سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مردی چیزی توی گلویش پیدا می‌کند. دست دراز می‌كند و آن را بیرون می‌کشد. یک مار است. ...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

مار در گلو

داستان

مار در گلو

مردی چیزی توی گلویش پیدا می‌کند. دست دراز می‌كند و آن را بیرون می‌کشد. یک مار است. می‌گوید: "توی گلوی من چکار می‌کنی؟ "مار می‌گوید: "هیچ کار. فقط از آنجا آویزان شده بودم." مرد به او خیره می‌شود. می‌گوید: "چیزی هست که نمی‌‌‌‌خواهی به من بگویی، این طور نیست؟

- اما همه‌ی مار‌ها این طوری‌اند.

مرد مار را توی شیشه‌ای می‌اندازد و درش را می‌بندد.  تمام روز بیکار می‌نشیند و به او خیره می‌شود. 

دوستانش می‌گویند: "چکار می‌کنی؟"

مرد می‌گوید: "این را توی گلویم پیدا کردم."

دوستان مرد به او خیره می‌شوند. می‌گویند: "نفرت‌انگیز است. چرا نمی‌‌‌کشی‌اش؟ "مرد می‌گوید: "بکشمش؟" به مار نگاه می‌کند. می‌گوید: "راستش، فکرش را نکرده بودم."

مرد، مدتی پس از ترک دوستانش، پیش مار می‌نشیند.  پیش خود فکر می‌کند که با سنگ مار را  بزند. مار می‌گوید: "این کار را نکن. کار اشتباهی است."

مرد می‌گوید: "چه جور اشتباهی؟"

مار می‌گوید:  "از کارت پشیمان می‌شوی. احساس بدی به تو دست خواهد داد. "

مرد می‌گوید: " نمی‌‌‌‌خواهی بگویی چرا آنجا رفته بودی؟ بالاخره نگفتی مشغول چکاری بودی؟" اما مار فقط سرش را تکان می‌دهد.

مار می‌گوید: "هیچ کاری نمی‌‌‌‌کردم. قبلا گفتم. ببین، تو مشکل داری. بدگمانی."

مرد مار را بر می‌دارد و سنگ بزرگی پیدا می‌کند. می‌گوید: "این آخرین بختت است، می‌فهمی، آخرین بخت."

مار به او که خیره می‌شود، می‌گوید: "اگر فکر می‌کنی این کار به تو کمک می‌کند، پس یالا شروع کن."

مرد سنگ را پائین روی سر مار می‌آورد.  سنگ را پائین و پائین‌تر می‌آورد. سر مار را خرد و خمیر می‌کند.  بعد لاشه‌اش را دور می‌اندازد.

غروب روز بعد، مرد با دوستانش بیرون می‌رود. آنها می‌گویند: "حال مار چطور است؟ هنوز توی شیشه است؟"

مرد می‌گوید: "کشتمش. "دوستانش می‌ایستند و نگاهش می‌کنند.

مرد می‌گوید: "با سنگ نفله‌اش کردم."

حالا دیگر بقیه‌ی غروب نسبتا آرام است.

یکی از دوستان مرد می‌گوید: "من باید بروم."

دیگری می‌گوید: "زنم منتظرم است."

سومی می‌گوید: "آره والا، بعدا می‌بینمت."

سرانجام، فقط مرد می‌ماند و تک و تنها کنار میز می‌نشیند. مدتی تنها می‌نشیند. نوشیدنی  می‌خورد و فکر می‌کند و فکر می‌کند.

او بیرون از خانه، سنگی پیدا می‌کند.

مرد به خانه‌ی یکی از دوستانش می‌رود و سر او را با سنگ خرد می‌کند.  بعد به خانه‌ی دوست دیگرش می‌رود و همان کار را با او می‌کند. او سر تمام دوستانش را خرد می‌کند و بعد از آنجا دور می‌شود. به مزرعه‌ای نزدیک شهر می‌رود و روی شکم دراز می‌كشد و دعا می‌خواند.

با صدای بلند با خودش می‌گوید:" خدایا، خداوندا متاسفم که این کار را کردم. اصلا نمی‌‌‌‌دانستم که می‌توانم چنین کاری بکنم. حتی نمی‌‌‌‌دانستم که این کار را من کرده‌ام."

 

بن لوری/ برگردان: جواد فغانی

تهیه و تنظیم: مهسا رضایی- ادبیات تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین