سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
آقای دکتر از پشت میزش بلند شد، آمد کنار یک برگه ی بزرگ سفید پر علامت که به دیوار چسبانده بود. بعد گفت: «دستت را بگذار روی چشمت و بگو این کدام طرفی است!» من همین طور که روی صندلی کنار مامان نشسته بودم،
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

عینک صورتی من
عینک صورتی من

آقای دکتر از پشت میزش بلند شد، آمد کنار یک برگه ی بزرگ سفید پر علامت که به دیوار چسبانده بود. بعد گفت: «دستت را بگذار روی چشمت و بگو این کدام طرفی است!» من همین طور که روی صندلی کنار مامان نشسته بودم، با دستم نشان می دادم که علامت کدام طرف است. علامت ها که تمام شد، آقای دکتر گفت: «به به! حالا یک عینک خوب بهت جایزه می دهم!» من خوشحال شدم و لبخند زدم. بعد به مامان چیزهایی گفت که من متوجه نشدم.

مامان دستم را گرفت و برد مغازه ی عینک فروشی و هی عینک گذاشت روی صورتم که ببیند کدام قشنگ تر است. مامان برایم یک عینک گرفت؛ یک عینک صورتی که وقتی به چشم هایم می زنم خوشگل تر می شوم و بهتر می بینم. آقای عینک فروش گفت: «مراقب عینکت باشی ها!» و من عینکم را زدم به چشم هایم و با دقت به چیزهای اطرافم نگاه کردم. مامان به من لبخند زد و گفت: «عینکت مبارک باشد! از این به بعد باید بیشتر مراقب چشم هایت باشی!» و من به مامان قول دادم بیشتر مراقب خودم و چشم هایم باشم.

من عینکم را دوست دارم؛ عینک صورتی ام که چیزها را بهتر نشانم می دهد. وقتی عینکم را می زنم به چشم هایم، می توانم تخته ی کلاس را بهتر ببینم و مشق هایم را با دقت بیشتری بنویسم. من می توانم چیزهای خیلی کوچک را هم با عینک صورتی ام ببینم.

بهناز عینک ندارد. اول ها مسخره ام می کرد؛ اما وقتی فهمید که چه قدر عینکم را دوست دارم، دیگر مسخره ام نکرد. آن وقت هی آرزو کرد که کاش او  هم مثل من یک عینک صورتی داشت که همیشه به چشم هایش می زد!

عینک صورتی من

بابا هم عینک دارد. از خیلی وقت پیش عینک می زد. وقتی تلویزیون تماشا می کند عینک دارد، وقتی غذا می خورد عینک دارد، وقتی مهمانی می رود عینک دارد. بابا هم مثل من عینکش را دوست دارد. مادربزرگ هم عینک دارد. وقتی میل های بافتنی اش را دستش می گیرد، عینکش را می زند به چشم هایش و تند تند می بافد. مامان عینک ندارد. مامان شیشه ی عینکم را که پاک می کند، می گوید: « چه عینک خوشگلی!» من فکر می کنم مامان هم دلش می خواهد عینک داشته باشد.

من عینک صورتی ام را دوست دارم. بابا و مادربزرگ هم عینک هایشان را دوست دارند؛ حتی مادر هم که عینک ندارد.

فریبا دیندار_پوپک

تنظیم:نعیمه درویشی_تصویر:مهدیه زمردکار

مطالب مرتبط

گلابی های بلندترین درخت

پینه دوزهای تنبل

پری کوچولو و عروسک شیشه ای

چه روز گرمی!

«دخترک و دهکده زیبا»

اگه می تونی منو بگیر

عمو هندوانه

های و هوی باد

100بار بنویس

خرچنگ بی دست و پا

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین