرا پول ندارید؟

پیرمرد مهربان

گلی گفت: از وقتی بابا بیکار شده، پول نداریم. تازه لباس عید هم نخریدیم.

پیرمرد خیلی ناراحت شد، او برگشت و شیرینی هایش را خرید و بعد چند تا شیرینی از درون جعبه برداشت و به قلی و  گلی که هنوز پشت شیشه ایستاده بودند، داد. بچه ها خیلی خوش حال شدند و از پیرمرد تشکر کردند و بعد به سمت خانه راه افتادند.

پیرمرد هم آهسته و بی سر و صدا پشت سرشان راه افتاد تا این که قلی و گلی به خانه رسیدند و در زدند و بعد از چند ثانیه مامان در را باز کرد . پیرمرد از دور بچه ها را نگاه می کرد که با خوش حالی شیرینی ها را به مامان نشان می دادند. پیرمرد چند دقیقه همان جا ایستاد و بچه ها را نگاه کرد و بعد به خانه اش برگشت. او تا شب به قلی و گلی فکر می کرد. پیر مرد مهربان پول زیادی نداشت، اما کمی پول پس انداز کرده بود تا تعطیلات عید با ننه زری برای زیارت به قم برود. آن شب پیرمرد مهربان ماجرا را برای ننه زری تعریف کرد و ننه زری هم با دقت گوش داد و هی برای قلی و گلی غصه خورد . روز بعد وقتی پیرمرد مهربان از خواب بیدار شد دوباره به مغازه شیرینی فروشی رفت و چند بسته شیرینی خرید و پول هایی را هم که پس انداز کرده بود درون جعبه شیرینی ها گذاشت و به طرف خانه قلی و گلی به راه افتاد. دم خانه که رسید، در زد و بعد جعبه های شیرینی را همان جا گذاشت و خودش پشت دیوار مخفی شد. چند دقیقه بعد قلی در را باز کرد.

او شیرینی ها را نگاه کرد و لبخندی زد و دور و برش را نگاه کرد و وقتی کسی را ندید، جعبه ها را برداشت و با خوش حالی به خانه رفت. پیرمرد مهربان نفس راحتی کشید و با عجله به خانه برگشت. او خیلی خوش حال بود . بعد از ظهر که شد، قلی و گلی به همراه مامان و بابا به بازار رفتند. آن ها خیلی خوش حال بودند؛ چون حالا دیگر می توانستند لباس عید بخرند.

پیر مرد مهربان هم خوش حال بود. او در خانه اش به پشتی تکه داده بود و با ننه زری چایی دارچین می خورد. 

 

بخش کودک و نوجوان


منبع :

روزنامه قدس

 

*مطالب مرتبط:

کوتوله ها و کفاش

کروکودیلی به نام ابر سفید 

اطلاعات لطفا! 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین