سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
امام صادق (علیه السلام)، خدمتکاری داشتند. هر وقت که امام (علیه السلام) به مسجد می رفتند، این شخص نیز به همراه حضرت به مسجد می رفت.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

راه خوشبختی

راه خوشبختی

امام صادق (علیه السلام)، خدمتکاری داشتند. هر وقت که امام (علیه السلام) به مسجد می رفتند، این شخص نیز به همراه حضرت به مسجد می رفت. یک روز که حضرت وارد مسجد شدند، خدمتکار بیرون مسجد منتظر نشست تا امام صادق (علیه السلام) بر گردند. یک روز چند نفر از شیعیان و علاقمندان حضرت از خراسان به مدینه آمده بودند، تا امام (علیه السلام) را زیارت کنند. یک نفر از آن ها خدمتکار حضرت را دید که بیرون مسجد نشسته است، و از اسب ایشان مراقبت می کند. فکر کرد چقدر این مرد سعادتمند و خوشبخت است که افتخار خدمتکاری امام صادق (علیه السلام) را دارد. با خودش گفت: ای کاش من به جای او بودم، و چنین سعادت بزرگی را داشتم.

همین طور که داشت فکر می کرد جلوتر رفت، نزدیک خدمتکار حضرت نشست و سلام کرد. مرد خراسانی بعد از آنکه مدتی با خدمتکار امام (علیه السلام) صحبت کرد به او گفت: راستش می خواهم پیشنهادی به تو بدهم، امیدوارم قبول کنی.

خدمتکار حضرت پرسید: چه پیشنهادی؟ مرد خراسانی گفت: ببین. من مرد ثروتمندی هستم. حاضرم هر چه دارم به تو بدهم، در عوض به جای تو خدمتکار امام صادق (علیه السلام) باشم. حالا خوب فکر کن. اگر با پیشنهاد من موافق هستی، نزد امام (علیه السلام) برو و از ایشان خواهش کن تا بپذیرند که من خدمتکار ایشان باشم. بعد هم به خراسان برو، و همه ثروت من را برای خودت بردار. پیشنهاد مرد خراسانی، فکر خدمتکار حضرت را خیلی به خودش مشغول کرد. نمی دانست چه جوابی بدهد. بعد از آن که فکرهایش را کرد، بالاخره تصمیم گرفت پیشنهاد او را قبول کند. برای همین خدمت امام صادق (علیه السلام) رسید و گفت: من سال هاست که افتخار دارم در خدمت شما باشم. در همه این مدت سعی کرده ام که هر چقدر از دستم بر می آید به شما خدمت کنم.

الآن به من پیشنهادی شده است، که اگر با آن موافقت بکنم خوشبخت می شوم. می خواهم بدانم اگر بخواهم این پیشنهاد را بپذیرم، آیا شما مخالفت خواهید فرمود؟ امام صادق (علیه السلام) با آرامی و مهربانی به او گفتند: اگر خیر و برکتی دست من باشد، به تو می دهم. اگر شخص دیگری هم بخواهد به تو نفعی برساند هرگز مخالفت نمی کنم.

خدمتکار وقتی فهمید که حضرت مخالفتی ندارند، ماجرای پیشنهاد مرد خراسانی را برای امام (علیه  السلام) تعریف کرد. وقتی صحبت هایش تمام شد حضرت به او گفتند: اگر تو دیگر مایل نیستی نزد ما بمانی، و آن مرد خراسانی قبول کرده است که به جای تو پیش ما بماند، اشکالی ندارد. تو می توانی هر کجا که می خواهی بروی، و او می تواند به جای تو نزد ما بیاید.

خدمتکار وقتی که دید حضرت با درخواست او موافقت کردند، خیلی خوشحال شد. با عجله اسباب و اثاثیه اش را جمع کرد. بعد هم خدمت امام صادق (علیه السلام) رفت و با ایشان خداحافظی کرد و به راه افتاد. هنوز چند قدم نرفته بود، که امام (علیه السلام) او را صدا زدند. وقتی مرد خدمتکار نزد حضرت برگشت امام (علیه السلام) به او فرمودند: چون در این سال ها نزد ما زحمت زیادی کشیده ای حالا که داری می روی می خواهم نصیحتی به تو بکنم. وقتی نصیحت من را شنیدی خوب فکر کن. بعد برای رفتن یا ماندن تصمیم بگیر. مرد خدمتکار وقتی که این سخن حضرت را شنید تکان خورد. احساس شرمندگی کرد. فکر کرد باید اشتباه بزرگی کرده باشد که تصمیم دارد از نزد امام (علیه السلام) برود. از خجالت سرش را پایین انداخت. امام صادق (علیه السلام) با مهربانی به او گفتند: وقتی که روز قیامت بیاید، مردم خوشبخت کسانی هستند که خداوند آنها را دوست بدارد، و خداوند کسانی را دوست خواهد داشت که پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) آنها را دوست داشته باشد، و پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) کسانی را دوست خواهد داشت که حضرت علی علیه السلام آنها را دوست داشته باشد، و حضرت علی (علیه السلام) کسانی را دوست خواهد داشت که ما آنها را دوست داشته باشیم. و کسانی را که ما دوست داشته باشیم، در روز قیامت همراه ما هستند. یعنی هر کجا که ما برویم، آنها نیز می آیند.

خدمتکار وقتی سخنان حضرت را شنید، خیلی پشیمان شد. با شرمندگی گفت: از شما خواهش می کنم، من را به خاطر آنکه می خواستم برای رسیدن به مال دنیا از نزد شما بروم ببخشید. من هرگز سعادت و خوشبختی آخرتم را به مال دینا نمی فروشم. اجازه بدهید برای همیشه خدمتگزار شما باشم.

امام صادق (علیه السلام) با مهربانی او را مورد محبت قرار دادند، و به او اجازه دادند که نزد ایشان بماند. آن مرد از امام (علیه السلام) بسیار سپاسگزاری نمود، و خدا را شکر کرد که افتخار خدمتگزاری حضرت را از دست نداده است.

                                                                                                                                               بخش کودک و نوجوان

داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام

مطالب مرتبط

ماجرای یونس نقاش

راه نجات

پرسش و بخشش

حفظ آبرو

دختر دسته ی گل

دوست واقعی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین