سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
ظهر یک روز گرم تابستان مرد دباغ در حالی که با زحمت زیاد پوست گوسفندی را دباغی می کرد، به یاد گذشته های دور و یکی از دوستان دوران جوانی اش افتاد. مدت ها بود که از او خبری نداشت. فقط شنیده بود که به تازگی در بازار عطاران دکانی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

مرد دباغ و بازار عطر فروشان

مرد دباغ و بازار عطر فروشان

ظهر یک روز گرم تابستان مرد دباغ در حالی که با زحمت زیاد پوست گوسفندی را دباغی می کرد، به یاد گذشته های دور و یکی از دوستان دوران جوانی اش افتاد. مدت ها بود که از او خبری نداشت. فقط شنیده بود که به تازگی در بازار عطاران دکانی خریده و به شغل عطر فروشی مشغول است.

مرد به خاطر آورد از وقتی به کار دباغی روی آورده است، هیچ یک از دوستانش به خاطر نوع کار و بوی بد دکان او، به دیدنش نیامده اند. از این اندیشه بسیار دل تنگ شد و با خود گفت: باید در اولین فرصت به دیدار دوست خود در بازار عطر فروشان بروم.

فردای آن روز مرد دباغ با سر و وضعی نسبتاً آراسته و مرتب به سمت بازار راه افتاد. اما از آن جایی که مرد دباغ به علت کار در محیط بدبو تحمل بوی خوش را نداشت، وقتی وارد بازار شد احساس کرد حالت تهوع و سرگیجه به او دست داده است و نمی تواند روی پای خود بایستد.

کمی که جلوتر رفت در وسط بازار عطرفروشان، ناگهان حالش بهم خورد و بی هوش نقش زمین شد. مردم با دیدن این صحنه دور او جمع شدند و هر یک برای بهبودی حال او راه حلی را ارائه می دادند. یکی آب به صورت او می پاشید، دیگری عطر و گلاب جلو بینی او می گرفت ولی این چاره ها کارساز نشد، چون که علت بی حالی و بی هوشی او، همان بوی خوش بازار عطر فروشان بود.

مرد دباغ و بازار عطر فروشان

مردم وقتی دیدند هیچ کدام از این کارها موثر واقع نشده بلافاصله به خانواده اش خبر دادند. دباغ، برادر زیرکی داشت که تا این خبر را شنید، علت بیماری برادرش را فهمید. فوراً کمی سرگین سگ در آستین لباس خود پنهان کرد و با عجله  به سوی بازار شتافت. وقتی بر بالین برادر حاضر شد. مردمی که بر گرد مرد دباغ جمع شده بودند، با تعجب گفتند: ما که موفق نشدیم او را به هوش بیاوریم، آیا تو علت بی هوشی او را می دانی؟!

برادر مرد، لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت: البته که می دانم و چون علت را می دانم، درمان او کار مشکلی نیست.

سپس آهسته، طوری که کسی متوجه نشود کمی از آن سرگین را که در آستین داشت جلوی بینی برادرش گرفت.

پس از چند لحظه چشم های مرد دباغ باز شد و طولی نکشید که رنگ به چهره اش برگشت و حالت عادی پیدا کرد. مردم با تعجب او را تماشا می کردند و نمی دانستند علت بیماری مرد دباغ چه بود و چگونه درمان شد. چون برادر مرد دباغ طوری او را مداوا کرد که کسی متوجه نشد. وقتی حال مرد دباغ بهبود یافت برادرش رو به مردم کرد و گفت: مردم متفرق شوید و به دنبال کار خود بروید، حال برادرم خوب شد. اجازه دهید تا کمی هوای آزاد بخورد.

این را گفت و همراه برادر خود به خانه رفتند.

داستانی برگرفته از مثنوی مولوی

تنظیم:نعیمه درویشی_تصویر:مهدیه زمردکار

مطالب مرتبط

شتر زیرک

راه و رسم بندگی

غریبی که به دنبال مسکن می گشت

حکایت آن ناشنوا

مرد بقّال و طوطی

حکایت روستایی و گاوش

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین