سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
همه‌ی آنچه لازم است در مورد ویروس کرونای جدید (COVID-19)، بدانید و بخوانید و بپرسید و ببینید
آقای جوادی آملی گفتند: «پسر عزیزم! پایین خطرناک است. فرماندهان هم گفتند بالا تیمم کنید. شما تکلیفی ندارید. همان نماز با تیمم کافی است.» یک نگاه خیلی قشنگ به چشمای این بزرگوار کرد و لبخندی زد و گفت: «حاج آقا، اجازه بدید نماز آخرمون رو با حال بخونیم.دیگه به
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

حکایتی از آیت الله جوادی آملی و یک بسیجی

در سال های جنگ تحمیلی، هر چند وقت ، حضرت آیت الله جوادی آملی به منطقه می آمدند و به بچه ها سری می زدند و به قول معروف به رزمنده ها روحیه می دادند و از آنان روحیه می گرفتند. در یکی از این سفرها با یک نوجوان 15ـ 14 ساله ی تهرانی آشنا شدند که خیلی باصفا بود.

آیت الله جوادی آملی

در موقعیت منطقه ای آنجا ارتفاعی بود که پایین آن یک چشمه و جاده وجود داشت که دشمن حجم آتش سنگینی را روی آن می ریخت. فرماندهان به بچه ها گفته بودند که حتی برای وضو گرفتن هم به آنجا نروید و همان بالا روی تپه بنشینید و تیمم کنید.

ناگهان دیدیم این نوجوان از تپه پایین رفت و آستین هایش را بالا زد و آماده شد برای وضو گرفتن. سر و صدای بچه ها درآمد که نرو خطرناک است اما او گوشش بدهکار نبود. آخر، دست به دامان حاج آقا جوادی آملی شدند که ایشان جلوگیری کنند، آقا گفتند: عزیزم کجا می روی؟ گفت: حاج آقا، دارم می‌رم پایین که وضو بگیرم. گفتند: پسر عزیزم! پایین خطرناک است. فرماندهان هم گفتند بالا تیمم کنید. شما تکلیفی ندارید. همان نماز با تیمم کافی است.

یک نگاه خیلی قشنگ به چشمای این بزرگوار کرد و لبخندی زد و گفت: حاج آقا، اجازه بدید نماز آخرمون رو باحال بخونیم. دیگه به خاک نمی چسبیم.

بعدش هم رفت و جلوی آب نشست، وضو گرفت و همانجا، نماز زیبایی خواند و برگشت بالا.

آقای جوادی آملی گفتند: «پسر عزیزم! پایین خطرناک است. فرماندهان هم گفتند بالا تیمم کنید. شما تکلیفی ندارید. همان نماز با تیمم کافی است.» یک نگاه خیلی قشنگ به چشمای این بزرگوار کرد و لبخندی زد و گفت: «حاج آقا، اجازه بدید نماز آخرمون رو با حال بخونیم.دیگه به خاک نمی چسبیم. »

دقایقی بعد قرار شد عده ای از بچه ها بروند جلوِ ارتفاع و با عراقی ها درگیر شوند. یکی از آنان همین نوجوان بود. او رفت و یکی دو ساعت بعد آقای جوادی آملی را صدا زدند و گفتند حاج آقا، بیایید پایین ارتفاع. یک جنازه که رویش پتو انداخته بودند و آن را روی برانکارد گذاشته بودند به چشم می خورد. جلوی چشم همه، این عارف بزرگوار نشست و پتو را کنار زد. دیدیم همان نوجوان با همان لبخند پرکشیده و رفته است.

 

فایل صوتی روایتگری حج الاسلام بیات را اینجا بشنوید .

 

راوی : حجة الاسلام مهدوی بیات

تنظیم : رها آرامی - فرهنگ پایداری تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین