سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مرد حقه باز، در دل به سادگی مرد روستایی خندید و از روی شوخی و مسخرگی و برای خنده کسانی که آنجا بودند، گفت:
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

تعبیر خواب مرد ساده دل

تعبیر خواب مرد ساده دل

در قسمت قبل خواندید که مردی ساده دل خوابی دیده بود و به دنبال معبری می گشت که خوابش را تعبیر کند. در راه با مردی حقه باز آشنا شد که گفته بود تعبیر خواب می داند. مرد ساده دل خوابش را برای او تعریف کرد و حالا ادامه ی ماجرا....

مرد حقه باز، در دل به سادگی مرد روستایی خندید و از روی شوخی و مسخرگی و برای خنده کسانی که آنجا بودند، گفت: «به به! عجب خواب پرباری. خواب تو تعبیر خیلی خوبی دارد ولی باید خوب به حرف هایی که می گویم گوش کنی و بعد به آن عمل کنی؛ و گرنه موفق نمی شوی!»

مرد روستایی گفت: «بسیار خوب، هر چه بگویی، همان می کنم!»

مرد حقه باز افزود: «تو باید هم اکنون شال و کلاه کنی و راه بیفتی در کوه و دشت ها و همه جا را بگردی. بدون هدف و سرگردان. همان طور که در خوابت می گشتی. هر جا که احساس کردی خسته شده ای، همان جا شروع می کنی به کندن، ولی باید یادت باشد که زمین را نباید با بیل یا کلنگ بکنی. فقط با دست و ناخن هایت باید زمین را چنگ بزنی و بکنی! فهمیدی؟

هر کجا پایت خورد، غوطه به خاک

کن به ناخن های دست، آن را مغاک

چون دهی آن خاک را زین سان شکست

شک ندارم کافندت گنجی به دست!»

مرد حقه باز ادامه داد: «آری، برو که خیالت راحت باشد!» و با زیرکی آهسته خندید. دیگران نیر بر سادگی مرد روستایی، نیشخندی زدند. مرد ساده دل روستایی که حرف های آن مرد حقه باز را باور کرده بود، از او و کسانی که در کاروانسرا بودند، خداحافظی کرد و به طرف روستای خود به راه افتاد. تا او از کاوانسرا بیرون رفت، شلیک خنده حاضران، فضای کاروانسرا را پر کرد. صاحب کاروانسرا، رو به حقه باز کرد و گفت: «خدا را خوش نمی آید. چرا آن بنده خدا را سر کار گذاشتی؟»

مرد حقّه باز خندید و گفت: «بد کاری کردم که نسبت به زندگی، امیدوارش کردم؟ از کجا معلوم است. عاقبت، جوینده یابنده است. شاید هم دیدی که او واقعاً گنجی پیدا کرد. کسی چه می داند!»

مرد حقّه باز، این را گفت و همراه حاضران با صدای بلند خندید. او بدون آنکه خودش بداند، به حقیقتی اشاره کرده بود؛ هر چند که خود به آن ایمان نداشت.

و  امّا بشنوید از مرد ساده دل روستایی قصه ما. او با پای پیاده در بیابان می رفت و در فکر حرف های تعبیر کننده خواب بود. هوا سرد بود و سوز بدی می وزید و خبر از برف و بوران می داد. کم کم هوا تیره و مه آلود شد و بعد از آن باران  شروع به باریدن کرد. مرد روستایی، هم تشنه و گرسنه بود و هم خیلی خسته شده بود. دلش می خواست جای امنی پیدا می کرد و ساعتی استراحت می کرد و لقمه نانی هم می خورد. همان طور که داشت می رفت، ناگهان چشمش به کلبه ویرانه ای افتاد که در آن نزدیکی بود. مرد ساده دل، با خودش گفت: «عجیب است، من با آنکه بارها از این منطقه عبور کرده ام امّا تاکنون، متوجه آن کلبه خرابه نشده بودم.»

مرد ساده دل روستایی، به طرف کلبه ویرانه راه افتاد. تا در آنجا به دور از باران استراحتی بکند و لقمه نانی هم بخورد و جانی بگیرد. او وقتی به کلبه ویرانه رسید، متوجه شد که سقف کلبه کاملاً ریخته است. ولی دو سه تا از دیوارهای آن تقریباً سالم مانده بودند و می شد در پناه یکی از آن دیوارها نشست و از باران و سوز سرد هوا در امان بود.

خواست در پناه بلندترین دیوار آن کلبه ویرانه بنشیند که ناگهان به یاد حرف های تعبیر کننده خوابش افتاد. در وسط کلبه ایستاد و پایش را محکم سه بار بر زمین کوبید. بار اول و دوم خبری نشد ولی بار سوم، پا کوبیدن همان بود و فرو ریختن کف کلبه همان. انگار کف کلبه ناگهان- مثل اژدهایی- دهان باز کرد و مرد ساده دل را بلعید. او همراه با گل و خاک و خاشاک و چوب های پوسیده به گودال بزرگی در وسط کلبه افتاد. گرد و غبار همه جا را پوشانده بود و چشم های مرد ساده دل، جایی را نمی دید.

تعبیر خواب مرد ساده دل

وقتی گرد و غبارها خوابید و مرد روستایی ساده دل، چشم هایش را گشود، ناگهان از دیدن چیزهایی که در اطرافش بود، دهانش از حیرت باز ماند. سه صندوقچه کوچک، کنارش بود در یکی از آنها را با زحمت زیاد، باز کرد. صندوقچه پر بود از سکه های طلا و نقره در صندوقچه های دیگر را نیز باز کرد. آن صندوقچه ها هم پر بودند از جواهر و طلا و نقره و ظرف های گرانبها و زیور آلات زرین.

چون به صدق اعتماد، آن ساده مرد

رفت و بر قول معبّر کار کرد

شد فرو در جست وجو نابرده رنج

در نخستین گام، پای او به گنج!

آری، آن مرد ساده دل روستایی، بی آنکه کفش محکم و بادوامی در پا کند و در کوه و دشت و بیابان به جستجوی گنج بپردازد و زمین های زیادی را با دست و ناخن بکند، در همان گام نخستین در یک ویرانه دور افتاده در دل بیابان، صاحب گنجی بزرگ شد. گنجی که پادشاهان هم خوابش را نمی دیدند. او به یاری خداوند از آن فقر و بدبختی خلاصی یافت. او این روزی را، به خاطر پاکی دل و سادگی و صداقتش به دست آورد.

آری، آن مرد حقه باز در کاروانسرا ناخواسته او را به سوی گنج، راهنمایی کرده بود، گویی که او مأموری از سوی خداوند بخشنده و مهربان بوده است.

هفت اورنگ جامی

تنظیم:نعیمه درویشی_تصویر:مهدیه زمردکار

مطالب مرتبط

شعر تازه

عربی که شترش گم شده بود

بیمار پیر

محکوم به مرگ

خرس و خیک

گوش های حاکم

حکیم دانا و مرد غمگین

حکایت حاجی و جن

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین