سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کشوری بزرگ پسر جوانی زندگی می کرد که از همه ی مردم شهرش شجاع تر و باهوش تر بود.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پسر جوان و اژدهای قلعه
پسر جوان و اژدهای قلعه

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کشوری بزرگ پسر جوانی زندگی می کرد که از همه ی مردم شهرش شجاع تر و باهوش تر بود. این پسر جوان هیچ وقت با کسی دعوا نمی کرد، بلکه به کمک عقل و هوشش تمام دشمنانش را شکست می داد.

یک روز وقتی این پسر شجاع سوار بر اسبش از کوه ها می گذشت، غار کوچکی را دید. وقتی وارد آن غار شد، قصر زیبا و بزرگی را دید.

وقتی پسر جوان نزدیک قصر شد، صداهایی شنید. او سریع از دیوارهای قصر بالا رفت و دنبال صدا گشت.

او پرسید "کسی اونجاست؟"

صدایی از داخل قصر جواب داد "کمک! به ما کمک کنید! اژدهای قصر چند سال است که ما را اینجا زندانی کرده است."

پسر جوان داشت با خودش فکر می کرد که ناگهان شعله ی آتش از کنار صورتش عبور کرد. پسر جوان به اطرافش نگاهی کرد و اژدها را دید. او روبه روی اژدها ایستاد و گفت "خوب، اژدها تو هستی، به خاطر کاری که انجام دادی، می بخشمت. احتمالاً نمی دانستی که من کیم؟"

اژدها از حرف های پسر جوان خیلی تعجب کرده بود، چون کسی تا به حال جرات نکرده بود جلوی او بایستد و این گونه حرف بزند.

اژدها با عصبانیت غرشی کرد و گفت "آماده ی جنگ با من شو."

پسر جوان گفت "یک لحظه صبر کن، معلوم است که تو مرا نمی شناسی. من نگهبان شمشیر شیشه ای بزرگ هستم. شاید بدانی که این شمشیر تا به حال 12 غول و اژدها را کشته است و اگر خطایی مرتکب شوی، درست بر گردن تو فرود می آید و تو را می کشد.

اژدها هرگز از وجود چنین شمشیری خبر نداشت، اما بسیار ترسیده بود.

پسر جوان دوباره گفت "در هر صورت می خواهم فرصتی برای مبارزه به تو بدهم. به آن طرف دنیا برو. درقله ی کوهی که پر از برف است، برج بزرگی وجود دارد. در بالای برج قفسی طلایی وجود دارد که جادوگری پیر  شمشیر را در آن جا ساخته است.  تنها در آن جاست که شمشیر قدرتش را از دست می دهد. من الان به آن جا می روم و تنها 5 روز منتظر تو می مانم.

پسر جوان این را گفت و گرد و خاکی بلند کرد و ناپدید شد.اژدها فکر کرد که او نیرویی اسرارآمیز دارد، اما آن پسر تنها پشت بوته ای پنهان شد. چون اژدها می خواست با او  بجنگد، به سرعت از غار بیرون رفت و به آن سوی جهان پرواز کرد. این سفر کمتر از یک ماه طول نمی کشید.

پسر جوان و اژدهای قلعه

وقتی او مطمئن شد که اژدها دور شده، از لای بوته ها بیرون آمد و داخل قصر رفت. او تمام زندانی های اژدها را آزاد کرد. بعضی از آن ها سال ها بود که گم شده بودند. وقتی آن ها به خانه هایشان برگشتند از هوش و ذکاوت او بسیار تعریف کردند.

اژدهای بیچاره باور کرد که آن سوی جهان کوه برفی ای است که در بالای آن برجی قرار دارد و یک قفس طلایی بالای آن هست.

فکر کنم اژدها به داخل قفس رفته و حالا دیگر نمی تواند از آن جا خارج شود. شاید روزی آدم باهوشی او را از آن جا نجات دهد.

ترجمه:نعیمه درویشی_تصویر:مهدیه زمردکار

مطالب مرتبط

آقا غوله و بزهای ناقلا

دریاچه ی اژدها

درس آسمان

یه جفت كفش قرمز

چرا رفتی تو لاکت؟!

ملکه گل ها

وقتی موبایل آقا موشه زنگ خورد

سه بچه گربه بازیگوش

دم طاووس

گرگی که از دودکش آمد

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین