سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
از قضای روزگار، مردی سواره از آن جا می گذشت. مرد عرب را که به آن حال دید، بر بالینش آمد و کوشید تا او را به هوش آورد. آبی بر سر و صورت او پاشید.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

کاش با هم گم می شدیم

 

کاش با هم گم می شدیم

در قسمت قبل خواندید که در زمانه های قدیم، مرد عربی بود که از مال دنیا تنها یک شتر داشت. روزی از روزها مرد عرب که  در بیابان بسوار بر شترش بود از راه خسته شد و تصمیم گرفت کمی استراحت کند. مرد عرب خوابش برد و وقتی بیدار شد شترش را نیافت و حالا ادامه ی ماجرا... 

از قضای روزگار، مردی سواره از آن جا می گذشت. مرد عرب را که به آن حال دید، بر بالینش آمد و کوشید تا او را به هوش آورد. آبی بر سر و صورت او پاشید.

مرد عرب به هوش آمد و شروع به آه و ناله کرد. مرد سوار، ماجرا را از او پرسید مرد عرب ساده لوح قصه ما، با گریه و زاری به شرح ماجرای خوابش در بیابان و گم شدن شترش پرداخت و در بین گریه هایش گفت:

کاش با او گشتمی من نیز گم

تا نرفتی بر سرم این اشتلم

مرد سواره که این حرف را از مرد عرب شنید، حیرت زده پرسید: «چه می گویی مرد؟ نکند گرمای بیابان عقل از سرت پرانده است. منظورت چیست؟ این چه آرزویی است که می کنی و می گویی که کاش من هم با شترم گم می شدم؟»

مرد ساده لوح گفت: «یعنی تو با این سن و سال و با این ریش سپیدت که نشان می دهد عمری از زندگی ات گذشته است، منظور مرا درک نمی کنی؟»

مرد سواره گفت: «نه! نمی فهمم چه می گویی!»

مرد ساده لوح گفت: «خوب، منظورم این است که اگر من هم با شترم گم می شدم، دیگر این بدبختی را نداشتم که در به در، به دنبال شترم بگردم!»

هر کجا او رفت، با او رفتمی

تا از این دوری به یکسو رفتمی

مرد سواره خندید و با نگاهی عاقل اندر سفیه به مرد عرب نگریست و گفت: «باز هم منظورت را نفهمیدم. حرف هایت. با عقل جور در نمی آید!»

کاش با هم گم می شدیم

مرد عرب ساده لوح قصه ما، این بار عصبانی شد و با صدای بلند گفت: «ای بابا! با عجب آدم زبان نفهمی طرف شده ام. خوب، مرد حسابی، چطور نمی فهمی که من چه می گویم؟ می گویم اگر من با شترم گم می شدم، هر دو با هم گم می شدیم. آن وقت هر کس که مرا پیدا می کرد، شترم را هم پیدا می کرد. و با هر کس که شترم را پیدا می کرد، مرا هم پیدا می کرد. آن وقت دیگر لازم نبود که خودم دنبال شترم بگردم. حالا فهمیدی منظورم را!»

هر که آن گم گشته را وایافتی

با من آواره، یک جا یافتی!

مرد سواره خندید و گفت: «حالا منظورت را فهمیدم. ناراحت نباش. شترت پیدا می شود. حتماً از این منطقه دور شده است. اگر به دنبالش بروی پیدایش می کنی. برخیز و همراه من بیا با هم سوار شتر من می شویم و می رویم. شتر شاید به همان روستایی رفته است که تو خود قصد رفتن به آن جا را داشته ای!»

مرد عرب، مرد سواره را دعا کرد و با او رفت، با این امید که شاید بتواند شترش را در بین راه یا در آن روستا پیدا کند. همان طور هم شد. شتر مرد عرب شبانه، قدم زنان و گردش کنان به همان روستایی رفته بود که قرار بود صاحبش برود.

هفت اورنگ جامی

تنظیم:نعیمه درویشی_تصویر:مهدیه زمردکار

مطالب مرتبط

بیمار پیر

محکوم به مرگ

خرس و خیک

گوش های حاکم

حکیم دانا و مرد غمگین

حکایت حاجی و جن

سلیم پهلوان

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین