سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یک روز گرم، چند تا از همسایه ها و دوستان به خانه ی حضرت محمد (صلی الله علیه واله وسلم) آمدند. بعد دور تا دور اتاقش نشستند. پنجره های اتاق باز بود. از درخت های حیاط خانه میوه های آبدار آویزان بود. یک جفت کبوتر سفید پشت پنجره نشسته بودند.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

دختر دسته ی گل

دختر دسته ی گل

یک روز گرم، چند تا از همسایه ها و دوستان به خانه ی حضرت محمد (صلی الله علیه واله وسلم) آمدند. بعد دور تا دور اتاقش نشستند. پنجره های اتاق باز بود. از درخت های حیاط خانه میوه های آبدار آویزان بود. یک جفت کبوتر سفید پشت پنجره نشسته بودند.

حضرت محمد (صلی الله علیه واله وسلم) غرق در صحبت شد. مردها هیچ حرفی نزدند. در میان آن ها یک مرد کشاورز بود. او به خاطر همسرش نگران بود. دایم فکر می کرد و در دل خود می گفت: «خدایا! چه قدر خوب است که همسرم امروز یک پسر به دنیا بیارود! اگر فرزندم پسر باشد، حضرت محمد (صلی الله علیه واله وسلم) و دوستانم را به یک مهمانی بزرگ دعوت می کنم.»

یکی از کبوترها کله اش را از زیر پنجره جلو آورد. با صدای بلندی بق بقو کرد. میهمان ها خندیدند. ناگهان پسرکی به اتاق آمد. فوری به سراغ مرد کشاورز رفت. بعد آهسته به او چیزی گفت.

صورت مرد زرد شد. نزدیک بود بی حال شود. از ناراحتی دست بر پیشانی خود گذاشت و آه کشید. پسرک رفت. حضرت محمد (صلی الله علیه واله وسلم) از حال مرد کشاورز تعجب کرد و پرسید: «چی شد؟ چرا ناراحت شدی؟»

مرد کشاورز با غصه جواب داد: «پسرک، بچه ی همسایه ما بود. او به من خبر داد که چند لحظه پیش، همسرم یک دختر به دنیا آورد. آه چه قدر بد شد. من دختر دوست نداشتم! دختر به درد نمی خورد؛ پسر خوب است.»

دختر دسته ی گل

لبخند از روی لب های حضرت محمد (صلی الله علیه واله وسلم) پاک شد. قلبش از حرف های او درد گرفت. با ناراحتی به او گفت: «چرا غمگین  می شوی مرد. خدا روزی* دختر را می دهد. دختر مثل یک دسته گل است که تو آن را بو می کنی.»

مرد کشاورز تعجب کرد. مرد بغل دستی اش فوری به او گفت: «گوش کردی حضرت محمد (صلی الله علیه واله وسلم) چه جمله ی قشنگی گفت. خدا را شکر کن.»

مرد کشاورز فوری بلند شد و گفت: «خدایا شکر!»

بعد راه افتاد. یکی از مردها پرسید: «کجا؟»

او با خوشحالی جواب داد: «می روم تا دسته گل قشنگم را بو کنم. دلم برایش خیلی تنگ شده!»

مردها خندیدند.

حضرت محمد هم از شنیدن حرف او خوشحال شد.

پی نوشت:

*روزی یعنی: غذا، میوه، آب، لباس و چیزهای دیگر

قصه های مهربانی

تنظیم : مهدیه زمردکار

مطالب مرتبط

اولین زنی که نماز خواند

بانوی آزادگی

با شکوه‏ترین شب زندگی

چه خوب شد که رهایش کردند

این دختر را احترام کنید

ویژگیهای حضرت معصومه (س)

بانوی روشنایی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین