سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
ی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

ترم آخر دانشگاه در شلمچه

می خوام از ترم آخر دانشگام بگم.یادش بخیر. به نظر خودم ترم آخر دانشگام بهترین ترم درسیم بود چون توی این ترم با چیزایی آشنا شدم و چیزایی رو دیدم که باعث شد یه کم به خودم بیام.باعث شد متوجه بشم چه چیزایی وجود دارن و من ازشون بی خبرم.می خوام از اردویی که توی ترم آخر رفتم بگم.اردوی بازدید از مناطق جنگی جنوب. خب لازمه اول یه خورده از خودم بگم که بدونید چطور آدمی بودم و بعد از برگشتن از اردوی بازدید مناطق جنگی جنوب چطور آدمی شدم.

راهیان نور

راستش من اول نه شهید می شناختم نه میدونستم شهادت چیه. برای من شهید با یه مرده ی عادی هیچ فرقی نداشت. من یه دوست داشتم که توی زلزله ی بم همراه شوهرش عمرشونو دادن به شما (خواهش می کنم برای شادی روح خودش و شوهرش یه فاتحه بخونید) دختر فوق العاده خوب و مؤمنی بود. بعد از مرگش یه شب به خوابم اومد و بهم گفت که تو شهید میشی. اونوقتا اصلاً از این خوابم خوشحال نشدم.اصلاً برام مهم نبود که با شهادت بمیرم یا بصورت عادی.حتی یه بار وقتی که شنیدم توی یکی از دانشگاه های تهران میخوان شهید بیارن و خاک کنن خیلی ناراحت شدم و گفتم این دیگه چه کاریه می خوان شهدا رو توی دانشگاه هام بیارن و....... خلاصه ترم 5 که بودم یه بار روی دیوار دانشگاه اسم کسایی رو که قرار بود اردوی جنوب ببرن زده بودن.نمی دونم چرا ولی با خودم گفتم کاش منم اسم می نوشتم.اون موقع به خودم گفتم حواسمو جمع کنم برای سال دیگه که موقع ثبت نامش شد منم اسم بنویسم.(یه چیزی بگم؟؟ راستش می تونم بگم دلیلی که باعث شد تصمیم بگیرم این اردو رو برم این بود که با دانشگاه هیچ اردویی نرفته بودم گفتم من که داره درسم تموم میشه لااقل این یه اردو رو از طرف دانشگاه برم) خب سال دیگه رسید و من اسم نوشتم و اسمم دراومد.راستش خیلی دعا کرده بودم.

و اما روزی که قرار بود به اردو بریم متوجه شدم که 500نفریم و 14 اتوبوس.هر اتوبوس رو به اسم یک معصوم نامگذاری کرده بودن.اتوبوس من باقرالعلوم بود.من توی این اردو تنها بودم.تنهای تنها.صندلی جفتیم خالی بود و توی اتوبوس هم هیچ کس رو نمی شناختم.راه که افتادیم حس خاصی نداشتم.موبایلمو پر از آهنگای جورواجور کرده بودم که توی راه گوش بدم و حوصلم سر نره.وقتی راه افتادیم بعد از نیم ساعت حوصلم سر رفت ترانه ای رو انتخاب کردم که گوش بدم.چند لحظه گذشت ولی دیدم ترانه بهم نمی چسبه .عوضش کردم ولی بازم راضی نشدم.بی خیال ترانه شدم.ساعت 3 بعد از ظهر به دو کوهه رسیدیم.ناهار رو اونجا خوردیم.اصلاً حس خوبی نداشتم.تنهایی اذیتم می کرد.همون موقع آبجیم بهم زنگ زد.یه خورده گله و شکایت کردم و گفتم که پشیمونم میخوام برگردم.ولی راه بازگشتی نبود و مجبور بودم تا آخرش برم. بعد از نهار و سخنرانی هایی که برامون شد از دوکوهه راه افتادیم به طرف ........(یادم نیست فقط می دونم می خواستیم به یه پادگان بریم).غروب که شد یه جای خیلی قشنگ بودیم .دو طرف جاده درخت بود.خیلی قشنگ بود.همون موقع یه لحظه فکرم رفت پیش خونه.بی نهایت دلم تنگ شد.با خودم گفتم خدایا یعنی الان خونوادم دارن چیکار می کنن.تو همین فکر بودم که یاد بسیجیای دوران جنگ افتادم.با خودم گفتم من چقدر دیوونم چرا دلم تنگ شه وقتی می دونم 4 روز دیگه بر می گردم پیش خونوادم. با خودم گفتم من فقط و فقط برای تفریح اونم توی شرایط کاملاً امن و آرام و در صورتی که می دونستم چهار روز دیگه بر میگردم خونه,خیلی اذیت میشم و دلم برای خونه تنگ میشه اونوقت ببین رزمنده های اون موقع چی می کشیدن وقتی رفتنشون با خودشون بوده و برگشتنشون با خدا.وقتی می دونستن ممکنه هیچ وقت دیگه به خونشون بر نگردن وقتی.... خیلی ناراحت شدم و همین فکر باعث شد دلتنگیم کمتر شه. شب به پادگان رسیدیم.خیلی خوشم اومد.خیلی به حال پسرا حسرت خوردم که می تونن برن سربازی.محیط پادگان برام خوشایند بود. فردا صبحش به اروند کنار رفتیم.چیز خاصی برام نداشت.اما بعداز ظهر همون روز بود که من دیوونه شدم.

وای شلمچـــــــه شلمچـــــــه . خدایاااااااااااااااااا این شلمچه کجااااااااااااااااااست؟ چی داره که آدمو اینطوری داغون می کنه؟ قبل از اینکه از ماشین پیاده شیم و وارد شلمچه شیم یکی از بچه ها که قبلاً هم این اردو رو اومده بود گفت که اینجا جای مقدسیه اگه بدون کفش بیاید بهتره.منم کفشامو توی ماشین جا گذاشتم و بدون کفش راهی شدم.اوایلش حس خاصی نداشتم.هر چقدر که جلوتر می رفتم و سنگر و خاکریزارو می دیدم بیشتر به یاد فیلمای جنگی می افتادم و می فهمیدم که این فیلما دروغ نیستن.اولاش همش خاکریز بود بعد از اون وارد یه محیط باز شدیم.از همون جا بود که من کم کم تحت تأثیر قرار گرفتم.از زمینی که پاهای بدون کفشم حس می کرد لذت می بردم.خوشحال بودم که کفش پام نبود و می تونستم این زمین رو حس کنم.نمی دونم چرا ولی با تمام وجودم قداست اونجا رو حس کردم.کاملاً حس می کردم که اینجا مثل بقیه ی جاها نیست.کاملاً حس می کردم اینجا با بقیه ی جاها فرق داره. یه چیز میگم شاید باور نکنید.من صدای پای سربازا رو که داشتن می دویدن می شنیدم.منظورم سربازای دوران جنگه ها.صدای پوتیناشون که محکم و تند تند به زمین می خورد رو می شنیدم.به خداوندی خدا من اونا رو بالای سرم احساس می کردم.مطمئن بودم که الان توی آسمونن و دارن به ما نگاه می کنن.حتی لبخنداشونم حس می کردم.حس می کردم که خوشحالن ما اونجاییم. عاشق اونجا شدم روی زمین نشستم.انگشتامو داخل خاک فرو کردم.دلم میخواست خاکشو چنگ بزنم.اصلا برام مهم نبود که چادرم خاکی میشه.مهم نبود که این دست خاکی ممکنه به صورتم و چشمام بخوره و اذیتم کنه.دلم میخواست اونجا خونم باشه.یعنی دلم می خواست اونجا یه خونه داشته باشم که تا آخر عمرم همونجا بمونم.نمی خواستم از اونجا بیرون برم.غروب شلمچه رو باید ببینید.شنیدم که یکی می گفت شلمچه یکی از قشنگترین غروبای دنیا رو داره چون وقتی خورشید غروب می کنه انگار داره داخل زمین میره. اونجا یه حسایی به آدم دست میده که فقط و فقط مخصوص اونجاست.یعنی تا اونجا نری محاله بتونی اون حسارو تجربه کنی. یه چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد این بود که همه ی آدما روی زمین می نشستن و حتی نماز مغرب و عشا رو هم روی زمین بدون هیچ زیر انداز و سجاده ای خوندن ولی هیچ کدوم لباساشون خاکی نبود.حتی خود من که روی خاک نشستم وقتی بلند شدم خواستم چادرمو بتکونم ولی دیدم خاکی نیست. اماااااااااااااااااا اماااااااااااااااااا لحظه ی برگشتن از اونجا بعد از نماز مغرب و عشا باید بر می گشتیم.هوا کاملاً تاریک شده بود.همین که رومو از اون محیط باز برگردوندم دلم تنگ شد.هر چقدر که جلوتر می رفتم بیشتر دلم تنگ میشد بیشتر اذیت می شدم.بغض گلومو گرفته بود.نتونستم خودمو کنترل کنم .بغضم ترکید.گریم گرفت.با تمام وجودم گریه میکردم.چیزی که بیشتر آدمو داغون میکرد آهنگی بود که اونجا پخش میشد.آهنگ جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم(آهنگران).هر کاری می کردم اشکم بند نمیومد.دلم میخواست یه گوشه توی تاریکی بشینم و فقط گریه کنم ولی نمیشد باید زود به اتوبوسا میرسیدم.