وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
ساناز درکلاس اول راهنمایی درس می خواند. پدر و مادرش هردو کارمند بودند و صبح ها ساعت هفت سرِکار می رفتند وعصرها حدود ساعت چهار برمی گشتند...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پند خردمندان

علی درکلاس اول راهنمایی درس می خواند. پدر و مادرش هردو کارمند بودند و صبح ها ساعت هفت سرِکار می رفتند و عصرها حدود ساعت چهار برمی گشتند. علی هم صبح به مدرسه می رفت وساعت یک بعدازظهر به خانه می آمد.ناهارش را از توی یخچال برمی داشت و گرم می کرد و می خورد و تا برگشتن پدر ومادرش تنها بود.او یک برادر داشت که دانشجو بود و از اول پاییز برای تحصیل به شهر دیگری رفته بود؛برای همین علی خیلی احساس تنهایی می کرد.

علی پسری نبود که درغیاب پدر و مادرش بنشیند و به درس و مشقش برسد.او یا تلویزیون تماشا می کرد و یا پای کامپیوتر می نشست و سرگرم بازی می شد.وقتی هم پدر ومادرش به خانه می آمدند، او خسته و بی حوصله بود و حال درس خواندن نداشت.شب ها هم که تلویزیون فیلم و سریال داشت می نشست و فیلم ها و سریال ها را تماشا می کرد و به این ترتیب وقتی به سراغ کتاب و دفترش می رفت،خواب  به سراغش می آمد و شروع می کرد به خمیازه کشیدن. تکالیفش را سرسری و بی دقت می نوشت و به رختخواب می رفت وصبح به زور برمی خاست و کیفش را آماده می کرد و با بی میلی رهسپار مدرسه می شد. توی مدرسه هم تمام معلم ها از او ناراضی بودند و می گفتند پسر تنبل و بی انضباطی است.برای پدر ومادرش نامه می دادند تا به مدرسه بیایند و درباره ی وضع درسی و انضباط او توضیح دهند. پدر ومادر هم که کار داشتند و نمی توانستند به مدرسه سر بزنند،از علی می خواستند که حواسش را جمع کند و درسش را بخواند و آبروی آنها را نبرد.اما علی انگار گوش شنوا نداشت.

اوایل ماه آبان، پدربزرگ و مادربزرگ علیبه دیدن آنها آمدند.علی پدربزرگ و مادربزرگش را خیلی دوست داشت و دلش می خواست آنها همیشه پیش او بمانند. پدربزرگ و مادربزرگ هردو معلم بازنشسته بودند و هروقت به دیدن علی می آمدند برایش کتاب هدیه می آوردند.مادر علی از او خواست که از این فرصت استفاده کند و درس هایش را با کمک آنها بخواند تا عقب ماندگی هایش جبران شوند.ولی علی دلش می خواست با پدربزرگ و مادربزرگ حرف بزند و با آنها به گردش برود و گوشش به حرف های مادر بدهکار نبود. 

روز اول وقتی از مدرسه برگشت با پدربزرگ و مادربزرگ ناهار خورد و بعد تلویزیون را روشن کرد و روی مبلی لم داد و مشغول تماشا شد.ساعتی بعد تلویزیون را خاموش کرد و نشست پای کامپیوتر و بازی کرد. پدربزرگ و مادربزرگ بعد از ناهار کمی خوابیدند و وقتی بیدار شدند، علی را سرگرم بازی دیدند. مادربزرگ چای دم کرد و همه دورهم چای نوشیدند و بعد برای قدم زدن از خانه بیرون رفتند. مدرسه ی علی نزدیک خانه بود.او مدرسه اش را به پدربزرگ و مادربزرگ نشان داد.روی دیوار مدرسه یک بیت شعر با خطی درشت و زیبا و رنگارنگ نوشته شده بود که نظر پدربزرگ و مادربزرگ به آن جلب شد. مادربزرگ شعر را بلند خواند:

اگر پند خردمندان به شیرینی نیاموزی            جهان آن پند با تلخی،بیاموزد تو را روزی

و پدربزرگ گفت:« به به!شاعر چه خوب گفته!هرکس پند افراد دانا و خردمند را نشنود و چیزی از آنها نیاموزد،در زندگی با مشکل روبرو می شود.»

پند خردمندان

علی که هر روز آن شعر را روی دیوار مدرسه می دید و به آن توجه نمی کرد، توجهش جلب شد؛او هم چندبار شعر را خواند و از برکرد. آنها مدتی قدم زدند و بعد به خانه برگشتند. پدر و مادر علی هم آمده بودند. علی همین که به خانه رسید، تلویزیون را روشن کرد و پای آن نشست. مادر رو به پدربزرگ کرد و گفت:« می بینید پدرجان،علی اصلاً برای زندگیش برنامه ندارد؛ هروقت که دلش خواست پای تلویزیون و رایانه می نشیند و شب ها خسته و بی حوصله نگاهی به کتاب هایش می اندازد و می خوابد.توی مدرسه هم دل به درس نمی دهد،سروصدای معلم ها از دستش بلند است.هر روز یکی از آنها نامه می دهد و از علی شکایت می کند.شما که خودتان معلم بوده اید بگویید اگر شاگردی مثل علی داشتید، با او چه می کردید؟»

پدربزرگ و مادربزرگ به علی که بی خیال نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد،نگاهی کردند و لبخند زدند.پدرگفت:« راست می گوید،باچنین بچه ی بی خیال و بی مسولیتی چه باید کرد؟»

مادربزرگ گفت:«مشکل علی این است که برای زندگیش برنامه ندارد. او باید یاد بگیرد که با برنامه زندگی کند.»

پدربزرگ رو به علی کرد و گفت:«پسرم،آن شعری که روی دیوار مدرسه تان نوشته شده را یادت هست؟» علی جواب داد:«بله،می خواهید برایتان بخوانم؟» پدربزرگ گفت:«البته!» و علی شعر را خواند:

اگر پند خردمندان به شیرینی نیاموزی            جهان آن پند با تلخی،بیاموزد تو را روزی

پدربزرگ گفت:« اسم شاعرش را نمی دانم .اما مهم نیست ،راستی علی، تو درس هایت را کی می خوانی؟»علی گفت:« شب ها، قبل از خواب.»

ادامه دارد...

بخش کودک و نوجوان


منبع: ترانه های کودکان

 

* مطالب مرتبط:

تابستان در تهران جان محترم!

عموجان با هدیه آمد!

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین