تبیان، دستیار زندگی
روزی بود، روزگاری بود. در آن روزگار، توی همه ی خانه ها ساعت و رادیو و تلویزیون نبود که مردم هر وقت دلشان خواست بفهمند ساعت چند است.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

به هزار و یک دلیل

به هزار و یک دلیل

روزی بود، روزگاری بود. در آن روزگار، توی همه ی خانه ها ساعت و رادیو و تلویزیون نبود که مردم هر وقت دلشان خواست بفهمند ساعت چند است. ماه رمضان که می شد، نبودن ساعت و رادیو و تلویزیون بیشتر معلوم می شد. زیرا مردم دلشان می خواست ساعت دقیق را بدانند و رسیدن زمان اذان صبح و اذان مغرب را بفهمند به همین دلیل، ماه رمضان که می شد، توپ در می کردند. یعنی وقتی که اذان مغرب و وقت افطار می رسید، یا وقت اذان صبح می شد و مردم دیگر نمی توانستند چیزی بخورند، صدای توپ بلند می شد.

معمولاً روی یکی از تپه های دور و بر هر شهر یک توپ جنگی می گذاشتند و دو سه تا سرباز را مامور می کردند که وقت افطار و سحر، گلوله ای توی توپ بگذارند و شلیک کنند. گلوله ها فقط باروت داشتند و به جایی و کسی آسیب نمی رساندند. اما صدای انفجار آن ها آن قدر بلند بود که مردم می توانستند صدای توپ سحر و توپ افطار را بشنوند.

یکی از سحرهای ماه رمضان بود و مردم یکی از شهرهای ایران پای سفره های سحر نشسته بودند و سحری می خوردند همه منتظر بودند توپ سحر شلیک شود تا دست از خوردن و آشامیدن بکشند. اما انگار آن شب کسی نبود که توپ سحر را در کند.

مردم همان طور که مشغول خوردن سحر بودند، یک باره متوجه شدند تاریکی هوا از بین رفت و صبح روشن فرا رسید. همه فهمیدند که مدت ها از اذان صبح گذشته و بدون اینکه بفهمند وقت خوردن و آشامیدن گذشته است، همچنان مشغول خوردن سحری بوده اند. ای داد بیداد! با این حساب، روزه ی آن روز همه ی کسانی که می خواستند روزه بگیرند، باطل شده بود.

سر و صدای مردم بلند شد:

- این چه وضعی است؟ چرا توپ در نکرده اند؟

- انگار سربازهای مامور توپ خواب مانده اند.

- یعنی چه؟ مگر آن ها ساعت ندارند و روزه نمی گیرند؟

- دیدی روزه ی امروزمان از دست رفت؟!

وقتی صبح شد و آفتاب در آمد، کسانی که خیلی از دست توپچی ها عصبانی بودند، راه افتادند و رفتند جلو فرمانداری.

جمعیت زیادی جلو فرمانداری جمع شده بودند. هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که به خاطر شلیک نشدن توپ سحر، آن همه آدم جلو در فرمانداری جمع شوند. فرماندار که اوضاع را چنان دید و از اجتماع مردم و زیادی آن ها خبردار شد، ترسید دستور داد توپچی ها را از سر تپه بیاورند به فرمانداری.

مردم تقصیر را به گردن فرماندار می انداختند و فرماندار هم تصمیم داشت خودش را بی گناه نشان دهد و پیش چشم مردم، سربازان توپچی را محاکمه کند و با تنبیه کردن آن ها به اجتماع اعتراض آمیز مردم به خوبی و خوشی پایان دهد.

نیم ساعتی بعد، توپچی ها را به فرمانداری آوردند. فرماندار که مطمئن بود خودش تقصیری ندارد، رفت روی بالکن فرمانداری تا با مردمی که رو به رویش ایستاده بودند حرف بزند. فرماندار سینه اش را صاف کرد و گفت: «مردم عزیز! شما حق دارید اعتراض کنید. مسلماً روزه ی امروز خیلی از شما باطل شده است. همین الان من جلو چشم شما توپچی ها را محاکمه می کنم تا معلوم شود که مقصرند آن وقت به حسابشان می رسیم تا دیگر چنین اتفاق هایی نیفتند.»

به دستور فرماندار، سه سربازی را که مامور توپ افطار و سحر بودند به بالکن فرمانداری بردند. فرماندار رو کرد به آن ها و با توپ و نشر گفت: «هیچ می دانید چه غلطی کرده اید و چرا می خواهم شما را جلو چشم همشهریانم محاکمه کنم؟»

یکی از سربازها گفت: «قربان! به خدا ما کار خلافی نکرده ایم.»

فرماندار گفت: « مگر شما وظیفه ندارید که هر سحر و افطار توپ در کنید تا اهالی این شهر، وقت افطار و سحر را بفهمند؟»

یکی از توپچی ها گفت: «بله قربان! همین طور است!»

به هزار و یک دلیل

فرماندار گفت: «خوب است که خودتان هم قبول دارید که کوتاهی کرده اید.»

یکی از سربازها گفت: «ما که هنوز چیزی نگفته ایم. اول شما بفرمایید چه کوتاهی ای از ما سر زده.»

فرماندار گفت: «مگر دیشب هم مثل تمام سحرهای ماه مبارک رمضان، شما نباید وقت اذان صبح توپ در می کردید؟»

یکی از سربازها گفت: «درست است قربان! باید یک گلوله شلیک می کردیم، فرماندار گفت: «خوب، پس چرا دیشب این کار را نکردید؟»

توپچی گفت: «به هزار و یک دلیل ... قربان!»

فرماندار که خودش را موفق و پیروز می دید، گفت: « ننه من غریبم در نیاورید. نمی خواهم روده درازی کنید. فقط یک دلیل قانع کننده از آن هزار و یک دلیلتان بگویید کافی است.» توپچی گفت: «دیشب به هزار و یک دلیل نتوانستم توپ سحر را شلیک کنیم. دلیل اولش هم این بود که باروت نداشتیم. دلیل دومش هم این بود که دیروز آمدیم فرمانداری باروت بگیریم، اما کسی به حرفمان گوش نکرد.»

صدای شلیک خنده ی مردم بلند شد. فرماندار فکر نمی کرد که سه نفر سرباز کم سواد بتوانند به این راحتی او را جلو چشم همه ی مردم خیط و بی آبرو کنند. این بود که با عصبانیت و صدای بلند گفت: «رسیدگی می کنم... رسیدگی می کنم آقا!... من باید مقصر را پیدا کنم» و از جلو چشم مردم دور شد.

از آن به بعد، کسی که وسایل و مقدمات کاری را در اختیار نداشته باشد، اما بخواهند به دلیل انجام نشدن کار تنبیهش کنند، به این مثل اشاره می کند.

                                                                                                                                               بخش کودک و نوجوان


منبع:مثل ها و قصه هایشان_مصطفی رحماندوست-صفحه 48

*مطالب مرتبط

صد تومان زیر پالان است

دوستی با مردم دانا نکوست

چشم صاحبش اثر دیگری دارد

تفنگ حاجی قهرمان

یارو را باش!

حلّاج گرگ شده

ناخورده شکر نکن

رحمت به دزد سرگردنه

صبر کن و افسوس مخور

با بزرگان پیوند کرده

مشاوره
مشاوره
در رابطه با این محتوا تجربیات خود را در پرسان به اشتراک بگذارید.