بعضی از آدما پشتشونو به جمعیت کرده بودن و نشسته بودن.خیلی به حالشون حسرت خوردم. بعد از شلمچه بود که به بزرگی شهدا پی بردم.بعد از شلمچه بود که اونا رو شناختم و فهمیدم چقدر پیش ما غریبن.بعد از شلمچه بود که فهمیدم چه چیزا و چه کسایی وجود دارن و ما ازشون بی خبریم.اونجا بود که خیلی دلم خواست یکی از شهدا رو داشته باشم.دلم خواست یکی از شهدا مال من باشه.شاید این حرف من براتون قابل درک نباشه ولی چیزی بود که من اون موقع میخواستمش.اون موقع بود که حس کردم میتونم با شهدا حرف بزنم. می تونم ازشون چیزی بخوام.همون شب برای اولین بار توی عمر 23سالم باهاشون حرف زدم.ازشون خواستم که یکی از اونا مال من شه .چون من هیچ شهیدی رو نمی شناختم نتونستم اسم شهید خاصی رو ببرم.نتونستم یکیشونو انتخاب کنم به همین خاطر ازشون خواستم که یکی از اونا منو انتخاب کنه.(من چقدر پرروام)بهشونم یک هفته مهلت داده بودم که اون شهید خودشو به من معرفی کنه.(وای چه کارا که نکردم بدهکارشونم کردم).ازشون خواستم به هر طریقی که خودشون صلاح میدونن چه از طریق خواب و یا هر راه دیگه ای اون شهید خودشو به من نشون بده. از اون روز به بعد توی راه همش اشک میریختم.فردا صبحشم به طلاییه رفتیم همین که سوار ماشین میشدم و ماشین راه می افتاد من گریم می گرفت.بدون هیچ اختیاری.بیشتر اوقات چشمای من خیس بود.طلاییه رو هم بدون کفش رفتم.اونجا هم خیلی خوب بود.وقتی که راه می رفتیم یه خانم جلوی من بود و سربندشو درآورد و به سیمای خاردار گره زد.خیلی از این کار خوشم اومد منم سر بندمو درآوردم و اونو به سیم خاردار گره زدم و روش نوشتم که قرارمون یادشون نره و گفتم که چقدر دوسشون دارم. من هر شب به این امید می خوابیدم که یه شهید به خوابم بیاد و بهم بگه که شهید منه ولی نمیومدن. دقیقا نمی دونم شب چندم اردو بود ولی یه شب که پادگان میش داغ بودیم بهمون گفتن که قراره رزم شب برپا بشه و گفتن که هر کس ناراحتی قلبی داره از خوابگاه بیرون نیاد .نمیدونستم رزم شب چیه.بعد از شام همه به محوطه ی پادگان رفتیم و گفتن که رزم شب چیه.رزم شب به این صورت بود که صحنه هایی از شبهای جنگ رو می خواستن برای ما اجرا کنن.دستور شروع رزم شب رو دادن .اول یه سرباز چند تا تیر انداخت و بعد به ما گفتن توی مسیری که مشخص شده بدوید.ماهم همین کار رو کردیم ولی یه دفعه یه صدای وحشتناک بلند شد و احساس گرما کردم.متوجه شدم که توپ تانک شلیک کردن.خیلی ترسیدم.هرچقدر که جلوتر می رفتیم شلیکها و پرتابها و سرو صداها بیشتر میشد.بی نهایت می ترسیدم.با اینکه قبل از شروع رزم شب به ما اطمینان داده بودن که همه چیز کنترل شده ست و هیچ آسیبی به کسی نمیرسه داشتم از ترس می مردم.گریم گرفت.نه برای خودم.برای بچه هایی که توی دوران جنگ این چیزا رو واقعا درک کرده بودن.با خودم گفتم خدایا من میدونم که هیچ بلایی سرم نمیاد و چند دقیقه ی دیگه همه چیز تموم میشه و راحت میرم میخوابم دارم می میرم از ترس,وای به حال بچه های زمان جنگ و رزمنده ها که این چیزا براشون واقعی بوده و هر لحظه ممکن بوده یکی از این تیرا و توپا بهشون بخوره و هر لحظه ممکن بوده شهادت دوستاشونو ببینن و ...............

اون شب تونستم یه ذره از چیزایی رو که اونا تجربه کردن درک کنم.اون شب باعث شد قدرشونو بدونم و نسبت بهشون بی تفاوت نباشم .اون شب باعث شد که اگه کسی پیش من به شهدا حرف نامربوطی زد ساکت نمونم و تا می تونم جوابشو بدم ,اون شب حتی باعث شد که من عاشق شهادت بشم و الان بزرگترین آرزوی من شهادت باشه.اون شب باعث شد خوشحال شم از خوابی که دیدم.اون شب باعث شد از خدا بخوام اونقدر بهم لیاقت بده که بتونم کارایی بکنم تا مستوجب شهادت باشم.اون شبم اونقدر برام تاثیر گذار بود که شلمچه. خلاصه 4 روز اونجا بودیم و این 4 روز باعث شد که وقتی به خونه برمیگردم احساس کنم که دوباره متولد شدم.بخدا اینو جدی میگم من موقع برگشتن از اونجا همچین احساسی رو داشتم. راستی از قرارم با شهدا هم بگم.تا زمانی که از اردو برگشتم هیچ خبری از شهید من نشد.دیگه نا امید شده بودم و با خودم می گفتم که من لیاقتشونو نداشتم.دیگه بیخیالش شده بودم تا اینکه دقیقا روز هفتم آبجیام می خواستن یه جایی برن از منم خواستن که باهاشون برم.(راستش آبجیامم از طرف یه کانون به این اردو رفته بودن و میخواستن اونجا برن)من باهاشون رفتم ولی گفتم که داخل نمیام و دم در منتظر می مونم.اونجا که رسیدیم وسوسه شدم و گفتم میخوام بیرون بمونم که چی بشه پس با آبجیام داخل رفتم.این کانون میخواست به کسایی که از طرف اونجا اردو رفته بودن یه کتاب هدیه بده.منم رفتم پیش بچه های کانون نشستم.خانم مسئول اونجا به همه کتاب میداد به منم که رسید یه کتاب روی دسته ی صندلیم گذاشت.من کتاب رو پس دادم و به خانم مسئول گفتم که من از بچه های کانون نیستم ولی اون خانم کتابو ازم نگرفت و گفت این کتاب قسمت توئه.گتاب رو گرفتم و وقتی به جلدش نگاه کردم دیدم عکس یه شهید روشه.اون کتاب زندگی نامه ی یه شهید بود.داشتم می مردم .اصلا باور نمی کردم که شهدا قول و قرارمونو فراموش نکردن.فهمیدم این کتاب همونیه که من منتظرش بودم.فهمیدم که این عکس همون شهید منه که روی جلده.میخواید بدونید اون شهید کی بود؟شهید حاج حسین خرازی فکر می کنم یکی از چیزایی که باعث شد این سفر اینقدر بهم بچسبه تنهاییم بود.فکر می کنم که اگه تنها نبودم خیلی ازش بهره نمی گرفتم.به همین خاطر همون موقع از خدا خواستم دفعات بعدی که میخوام این سفر رو برم تنها باشم .تنهای تنها. حالا هم فقط دلم میخواد یه چیزی رو بگم اونم اینکه اگه می تونید حتما این سفر رو برید.مطمئنا شنیدن کی بود مانند دیدن. در آخرم بگم که من قدرت بیانم اصلا خوب نیست و میدونم که نتونستم اون چیزایی رو که دیدم و حس کردم اینجا بیارم در ضمن این ماجرای دو سال پیشه و خیلی چیزاش یادم نمونده ولی بهترین سفر زندگیم بود. انشالله نصیب همتون بشه

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین