سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
رازی است که آن نگار می داند چیست رنجی است که روزگار می داند چیست آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست من دانــم و شــــهریار می داند چیست
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

هم اندیشی های سیاسی،عاطفی و مذهبی شهریار با نیما یوشیج

شهریار

رازی است که آن نگار می داند چیست

رنجی است که روزگار می داند چیست

آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست

من دانــم و شــــهریار می داند چیست

کلیات نیما ص 530

این چه سر و چه راز مگویی است که نــیما جز شهریار همدردی دیگر بر شناخت آن نمی یابد؟و این چه تاکید بر کتمان سری است که شهریار بر نیما می کند؟

نـــیما غم دل گو که غریبـــانه بگرییم

سر پیــش هم آریم و دو بیگـــانه بگرییم

کلیات شهریار جلد یک ص 114

آیا شــهریار و نیما علیرغم تفاوت در سبک و زبان و نگرش،دو درد آشنای دیرین اند؟یا دو بیگانه ی نا آشنا ؟

در موارد غرابت و بیگانگی این دو شاعر از همدیگر، بسیار نوشــته اند، امــا در باب همدلی ها،وســواسها و هراسهای مشــترک این دو هنرمند توطئه ی سکوت راه انداختند.به ویژه برخی از نو اندیشــان نو اندیش تر از نیما و تجددگرایان متجددتر از ایشان،نقش شهریار را در شکل گیری و معرفت آثار نیما به عمد فراموش کرده اند.

امید است که این مقاله بتواند ریشه ی همدردی ها و همدلی های این دو شاعر صاحب سبک را عرضه نماید. منظومه ی مسمط گونه ی "افسانه" که نقطه ی آغازی بر شعر معاصر فارسی شمرده می شود،در دی ماه سال 1301 توسط نیــما یوشیج سروده شد.در آن سال شهریار در تهران می زیست. تهرانی که یک سال از کودتای رضاخان را پشت سر گذاشته و سایه ی سنگینـش را در تمام زوایای خویش، حتی در محافل ادبی تجربه می کرد.

افسانه شعری بود غنایی و عاشقــانه و سرشار از روح تازه جویی هنری. شــهریار جوان،اما اندیشمند که حشر و نشرش تا سال 1308 با شاعران دوره ی مشروطیت ملک الشعرا بهار و میرزاده ی عشقی او را مستعد به پذیرش اندیشه های اجتماعی و تجدد گرایی در شعر کرده بود،آن چنان مسحور افسانه ی نیما شد که چندی پیرو مراد خود، حافظ را هم فراموش کرد.

من به گهواره ی حافــظ که چون طفل نازم

خواب افســانه ربود و عجبــم رویا بود

کلیات شهریار جلد یک ص 309

اما،افسانه پس از انتـشار موجب اعتراض و خشم جامعه ی ادبی بخش واپس گرای آن روزگار شد. شهریار از جمله افراد معدود از شاعران پر آوازه ی آن عصر بود که به دفاع از افسانه پرداخت. او در مقابل انبوه کهنه پرستان و کوته اندیشان ادبی و ادیبان وابسته به قدرت حاکم،که نیما را به جهت سرودن یک اثر ادبی جدید به باد انتقاد و ناسزا گرفته بودند، در قطعه ی شعری به سبک و سیاق افســانه، خود و نیما را دو مرغ بهشتی تشبیه کرد که تیرهای ستم زهرآگین،چهره شان را پر غم و دلشان پر خون ساخته بود.

پای شمع شبستان دو شــــاعر        

تنگ هم چون دو مـــرغ دلاویز

مهر بر لب ولی چشم در چشم    

بــــا زبـــان دلی ســحر آمــیز

خوش به گوش دل هم ســـرایند       

دلکش افسانه هایی دل انگیز

لیــــک بر چهره ها هاله غــم

وای یــــــارب دلی بــــود نــــیما        

تــــکه و پاره،خـــونین و مـالین

پــــــاره دوز و رفـــوگر در آنــــجا        

تیـــــرهای ستم زهــــر آگـــین

خونفشان چشم هر زخم،لیکن        

هم در او بــرقی از کیفر و کین

گفت نیما همین لخته خون است

کلیات شهریار جلد یک ص 526

در عصر اقــتدار رضاخانی که از سال 1300 شروع شده و در سال 1304 به اوج خود رسیده بود،تشکل ها و مرزبندی ها در سطح جامعه نمود پیدا می کردند.شاعران و نویســندگان نیز به صــف بندی ها و جبهه گیری های اجتــماعی و سیـــاسی می پیوستند.اما سایه ی شهریار و نیما سنگین تر از تقســـیم بندی های چپ و راست حاکم بر فضای سالهای 1300 تا 1320 بود.آنها یک آرمان خواه و مردم دوست بودند که به حزب و گروه خاص تعلق نداشتند.تجربه ی احزاب و گروه هایی که سعی در جلب

و جذب آنها می نمودند بی نتیجه ماند. نیما و شـــهریار، بدون عضویت در حزبی، در جبهه ی ضد دیکتاتوری حضور فعال داشتند.

ملک الشعرای عضو اقــلیت مجلس از سویی قطعه ی "ای شب" نیما را در هفته نامه خود چاپ نمود و از سوی دیگر مقدمــه ای بر دیوان شهریار نوشت و او را نه تنــها برای ایـران که برای دنــیای شرق افتـــخار آفـرین نامید. موضـــع گیری های سیاسی و اجتماعی ملک الشعرای بهار موجب شد که فرمان قتل خود را از پادشـاه وقت دریافت کند.اما روز موعــود، ملک الشعرا بطور معجزه آسایی از مرگ نجات پیدا کرد .

آیا به بن بست کشـــانیدن رابـــطه ی عاطفی شهریار در سال 1308 و تبعـــید او به نیشابور از طرف وابستگان به دربار یک عکس العمل حساب شده و دقیق در مـقابل موضــع گیری های اجتماعی و عاطـــفی شهریار نبود که با هدف به انــزوا کشاندن ایشان به مرحله اجرا در آمده بود؟

شهریار، آن دستی را که بر کار او گره زده بود،خوب می شناخت،اما شکایت جز بر خدا نمی کرد.

دســـتی گره به کـــار من ناتوان زده است

بفرست ناخنــــی گره از کـــار باز کن

شهریار

او در مناجاتی دیگر می گوید:

به تــــار چنگ نوا ســــنج من گـره زده اند

فداست طره ی زلف گره گشــای ترا

شهریار

و در تفسیر این بیت می گوید:

تار چنگ نوا ســـنج،تعبیری برای شعــرهای خود من می باشد که بــخصوص بعد از شهریور 1320،از طرف نظام مورد فشار واقع شد.

و یا :

تا سخن گفتم به حق،حق حیاتم خود نماند

وین سزای هر سخنگوی سخندان یا علی

شهریار

سال 1317 اوج بحرانهای روحــی نیما و شهریار بود.در این سال صادق هدایت که با شـــهریار و نـــیما دوستی صمیـــمانه داشت تصـــمیم انتحار خود را با آنها در مـیان گذاشت و جــالب است که راه نجات آن دو را نیز در این دیـد. اما جواب شنید که اینها امتحان الهی است باید صبر و تحمل نمود." ان الله مع الصابرین".

شــهریار پس از این گفت و شنید،در مواجهه با هدایت،همیشه این بیت حافظ را به شوخی و با تغییری چنین می خواند:

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی،ای صادق هدایت

در شعر شـــهریار، فضای جامعه در آن روزگار به خانه ی پر دودی تشبــیه شده بود، دودی که چشمــها را کور می ساخت تا حقایق را نبینـند. در چنان فضـای پــر دودی پروانه های عاشق را می کشتند و بلبلان را سر می بریدند.شعر"شاعر افسانه"ی شــهریار خطابه ای ست اجتماعی و سیاسی خطاب به نیــما یوشیج. در این شعر مسئول همه ی این نابسـامانی ها به شخص شاه نسبت داده شده است.شاه به شانه ای تشبیه شده که وظیفه ی اصلی خود را که عبارت است از نظم بخشیدن

به اجتماع، فراموش کرده و خود عامل بی نظمی و پریشانی شده است.

نیـــما غم دل گو که غریــــــبانه بگریم

سر پیـــش هم آریم و دو دیوانه بگرییــم

من از دل این غار و تو از قله ی آن قاف

از دل به هم افتیـــم و به جانانه بگرییـم

دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن

چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم

آخر نه چراغــیم که خنـــدیم به ایـــوان

شمعیم که در گوشه ی کاشـــانه بگرییم

این شانه،پریشان کن کاشانه دلهاست

یکشـب به پریشــانی از این شانه بگرییـم

"توجه فرمایید که واژه ی "شانه" تداعی کننده ی شا،نه (شاه ، نه) می باشد"

من نیز چو تو شاعر افسانه ی خویشم

باز آ بـــهم ای شاعر افســــانه بگرییـــم

با چشـــم صدف،خیز که بر گردن ایــــام

خر مـــهره ببینــــیم و به دردانـه بگرییـــم

بلبـــل که نبودیم که بخوانیـــم به گلــزار

جغدی شده شبـــگیر به ویرانه بگرییـــم

پروانـــه نبودیـــم در این مشـعله بــــاری

شمعــی شده در مــاتم پروانه بگرییــــم

بیـــگانه کند در غم ما خنده ولی مـا

بــا چشم خودی در غم بیــگانه  بگرییـــم

بـــگذار به هذیان تو طـفلانه بخــــندند

ما هــــم به تب طفل طبیبــــانه بگرییــــم

دیوان شهریار،جلد یک،ص 114

نیما جواب این شعر و همدردیهای دیگر شهریار را، سالها پس از بازگشت شــهریار از تبعید داد.عامل این تاخیر را علیرغم اشتیاق شدید هر دو هنرمند به دیدار یکدیگر،در تبلیغات ناشی از جهت گیری های ضد دیکتاتوری نیما و شهریار باید جست.نیما از سال 1309 تا سال 1313 در گیر شکایات مربوط به اداره ی فرهنگ آستارا بود.

و شهریار درگیر تبعات پس از اخراجش از دانشــگاه و مرگ پدر و استـخدام در بانک کشاورزی. درست است که در همین سالها 1317،شهریار یکبار به قصد دیدن نیما به آســتارا رفت،اما شیطنت های افرادی ناشناس که مشخص نیست با چه نیتی به پیش نیما رفته و به دروغ خود را شــهریار معرفی کرده بودند آنچنان رنـجشی در نیما به وجود آورده بود،که شــهریار واقــعی هم موفق به دیدار نیما نشد.تا اینکه درسال1321 دو همدرد و دو مرغ بهشــتی دوباره همــدیگر را پیدا کردند. نــیما در 27 تیرماه1323 نامه ای به شهریار می نویسد:

شهریار عزیز:« منظومه ای را به اسم شما ساخته بودم،فرستادم.زبان این منظومه زبان من است... آدم در حین سـرودن و مواظبت در حال مصرعـها، که چه طور نــظم طبــیعی پیدا کنند،خسته و کوفته می شود. ولی هـیچ کدام از این ها برای آسـتان شریف تو چــیزی نیست و نباید چـندان چیزی به شمــار رود.حتما اگر روزی باشــد، آفــتابی هم خواهد بود. اگر در خلال این سـطور،من توانسته باشم از روی صــدق و صفا،علامتی نشان بدهم،کاری کرده ام. من یک بار دیگر،صدق و صفای خود را با این چند سطر علاوه کنم که به همپای منظومه به یادگار بماند...برای روزی که ما آن را نمی شناسیم... چشمـداشت عمده کار من نــیست این نمونه ی این است که این هدیه ی نا قابل را به منزله ی برگ سبزی که درویشی به آستان ملوک تحفه می برد،از دوست خود بپذیرید،این نمونه ی صفای من است.دوست شما- نیما یوشیج»

نیما در بندی از منظومه مذکور سروده بود:

ای نگارین شهریار،شهر دلبندان!

در شبستان تو نیز آن شمع

با پریده رنگ خود تنها از آن غمگین می افزود

که به یاد روزگارانی،چو صحبت را می آغازی

از تو اندر آتش حسرت،جگر سوزد...                         

(جلد یک،ص 526)

هم اندیشی های سیاسی،عاطفی و مذهبی شهریار با نیما یوشیج پس از کودتای 28 مرداد 1332 و دستگیری نــیما یوشیج، مقتــضیات زمانه، کاری کرد که نــیما نتواند گفته هایش را به روشنی با مردم در میان بگذارد و همین ترس و بیم بود که گفتـــه هایش را پیــچیده تر از آنکه همه ی مردم بتوانند بفهمند، بــوجود آورد.

مهمترین خصوصیت هنر و ادب این دوران که رژیم ابتدا ناخواسته و سپس آگاهانه به آن دامن می زد،تـفکیک آن به دو بـخش مردمی و روشنفکرانه بود، به این ترتیب حرکت اصــلی و اثرگذار هــنر و ادبــــیات،چندان پیــچیده شد که از مردم به دور افتاد. رژیـم شادمــانه این تــفکیک را پـذیرا بود، چرا که مــطمئن بود روشـــنفکران هیچ گونه هم سخنی با مردم نخواهد یافت.

جلال آل احـــمد در مــقاله ی "مشکل نیما یوشیج"  به صــراحت می نویسد: عــالم سیاست تنها با توجه به جنبه ی تخریبی کار نیما به او بال و پر می دهد و او را ناچار می کند که به کار خود پیچیدگی بیشتری دهد  شـهریار نیز با اشــاره به آخرین دیــدار خود که در سال 1337 در تــبریز انجام گرفته بود به اقرار خود نـــیما در این باب اشاره ها کرده است.

شــهریار به رغم تاثــیری که از نـــیما پذیرفته بود، زیر این پــیچیدگی در زبان نـرفت و اســـتقلال هـــنری و شـــعری خود را هـــمچنان پـــس از ســـال 1330،حفظ کرد. او که عشق به طبیعت و یک نوع فانتزی تخیلی را از نیما آموخته بود زبان مردمی خود را فــراموش نکرد.او در ســـال 1330، مـــنظومه ی"حیدر بابایه ســـلام" را که در ســطح بــسیار وسیعی در داخـــل و خارج کـــشور با تــوده های مـــحروم شـــهر و روســـتا ارتـــباط عاطفی برقرار کرده بـــود،سرود. اگــــر نه فریاد ستم ستیز روستائیان،

دست کم صدای دردمندانه و آه و حسرت با آنان هست.

در واقع شــهریار،شعر نـــیمایی را تــا حدی که به افراط و تـــفریط مــیدان ندهـد می پسندید، اما تقلیدی را که در آن از شعر  اروپایی می شد، غیرقابل قبول می شـمرد شــهریار تجدد در شـعر و شاعری را لازمه ی ترک کردن تـمام سنت های قدما نمی دانـست. مــثنوی های " افسانه های شب" و  "هذیان دل" را آنــچنان موثر و با مــهارت سرود که نـــیما نیز از آنها تاثیر پذیرفت و در اشعارش آنها را ستود:

من پس از آگه شدن ز فسانه ی سود افزای تو

کردم افسانه همه از این شب تاریک دل،آغاز

و به هذیان دل خود آمدم دمساز...

نیما یوشیج ص319

و یا:

داشت خاموش در بن لب

دلربا افسانه ای از شب

مثل این که زان فسانه ها

جان او با جان من دمساز می گردید...

نیما یوشیج ص323

کودتای 28 مرداد 1332، آنچنان ضربه های کاری روحی به نیما و شــهریار زد که هر دو شاعر را به وسواسی ناشی از وحشت انداخت. در همان سال 1332 نــیما مانع کار یکی از فیلمسازان شد که می خواست فیلم کوتاهی از زندگی نیما تهیه نماید. پیرمرد وحشت کرده بود که انـگلیسی ها پشت این کار هستند و می خواهند از او مدرکی بگیرند و او را به کشتن بدهند.

چیزی شــبیه به همین مـــطلب را دوست هــنرمند و محققی از کارمندان رادیـــو و تــلویزیون تـبریز برایم نقل می کرد که یک سـال قرار بود با اکــیپ ویژه ی تلویزیون،به هــمراه شـهریار به حیدربابا برویم تا فیلم کوتاهی در هــمان مــحل از ایشان تــهیه نـماییم،اما روز موعود هر چه قدر اصرار کردیم شهریار نیامد، تصور ذهنی شهریار این بود که عــده ای به نام فیلمبردار می خواهند مرا به کشتن بدهند...نیما از شاعران نوپــرداز و دنــباله رو خود نیز وحشت داشت. او وصیت کرده بود که شاعران نــوپرداز،

حتی بعد از مرگش هم به اشــعارش دست نزنند.و چقدر وســواسی شبیه به شــهریار داشت که جز بر تــعدادی اندک هرگز اعــتماد نکرد و غیر را تحمل نـــنمود.

باری،یـک سال پس از آخرین دیدار شـهریار و نــیما یوشیج که در سال 1337 در تبریز اتفاق افتاد، پدر شعر نو ایران در گذشت و شهریار در بدرقه ی او سرود:

رفـــت آنــــکو پدر شــــعر نوین ما بــــــود

شعر نو چیست که بالاتر از آن نیما بود

مــن هــــمه عـــبرتی از باختن دیـــــروزم

او هـــمه غیرتی از ساختن فـــردا بود

یاد از آن مرغ بهشتی که غریب آمد و رفت

گفت در کنج قفس چند توان تـنها بود

زیــست در گوشه ی دنــیای غم خود تـنها

هم در آن گوشه تنهایی خود دنـیا بود

آنـــکه با وی نــــفسی چند هم آوایی کرد

دل من بود که هـــمزاد هــــزار آوا بود

کلیات شهریار،جلد یک،ص309

شهریار سالها پس از مرگ نیما،در جواب نامه ی شراگیم پسر نــیما یوشیج نوشت:

نور چشم عزیزم،من حق اسـتادی و دوستی پدرت را تا این جا بد تادیه نکرده ام، در اشــعار من یک شان بـــلند و یک سد دفاعی مستحکمی برای نــیما ساخته شده است.من در عـالم خیال همیشه مجلسی دارم که در آن مجلس،صبا،نــیما،زهـری سایه و زاهدی هستند... به همین زودی ها انشاالله یــک آشتی عمومی بین تمام افراد بشر پیدا می شود در چنان دنیایی امثال نیما و من هم از تیرگی های ظلالت ها و کدورت ها مثل شمعی سـوخته و یک شــعاع عمل ضــعیفی داشته ایم، مــمکن

است قدر و قیمتی پیدا کنیم.

در سال 1344 انجوی شــیرازی در سفری به تــبریز، دوباره هدایت و نـیما را در ذهن شهریار تداعی کرد.انجوی در خاطراتش که در همان سال در نشریه ی فردوسی به چاپ رسید،نوشت:

اجازه ی چاپ درد و دلــهای شهریار را ندارم اما شـهریار علیرغم افسردگی به راز و نـیاز و مــناجات با خدا امید بسته است(17) آیا انجوی حامل پــیامی بود که هدایت نیز سالها قبل به نیما و شهریار داده بود؟ مــعلوم نیست، اما شــواهدی هست که هــدایت و انجوی به هــمراه چند نفر دیگر به تشکیلاتی نــظیر تــشکیلاتی که آرتور کوســـتلر در غرب به آن وابسته بود،بی علاقه نبودند. آن تــشکیلات به هنرمندان و شاعـــران و نویــسندگان کمک می کرد که وقتی کار اصلی شان را انـــجام دادند و شاهــکارشان را خلق کردند،بی زحمت دیگران رخت بربندند. اما نـیما و شهریار رمز پــویائی زندگی معنوی را طور دیگری تــفسیر می کردند، آنها برکه ی ایــستائی نــبودند بلکه، رودخانه ی خروشانی بــودند که هــر کس از محل آن می تــوانست آب بردارد. شــهریار،یک بار پس از ناامیدی و طلب مــرگ از خدا، این آیه ی قــرآنی را در عالم مکاشفانه خوانده بود:

ولـتخرج الناس من الظلمات الی النور." تو را نگه داشته ایم که رسالت خود را انجام بدهی." و نیما شهریار را با این حدیث تسکین داده بود که:الدنیا سجن المومن و جنه الکافر

باور و ایمان هر دو شـاعر به مــکتب مولایشان علی(ع)، حصار مــستحکمی بود که آنـها را در فراز و نشیب زندگی به ساحل سلامت می رساند.نــیما در سه رباعی و یک قطعه به این نکته اشاره می کند:

آنــکس که نه بــا علی دل خویش بــــباخت

چیزی نشناخت،گر چه بس چیز شناخت

کلیات نیما ص 524

و شــهریار که اکــثر آثارش یـــاد و نام علی (ع) را تــــداعی می کند، در غزلی از او می خواهد که راه آفت قضا و قدر را سد کند:

به خدا که در دو عــــالم اثر از فنا نـــــماند

چو علی گرفته باشد،سر چشمه ی بقا را

***

چو توئی قضای گردان،به دعای مستمندان

کــه زجــان ما بـــگردان ره آفـت قــــضا را

کلیات شهریار،جلد یک،ص98

نیما و شهریار در مقابل شخصیت های تک بعدی افرادی که دوست داشتند شهریار و نــیما مثل آنها بــیندیشند و یا دوست داشتند که نـــیما و شهریار مثل هم بگویند، اغــلب سکوت می کردند.

 

ابوالفضل علی محمدی

تهیه و تنظیم : بخش ادبیات تبیان

 

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین