سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
شاه بی آنکه نگاهی- حتی نگاه چپ اندر قیچی- به پیرمرد قصه ما بیندازد، دم در تالار، با قدم های خیلی آرام و شمرده شمرده رفت و رفت تا رسیدن به تختش. انگار موقع راه رفتن سنگ های مرمر کف تالار را می شمرد که از تعداد آن ها کم نشده باشد و کسی آن ها را کش نرفته باش
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پیرمرد باهوش و کیسه ی طلا

 

پیرمرد باهوش و کیسه ی طلا

در قسمت قبل خواندید که پیرمرد به قصر شاه رفت تا شعرش را برای شاه بخواند و حالا ادامه ی ماجرا...

شاه بی آنکه نگاهی- حتی نگاه چپ اندر قیچی- به پیرمرد قصه ما بیندازد، دم در تالار، با قدم های خیلی آرام و شمرده شمرده رفت و رفت تا رسیدن به تختش. انگار موقع راه رفتن سنگ های مرمر کف تالار را می شمرد که از تعداد آن ها کم نشده باشد و کسی آن ها را کش نرفته باشد.

تاجی بزرگ و سنگین روی تخت قرار داشت. شاه که جلو تخت رسید، آن دو پیرمرد ریش بلند، دو نفری تاج را- لابد خیلی سنگین بود که دو نفری برداشتند- از روی تخت بلند کردند. شاه نشست و آن ها تاج را بر سر شاه گذاشتند. عجب تشریفات زجرآوری.

شاه خلاصه بر تخت سلطنت جلوس کرد. آن دو نگهبان عقب عقب برگشتند و رفتند و دم در تالار ایستادند و با نیزه هایشان یک ضربدر بزرگ ساختند. یکی این ور در، یکی آن ور در.

پیرمرد قصه ما که قبلاً - زمانی که آن دو پیرمرد گیسو بلند وارد شدند- از جا برخاسته و به صورت «خبردار» در جایش ایستاده بود، وقتی شاه بر تخت جلوس کرد، با نگاهی احترام آمیز و معنی دار به شاه نگاه کرد. شاه ناگهان بدون مقدمه به سخن در آمد. او رو به پیرمرد قصه ما کرد و پرسید: «این پیرمرد مفلس و بدبخت از ما چه می خواهد؟» و البته این سوال را نه از پیرمرد قصه ما، که از دو وزیرش پرسید.

پیرمرد قصه ما، خواست حرفی بزند که یکی از آن پیرمردهای گیسو بلند، با اشاره به او فهماند که ساکت بماند و حرفی نزند. پیرمرد ناچار ساکت ماند. همان پیرمرد گیسو بلند که او را به سکوت فرا خوانده بود، پرسید: «ای پیرمرد مفلس و بدبخت، چه می خواهی از شاه؟»

پیرمرد گیسوبلند در حقیقت سوال شاه را پرسید. پیرمرد قصه ما هم به سخن در آمد و گفت: «من شعر بلندی در مدح شاه سروده ام و اجازه می خواهم که آن را در حضور شاه بخوانم. البته من فقط بخشی کوتاه از آن را می خوانم و باقی را تقدیم حضور شاه می دارم. مدحی که من در این شعر از شاه کرده ام، تاکنون هیچ شاعری در هیچ قرنی نگفته است.

گر چه خلقی در مدحت سفته اند

این چنین مدحی، تو را کم گفته اند!»

شاه لبخندی از روی رضایت و خوشحالی بر لب آورد. همه پادشاهان در قدیم و جدید، همین طور بوده اند. همه شان در مقابل مدح، لبخندی از روی رضایت می زده اند. شاه در گوش پیرمرد گیسو بلندی که در طرف راستش ایستاده بود، حرف هایی را پچ پچ کرد. آنگاه آرام نشست و به پیرمرد مفلس و بدبخت قصه ما چشم دوخت.

آن پیرمرد گیسو بلند، راه افتاد و آمد پیش پیرمرد قصه ما و گفت: «ای پیرمرد مفلس و بدبخت، شاه می خواهد شخصاً کتاب تو را از نزدیک ببیند و خودش چند بیت اول آن را بخواند. کتابت را تقدیم کن!»

پیرمرد دست کرد به پر شالش و کتابچه رنگ و رو رفته ای را بیرون آورد و گفت: «بفرمایید. فقط به عرض شاه برسانید که من کمی بدخطم. یعنی سواد درست و حسابی که ندارم، فقط کلاس اکابر را در کلاس های شبانه خوانده ام. آدم کم سواد هم که دست خطش بهتر از این نمی شود. شاه باید مرا به خاطر این خط  خرچنگ قورباغه ای ام ببخشد!»

پیرمرد گیسو بلند گفت: «شاید ببخشد، شاید نبخشد. او اختیاردار همه ماست ولی نگران نباش. اگر شعرت خوب باشد، بد خطی ات را به خوش بینی ات خواهد بخشید.»

پیرمرد باهوش و کیسه ی طلا

پیرمرد گیسو بلند، کتاب را گرفت و برد و به دست شاه داد. شاه کتاب را باز کرد و نگاهی به صفحه اول آن انداخت. نگاهی گذرا و سپس صفحه بعد و صفحه بعد و بعد ناگهان یک باره همه کتاب را پشت سرهم ورق زد و آن گاه آن را بست. نگاه غضبناکی به پیرمرد مفلس کرد و ناگهان با صدای بلند و نکره ای فریاد زد: «جلاد!»

جلاد که انگار پشت پرده ای پنهان شده بود و آماده به خدمت بود، فوری جلو شاه سبز شد و گفت: «بله قربان. در خدمتگزاری آماده ام!» شاه گفت: «بزن گردن این پیرمرد احمق را.»

پیرمرد قصه ما به تته پته افتاد. دست و پایش را گم کرد. به یاد حرف زنش افتاد. هر کاری کرد که چیزی بگوید نتوانست. زبانش بند آمد. شاه با لحنی خشمگین خطاب به پیرمرد گفت: «مردک! این چیست؟ این چه جور مدحی است؟ مرا مسخره کرده ای؟! سزای تو، مرگی فجیع است!»

پیرمرد جراتی یافت و گفت: «قربان، مدح شماست دیگر! مگر من حرف نامربوطی نوشته ام که مستحق مرگ باشم؟»

شاه با عصبانیت گفت: «مردک، تو اگر ساکت بمانی و هیچ نگویی، بهترین مدح را برای من گفته ای. این مسخره بازی ها چیست؟ این چه معنی دارد که در این دفتر رنگ و رو رفته و چرکین نوشته ای؟»

شاه گفتش کای تهی از عقل و هوشی

به که باشی از چنین مدحی، خموش!

نیست نقش نامه ات جز نام و بس

ذکر نام کس نباشد، مدح کس!

نی به ملک و عدل، وصفم کرده ای

نی حدیث تخت و تاج آورده ای!

دور از این اوصاف، چون نامم بری

آن نباشد شیوه مدح آوری!

شاه ادامه داد: «ای پیرمرد ابله، تو از ابتدای کتاب تا انتهای آن، در همه صفحه ها، فقط نام مرا تکرار کرده ای، مثل کودکی که از روی کلمه ای هزار بار جریمه بنویسد. آیا تو به این می گویی مدح؟ پس اگر دستور بدهم گردنت را بزنند، دستور عادلانه ای داده ام، درست است؟!»

پیرمرد گفت: «نه قربان، این مدحی که من در کتابم آورده ام، بهترین نوع مدح است که در دنیا وجود داشته و دارد. چون تو صفت هایی داری مثل عدل و کرم و بخشندگی و قدرت و تاج و تخت؛ که وقتی نام تو را می برند، همه آن صفت ها در ذهن آدم، زنده و مجسّم می شود. پس چه لزومی دارد که از آن ها حرف بزنیم. نام بزرگ توست که آن صفت ها را داراست و نه نام دیگری غرض در مدح فقط نام است و نام ! فقط همین!»

گفت: «شاها، تو بدین فرخنده نام

یافتی شهرت به اوصاف کرام

هر که خواند نام تو، یا بشنود

جز بدین اوصاف، ذهنش، کی رود؟

چون بود نامت بر این اوصاف، دال

دفتری باشد ز اوصاف کمال!

گرچه حرفی غیر از این مذکور نیست

مدح تو گر خوانم آن را، دور نیست!

شاه به فکر فرو رفت و احساس کرد که آن پیرمرد، آدم باهوشی است و به نکته جالب و تازه ای اشاره می کند که تا آن زمان کسی متوجه نشده بوده است. پس خندید و گفت: «حق با توست. پیرمرد، تو مدح خوبی درباره من گفته ای!»

شاه این را گفت و آن گاه به جلاّدش اشاره کرد که دور شود. جلاد دور شد.

شاه اشاره به دو پیرمرد گیسو بلند کرد. آن دو سرهایشان را به شاه نزدیک کردند و او در گوش آن دو پچ پچی کرد. یکی از پیرمردهای گیسو بلند از تالار خارج شد. شاه سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت.

لحظه ای دیگر، پیرمرد گیسو بلندی که از تالار خارج شده بود، دوباره بازگشت. با کیسه ای زر در دست. آن را به دست شاه داد. شاه کیسه زر را گرفت و به پیرمرد مفلس و بدبخت اشاره کرد تا جلوتر برود. پیرمرد مفلس قصه ما، جلوتر رفت. شاه کیسه زر را به پیرمرد مفلس بخشید و آنگاه گفت: «می توانی به خانه ات برگردی. هیچ مدحی تاکنون، مثل مدح تو مرا خوشحال نکرده بود. هر گاه دوباره نیازمند شدی، مدح مرا فراموش نکن. باز هم مدحم را بگو!»

شاه این را گفت و از ته دل خندید.

وزیران شاه_ آن دو پیرمرد گیسو بلند_نیز خندیدند. پیرمرد مفلس که حالا دیگر مفلس نبود و صاحب کیسه ای طلا شده بود، وقتی دید همه می خندند، او نیز خندید. دعا به جان شاه گفت و خداحافظی کرد و به سوی خانه اش روانه شد.

پیرزن وقتی شوهرش را با کیسه زر دید، گفت: «از سه حال خارج نیست. یا معجزه ای شده است و تو واقعاً شاعر شده ای! و یا شاه دیوانه شده است و یا اینکه من دارم خواب می بینم!»

پیرمرد خندید و گفت: «هر سه خطاست. نه شاه دیوانه است و نه من شاعر شده ام و نه تو در خوابی!»

هفت اورنگ جامی

تنظیم:نعیمه درویشی_تصویر:مهدیه زمردکار

مطالب مرتبط

عربی که شترش گم شده بود

بیمار پیر

محکوم به مرگ

خرس و خیک

گوش های حاکم

حکیم دانا و مرد غمگین

حکایت حاجی و جن

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین