سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
گناه اثر وضعی دارد. یکی از اولیای خدا می فرمودند که زمانی حالاتم از من گرفته شد، اشک چشمی داشتم، از من گرفتند، دل سوزانی داشتم، از من گرفتند، حال و هوای خوبی داشتم، همه را از من گرفتند، در وقت سحر خواب می ماندم و در نماز حال نداشتم، اشک چشمم خشکید. فکر کر
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

گنجشک بی صاحب نیست!

گنجشک هم صاحب دارد

گناه اثر وضعی دارد. یکی از اولیای خدا می فرمودند که زمانی حالاتم از من گرفته شد، اشک چشمی داشتم، از من گرفتند، دل سوزانی داشتم، از من گرفتند، حال و هوای خوبی داشتم، همه را از من گرفتند، در وقت سحر خواب می ماندم و در نماز حال نداشتم، اشک چشمم خشکید. فکر کردم که چه شده است؟ مشکل من کجاست؟ چون بزرگان وقتی گرفتار می شدند، دنبال مشکل خود می گشتند تا پیدا کرده و آن را حل کنند. ایشان فرمودند: شب در عالم رؤیا هاتف غیبی به من چنین الهام فرمود: «شَکـَت عنکَ عُصفورةٌ ..» گنجشکی از تو به ما شکایت کرده ما هم حال تو را گرفتیم، اشک چشمانت را خشکاندیم. از خواب بیدار شدم و دانستم که رؤیای صادقه است. یادم افتاد که پنجرۀ اتاق باز بود و یک مرتبه گنجشکی وارد اتاق شد و من بلند شده و پنجره را بسته و گنجشک را به دستم گرفتم و شروع به بازی با آن کردم و قدری آن را مالش دادم و سپس آزادش کردم، این گنجشک از من پیش خدا شکایت کرده که بنده صالح تو مرا اذیت کرد. به خاطر آزردگی این گنجشک اشک چشمان بنده صالح خشک می شود و از فیض سحر محروم می ماند. فردای آن روز به صحرا رفتم و خیلی هم دلم گرفته بود که چه خواهد شد؟ در آن لحظه خداوند برایم صحنه ای ایجاد کرد و ماری را دیدم که گنجشکی را گرفت. و خواب دیشب به ذهنم آمد و با عصا مار را دنبال کردم و مار دهانش را باز کرد و گنجشک فرار کرد. شب در عالم رؤیا فرمودند: «شَکـَرَت عنک عُصفورةٌ ..» یک گنجشک از تو، پیش خدا تشکر کرد، ما هم حال معنوی و اشک چشمانت را به تو برگرداندیم.

یک گنجشک را آزرده کنی حساب دارد .تو با این شمشیر زبانت چه غیبت ها کردی! چه دلها سوزاندی! با فحاشی کردن به همسرت چه دل هایی را به درد آوردی! با تهمت هایی که به مردم زدی، چه آزردگی هایی ایجاد کردی! اینها اثر وضعی دارد، لذا مدام دور خودمان می چرخیم و می گوییم که چرا پیشرفت نمی کنم؟ چطور شده که سال هاست از نظر معنوی توقف کرده ام.

شاگرد میرزای شیرازی وقتی که به ایران آمد، روزی در مسافرتش به شمال به آسیابانی برخورد کرد که چشم حیوانی را بسته و حیوان هم دور آسیاب می گردد.

شاگرد میرزا گفت: چرا چشم حیوان را بسته ای؟ گفت: آیا نمی دانی؟ شاگرد میرزا گفت: نه. جواب داد: وقتی چشمش را می بندم، حیوان فکر می کند که راه می رود و بدین جهت حرکت می کند اگر چشمش باز باشد که برای من کار نمی کند. شاگرد میرزا با شنیدن این سخن شروع به گریه کرد. مرد گفت: آقا من حرف بدی زدم که گریه می کنید؟ گفت: به بدبختی خودم گریه می کنم.این حیوان با چشم بسته دور خود می چرخد و من بدبخت با چشم باز پنجاه سال است که دور خودم می گردم و یک قدم جلو نرفته ام.

 

منبع : دارالارشاد

رهنما_گروه دین و اندیشه تبیان

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین