سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
میرم مغازه ی رحیم آقا هفت تا تخم مرغ شانسی میخرم. میرم طبقه ی دوم اون پاساژ بزرگه و اون پیرهن صورتی با گلهای سفید رو برای خواهرم می خرم . میرم سراغ اون مرد غریبه و تموم بدهکاری های بابام رو میدم تا دیگه مجبور نباشه دادو بیداد های اون رو تحمل کنه و هی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

تو رو خدا آدامس بخر
نقش جویدن آدامس در سلامتی

روی نیمکت توی پارک نشسته بودم که شنیدم پشت سرم دو نفر با هم حرف می زنند.

یکیشون از دیگری پرسید : کجا میری ؟

او گفت :

میرم مغازه ی رحیم آقا هفت تا تخم مرغ شانسی میخرم.

میرم طبقه ی دوم اون پاساژ بزرگه و اون پیرهن صورتی با گلهای سفید رو برای خواهرم می خرم .

میرم سراغ اون مرد غریبه و تموم بدهکاری های بابام رو میدم تا دیگه مجبور نباشه دادو بیداد های اون رو تحمل کنه و هیچی نگه !

میرم چند تا سیب سرخ آبدار میخرم برای مادرم آخه اون خیلی سیب دوست داره !

میرم دو تا مرغ بریان از اون مغازه بزرگه ی سر خیابون میخرم و میبرم خانه برای شام امشب .

من هر شب توی خواب این همه جا میرم !

صدای نازک آروم آروم به من نزدیک شد و به من گفت :

آقا تو رو خدا یه بسته آدامس میخرین ؟!

 نمی دونم چی باید بگویم ، فقط می گویم که انشا الله همه مشکلات برطرف شود .

همه همین رو میگن

گدا
چند شب پیش داشتم تو خیابون راه می رفتم البته نه واسه خوشگذرونی. پول واسه ماشین سوار شدن نداشتم حتی صد تومان. در راه کلی با خدا حرف زدم و ناشکری کردم: "ببین حتی صد تومانم ندارم پس کجاست انصافت که میگن هان؟ من که شبانه روز ازت یاد می کنم و ازت به خاطر همه چیز شکر می کنم آخه این انصافه که من این ساعت شب در این خیابون پیاده راه برم و..." خسته شده بودم واسه همین رو یکی جدول های کنار خیابون نشستم .سرم پایین بود و آسفالت را نگاه می کردم که یک سایه را رو به رویم دیدم . سرم را بلند کردم و یک دست گنده ی پیر و چروک را روبه روی صورتم دیدم. بد جور جا خوردم خود پیر مرد هم فهمید .
آره  پیر مردی  بود با لباسهایی ژنده وپاره و یک پلاستیک پر از نون خشک هم در دستش. در چشم هم زل زده بودیم . من که هنوز در حال هوای خودم بودم با تعجب گفتم بفرمایید . پیرمرد با لحن خیلی مظلومی گفت سه روز چیزی نخوردم یه پولی بده دوتا تخم مرغ بخرم با این نونا بخورم . داشتم از خجالت آب می شدم . با شرمندگی گفتم حاجی به خدا خودمم هیچی پول ندارم. دارم پیاده می رم خونه . پیرمرد آهی کشید و گفت همه همین رو میگن نمی دونم شاید همه از من بد بخت تر هستن. آمدم بهش بگم که من دروغ نگفتم ولی او پشتش را به من کرد رفت . بعدش فقط یک چیز گفتم "خدایا شکرت". بعد راهمو کشیدم و رفتم خونه ...

باشگاه كاربران تبیان - ارسالی از  otagh_amal