سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
فكری به ذهن‌مان رسید؛ قرار گذاشتیم در یكی از روزها كه فرقی نمی‌كرد چه روزی باشد و در یكی از ساعت‌ها كه فرقی نمی‌كرد چه ساعتی باشد، هنگامی كه از سلول‌های‌مان بیرون‌مان می‏آوردند تا به «بند» برویم و قدمی بزنیم كه پای‌مان از كرختی در بیاید، فرا رسیدن سال نو
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

اسارت در سیزدهمین پرواز

خاطراتی از خلبان شهید حسین لشکری

در سیزدهمین پروازم به اسارت در آمدم :

در بعضی از فرهنگ‌ها، بعضی از اعداد، نحس هستند و در فرهنگ ما، معمولاً عدد 13را نحس می‏دانند؛ شاید به همین دلیل است كه سیزدهمین روز از آغاز سال نو را، به بیرون از خانه می‏رویم و به كوه و دشت و بیابان پا می‌گذاریم كه مبادا نحسی 13، در طول سال جدید گریبانمان را بگیرد و كار دستمان بدهد و این كه اگر پلاك سر در خانه‌مان عدد 13است، از شهرداری منطقه‏ای كه در آن زندگی می‏كنیم، می‏خواهیم كه به جای عدد 13، پلاك 1+12 را نصب كند! جالب این است كه برخی از مسئولان شهرداری‌ها، خودشان این خرافه را باور كرده‌اند و پلاك‌های 1+12 را آماده‏ نصب، در كارگاه‏هایشان دارند تا به متقاضیان ارائه دهند.

شهید لشکری

اما من برخلاف آنها، عدد 13را مبارك می‏دانم و برای این عدد احترام خاصی قائل هستم؛ می‏دانید چرا؟ برای اینكه در سیزدهمین پرواز جنگی‌ام به تأسیسات نظامی دشمن در خاك عراق، هواپیمایم مورد اصابت راكت‌های آنان قرار گرفته و آسیب دید؛ من كه مأموریت داشتم در ارتفاع 8 هزار پایی، تانك‌ها و نفر‌برهای دشمن را بمباران كنم چون سقوط هواپیمایی را كه خلبانش بودم در خاك عراق قطعی می‏دیدم و اطمینان داشتم كه اسیر نیروهای دشمن خواهم شد.

برخلاف دستورات نظامی كه در ایران به من ابلاغ كرده بودند به میزان 2 هزار پا، از نقطه‏ پرواز پیش بینی‌شده، فرود آمدم و در ارتفاع 6 هزار پایی از سطح نیروهای دشمن بعثی با هواپیمای در حال سقوطم، هدف‌های مشخص شده‏ آنها را با دقت بیشتری نشانه‌گیری و بمباران كردم كه بر اثر این تدبیر، حدود 22 دستگاه از تانك‌های متجاوزان عراقی منهدم شد و تعدادی از نیروهای آنها زخمی شدند یا به هلاكت رسیدند.

بعد از این بمباران با چتر نجاتم، از هواپیما بیرون پریدم؛ پریدن همان و فرود آمدن من در جمع نیروهای دشمن متجاوز همان؛ در این سانحه، به دلیل ناقص عمل كردن چتر نجاتم، با شدت و با تمام وزنم به قرارگاه دشمن برخورد كردم و به افتخار جانبازی نایل آمدم و چون نیروی گریز از مهلكه‏ای را كه در آن گرفتار آمده بودم، نداشتم، اسیرم كردند و هم زمان، مرا به جمع همرزمان «آزاده»ام اعزام كردند.

آیا شما، كسب 2 افتخار همزمان را، در سیزدهمین پرواز جنگی‌ام، به حساب نحسی عدد 13 می‏گذارید؟ اگر آری، كه من برخلاف شما فكر می‏كنم و اگر نه شما هم به جمع كسانی كه عدد 13 را «مبارك» می‏دانند، اضافه شده‌اید؛ پس مقدمتان گرامی باد.

سفره‏ هفت سین‌مان 7 سرباز اسیر ایرانی بود :

عید یعنی «یا مقلب القلوب و الابصار»؛ عید یعنی رقص ماهی در تنگ بلور آب؛ عید یعنی چرخیدن سیب سرخ بر سطح صیقلی آینه‏ سفره‏ هفت سین؛ عید یعنی سیب و سنجد و سماق؛ عید یعنی سیر و سركه و سمنو؛ عید یعنی سبزه، اما زندان «ابوغریب» كه سبزه نداشت؛ اسارت گامی بود در برهوت و زندانبان‌ها اسرایشان را كه تماماً رزمندگان ایرانی بودند، با تمام قوا زیر نظر داشتند تا مبادا بگریزند! به كجا؟ به هرجا كه ابوغریب، نباشد.

حدود 6 ماهی از اسارت من در اسارتگاه «ابوغریب» می‏گذشت كه بوی بهار به مشامم خورد؛ به مشام من و سایر اسرایی كه ایرانی بودند؛ تعدادمان 70 - 80 نفری می‏شد؛ تصمیم گرفتیم لحظه‏ تحویل سال را سفره‏ هفت سین بیاندازیم و هفت سین بچینیم و فرا رسیدن سال نو را به هم دیگر تبریك بگوییم.

این خبر دهان به دهان به گوش تمام اسرای هم‌بندمان رسید؛ همگی از آن استقبال كردند و برنامه‌ریزی‌ها، به دور از چشم زندانبان‌ها انجام شد اما ما كه نمی‌دانستیم چه لحظه‏ای از چه روزی سال نو آغاز می‏شود؛ از طرفی ما كه هفت سین نداشتیم؛ مایی كه غذاهامان جیره‌بندی و ناسالم با بدترین كیفیت ممكنه بود؛ مایی كه لباس‌های تنمان بدون حتی یك دكمه بود؛ مایی كه در این چند ماه انگار سال‌ها بود بوی سیب را و طعم سنجد را از یاد برده بودیم؛ چگونه می‏توانستیم سفره‏ی هفت سین آغاز سال جدید را در اسارتگاه‌مان بچینیم؟

من برخلاف همه، عدد 13را مبارك می‏دانم و برای این عدد احترام خاصی قائل هستم؛ می‏دانید چرا؟ برای اینكه در سیزدهمین پرواز جنگی‌ام به تأسیسات نظامی دشمن در خاك عراق، توانستم تانك‌ها و نفر‌برهای دشمن را بمباران كنم.

فكری به ذهن‌مان رسید؛ قرار گذاشتیم در یكی از روزها كه فرقی نمی‌كرد چه روزی باشد و در یكی از ساعت‌ها كه فرقی نمی‌كرد چه ساعتی باشد، هنگامی كه از سلول‌های‌مان بیرون‌مان می‏آوردند تا به «بند» برویم و قدمی بزنیم كه پای‌مان از كرختی در بیاید، فرا رسیدن سال نو را با لبخندهای امیدبخشی كه بر چهره‏هامان می‏رویاندیم، به یك‌دیگر تبریك بگوییم؛ مبادا كه زندانبان‌ها از نشاط ما بهانه‌جویی كنند و بیش از پیش آزارمان بدهند؛ دیگر اینكه سین‌های سفره‏ هفت سین‌مان را 7 اسیر جنگی تشكیل بدهند كه از افسران و درجه‌داران و سربازان دربند ارتش خودمان بودند؛ سرباز، ستوان سه، ستوان دو، ستوان یك، سروان، سرگرد، سرهنگ دو.

روزی كه آغاز سال نو را با حضور این چنین سفره هفت سینی در اسارتگاه ابوغریب، جشن می‏گرفتیم، احساس كردیم دشمن بعثی حقیرتر از آن است كه بتواند به اعتقادات ما، به ملیت ما و به اندیشه‏ ما، كوچك‌ترین خدشه‏ای وارد كند و با این چنین سفره‏ای كه هفت سین‌اش، 7 رزمنده‏ ایرانی بودند، پی بردیم كه همدلی آدم‌های یك رنگ است كه به سفره‏ هفت سین‌مان بركت می‏دهد نه همراهی سیب، سنجد و سماق و نه حضور سیر، سركه و سمنو یا سبزی روییده از جوانه‏های گندم مانده در آب كاسه‌ای؛ با این اندیشه توانستیم دانه‏ رویش و سرسبزی را در برهوت ابوغریب، برویانیم.

پس از درخواست‌های مكرر فقط یك جلد قرآن كریم به ما دادند :

می‌گویند «فرانسوا تروفو» فیلمساز صاحب نام فرانسوی، فیلمی ساخته است با نام «فارنهایت 451» كه من نه آن فیلم را دیده‌ام و نه كارگردانش را می‏شناسم اما حكایت فیلم بر اساس كتاب سوزان هیئت حاكمه‏ای شكل گرفته است كه «كتاب» را و «كتابخوانی» را مانع تسلط خود بر مردمی می‏دانند كه اهل كتاب و مطالعه‌اند؛ پس كتاب‌ها را جمع‌آوری می‏كنند و آنها را به آتش می‏كشند؛ در این میان، جمعی از «كتابخوانان» گرد می‏آیند و تصمیم می‏گیرند برای مقابله با این تهاجم فرهنگی، هر یك كتابی را برگزیند و متن آن را تمام و كمال به حافظه بسپارد؛ دیری نمی‌گذرد كه هر یك از مردم تحت سلطه‏ آن حكومت، خود كتابی می‏شود كه تمام نسخه‏های آن به زودی سوزانده خواهد شد؛ در انتهای فیلم نام هر انسان به نام كتابی تبدیل می‏شود كه آن را به یاد سپرده است؛ این یكی «بینوایان» ویكتورهوگو است، آن یكی «هملت» ویلیام شكسپیر و دیگری «پیرمرد و دریا» ارنست همینگوی.

در دوران اسارت برای شروع كار از آیات الهی مدد گرفتیم؛ آیاتی از كلام الله مجید را كه در حافظه داشتم، به هم‌بندم می‏آموختم و دانش ریاضی را كه او می‏دانست به من منتقل می‏كرد؛ آن كه جملاتی از زبان انگلیسی می‏دانست به ما یاد می‏داد و دیگری كه بر ادبیات فارسی مسلط بود، ساعاتی از وقتش را صرف آموزش آن به دیگری می‏كرد.

امروز كه روزهای اسارت را به یاد می‏آورم، احساس می‏كنم كه ما، هم استاد بودیم و هم دانشجو؛ هم شاگرد بودیم و هم آموزگار؛ هم آموزش دهنده بودیم و هم آموزش گیرنده و با عزمی كه جزم كرده بودیم، محیط اسارتگاه‏ها به دانشگاهی بدل شد كه دانشجویانش به فارغ التحصیل شدن، نمی‌اندیشیدند؛ می‏خواستند بیشتر بیاموزند تا در جمع دانایان، به نیكی از آنان یاد كنند.

شهید لشکری

مدت‌ها بر این منوال گذشت و سرانجام پس از درخواست‌های مكرر یك جلد، فقط یك جلد، قرآن كریم به ما دادند تا چشم‌هامان را با آیاتش شست وشو دهیم؛ ساعات اسارت‌مان چه زود می‏گذشت؛ وقتی در فضای كوچك نمازخانه به ترجمه و تفسیر آن آیات شریفه می‏پرداختیم و خداوند را با تمام عظمتش احساس می‏كردیم كه به ملاقاتمان آمده است و برای ما از «رویش» سخن می‏گوید و از «تعالی»حرف می‏زند و از «آزادگی»؛ آن گونه كه هرگز در مقابل هیچ چیز و هیچ كس تن به «اسارت» ندهیم؛ اینگونه «آزاده» شدیم.

 

بر كنج دیوار گچی سلول جمعی‌مان، با ناخن نوشتم: «این نیز بگذرد» :

یادم می‏آید در نخستین روز ورودم به اسارتگاه بر كنج دیوار گچی سلول جمعی‌مان، با ناخن نوشتم: «این نیز بگذرد» و هرگاه، هر یك از ما چشم‌ها‌مان به آن نوشته می‏افتاد، امیدمان به رها شدن از بند اسارت، افزایش پیدا می‏كرد.

روزنامه‏هایی كه به زبان عربی چاپ شده بودند و «صدام» را در لباس نظامی و با ژست‌های آن چنانی نمایش می‏دادند تا قدرت او را و قدرت ارتش او را، اگر چه كاذب بود به مردم خود نمایش بدهند؛ این روزنامه‏های عربی بین اسرای ایرانی دست به دست می‏گشت و آنهایی كه كم و بیش عربی می‏دانستند، متن آنها را برای دیگران ترجمه می‏كردند و با مضحكه كردن صدام، لبخند می‏زدیم و دروغ‌های نظامی‌شان را تفسیر می‏كردیم.

یك روز، یكی از اسرا پیشنهاد كرد، روزنامه‏ای ایرانی در اسارتگاه ابوغریب منتشر كنیم؛ روزنامه‏ای كه فقط یك نسخه داشته باشد و مطالب جدیدی را به خواننده‏ ایرانی ارائه كند؛ دست به كار شدیم؛ هر كدام از ما، هر قطعه‏ سیاهی را كه قابلیت حل شدن در آب داشت، جمع آوری كردیم؛ از خاكه‏ سیگار گرفته تا ذرات پراكنده‏ ذغال؛ پس مواد اولیه‏ مركبمان تأمین شد؛ چوب كبریتی، پوشال بادآورده‌ای، میخ نازك زنگ زده‏ای اگر می‏یافتیم، ذوق زده می‏شدیم؛ انگار كه خودنویس نوك طلایی فلان كارخانه‏ خودنویس‌سازی را یافته‌ایم؛ پس، قلم‌های‌مان را هم پیدا كردیم؛ حالا مانده بود كاغذ كه اگر تأمین می‏شد، نخستین شماره‏ روزنامه‌مان در می‏آمد.

كاغذ در ابوغریب حكم كیمیا را داشت؛ از كتاب، قلم، دوات و دفتر هم كه اصلاً اثری نبود اما روزنامه به دست‌مان می‏رسید؛ یك باره فكری به ذهن‌مان رسید؛ استفاده كردن از مقواهای قوطی‌های پودر لباسشویی كه به ما می‏دادند تا هر چند وقت یك بار لباس‌هایمان را بشوییم؛ فكر خوبی بود، فقط یك اشكال داشت و آن این كه قوطی‌های خالی را از ما پس می‏گرفتند؛ چاره را در این دیدیم كه چند تایی از قوطی‌ها را تكه پاره شده به آنها تحویل بدهیم، در حالی كه تكه پاره‏هایی از آنها را برای خودمان كش رفته بودیم؛ خدا از سر تقصیراتمان بگذرد؛ بعد از آن با خیساندن این تكه پاره‏ها در آب و لایه‌لایه كردن آنها و خشك كردن‌شان در جایی كه نگهبانی نبیند، كاغذمان تأمین شد؛ مشكل روزنامه نویسی همین است: مركب، قلم و كاغذ؛ ما چون آنها را داشتیم دیگر غمی نداشتیم.

توی این روزنامه‏ها كه هر 20 روز یكبار منتشر می‏شد و هركدام به اندازه كف دست بود، لطیفه می‏نوشتیم، جدول طراحی می‏كردیم، كاریكاتور صدام را می‏كشیدیم؛ تا این كه ششمین شماره‏ این نشریه لو رفت و به دست نگهبانان اسارتگاه ابوغریب افتاد؛ در آن شماره در كاریكاتوری، فرهنگ مردم عراق را به مضحكه گرفته بودیم؛ فرهنگ آش‌خوری هر روزه‏ آنها را هنگام صبحانه؛ این كاریكاتور، آتش‌شان زد و بیش از پیش مراقبت كردند تا مبادا قطعه‏ای كاغذ به دست ما بیافتد و ما در اسارتگاه ابوغریب توقیف شدن نشریه‏ تك نسخه‏ای‌مان را پس از نشر ششمین شماره، به تلخی تجربه كردیم و معنای «سانسور» را فهمیدیم.

یادم می‏آید، شب بعد از لو رفتن نشریه‌مان، دوستی كه مطالب صفحه‏ طنز و شعر نشریه را می‏نوشت و اهل شعر و شاعری بود؛ به قصد تقویت كردن روحیه‏ ما، یك بیت شعر خواند كه امیدوارمان كرد:

«آن كس كه اسب تاخت، غبارش فرونشست‌ گرد سم خران شما نیز بگذرد»

شاید این شعر، با ناخن اسیری بر كنج دیواری از دیوارهای اسارت گاه ابوغریب نوشته شده باشد.

با پوست انار باطری ساختیم :

مدت‌ها بود كه از جبهه‏های جنگ بی‌خبر بودیم، نه اسیر جدیدی می‏آوردند كه با احتیاط اوضاع خارج از اسارتگاه ابوغریب را برای‌مان تشریح كند و نه روزنامه‏ای عربی به دست‌مان می‏رسید كه با تجزیه و تحلیل مطالب آن، به وضعیت جبهه‏های جنگ پی‌ببریم؛ بی‌خبری از اوضاع مناطق جنگی، كلافه‌مان كرده بود.

یادم می‏آید در نخستین روز ورودم به اسارتگاه بر كنج دیوار گچی سلول جمعی‌مان، با ناخن نوشتم: «این نیز بگذرد» و هرگاه، هر یك از ما چشم‌ها‌مان به آن نوشته می‏افتاد، امیدمان به رها شدن از بند اسارت، افزایش پیدا می‏كرد.

برای كسب خبر صحیح، مترصد فرصت مناسبی بودیم اما انگار، هیچ خبری نبود؛ تا این كه روزی، یكی از اسرای ایرانی، رادیویی ترانزیستوری آورد؛ یكی از اسرا كه رادیوساز بود، با ابزاری كاملاً ابتدایی، آن رادیو را قطعه قطعه كرد و هر قطعه‏اش را هر یك از ما در جایی پنهان كردیم تا آب‌ها از آسیاب بیافتد؛ مأموران عراقی، اسارتگاه ابوغریب را زیر و رو كردند و تمام سوراخ سنبه‏ها را گشتند اما از رادیو اثری پیدا نشد كه نشد. انگار زمین دهان باز كرده بود و رادیوی آنها را بلعیده بود؛ غائله كه ختم به خیر شد، همان دوست رادیوسازمان، قطعه‏های جدا شده‏ رادیو را كه هر یك از ما در كنجی پنهان كرده بودیم، سر هم كرد و رادیو راه افتاد؛ حالا رادیو داشتیم و دیگر می‏توانستیم ساعات پخش اخبار از رادیو ایران، خبرهای درست را بشنویم و از این طریق نیرو بگیریم و روحیه‌مان را بازسازی كنیم.

مدتی این گونه گذراندیم تا این كه باطری رادیومان تمام شد و دوباره در بی‌خبری مطلق ماندیم؛ یك روز، یكی از اسرا گفت: «اینها چرا به ما ساعت نمی‌دهند تا اوقات شرعی را از روی آن تشخیص بدهیم و فرایض دینی‌مان را به موقع به جا بیاوریم» حرف او را به نگهبان‌های اسارتگاه گفتیم؛ چند ماهی پافشاری كردیم تا سرانجام، یك ساعت دیواری برای‌مان آوردند؛ ساعت كه به دستمان رسید، موقع پخش اخبار رادیو ایران، باطری‏اش را در می‏آوردیم و به رادیو ترانزیستوری‌مان می‏انداختیم و خبرهای جبهه‏ها را می‏شنیدیم و دوباره، باطری را به ساعت می‏انداختیم تا كار كند و منتظر می‏ماندیم تا نوبت بعدی پخش خبر.

در این میان، آنهایی كه مأمور شنیدن اخبار می‏شدند، خبرها را برای دیگران تعریف می‏كردند، چرا كه امكانی نبود تا همه‏ ما هم‌زمان، برنامه‏ خبر رادیو را بشنویم؛ اگر نیروهای دشمن پی می‏بردند كه ما رادیوشان را پهلوی خودمان نگه داشته‌ایم، دمار از روزگارمان در می‏آوردند. 2 ماهی نگذشته بود كه باطری ساعت‌مان تمام شد؛ به نگهبان‌‌ها گفتیم؛ باطری نو به ما دادند؛ 2 ماه بعد، باطری دیگری گرفتیم و این عمل، چند بار تكرار شد؛ تا اینكه یكی از مأموران به زود تمام شدن باطری ساعت دیواری‌مان شك كرد؛ او گفت «نمی‌شود باطری ساعت دیواری این قدر زود مستهلك شود»؛ وقتی دیدیم كه او شك كرده است، دوست رادیوسازمان، در كوتاه‌ترین زمان ممكنه، رادیو را قطعه قطعه كرد و دوباره هر یك از ما قطعه‏ای را در جایی پنهان كردیم؛ مأمورهای امنیتی در پی یافتن رادیو اسارتگاه ابوغریب را زیر و رو كردند و سرانجام، دست از پا درازتر به دفتر كار خودشان برگشتند.

شهید لشکری

چند روزی بدون رادیو ماندیم تا آب‌ها از آسیاب بیافتد و بعد از آن، دوست رادیوسازمان، قطعه‏های جدا شده‏ رادیو را سر هم كرد و دوباره رادیو ترانزیستوری‌مان راه افتاد اما در پی چاره‏ای می‏گشتیم تا خودمان یك باطری اختراع كنیم تا كمتر از باطری ساعت برای رادیو استفاده كنیم و سرانجام بعد از كلی مشورت و تبادل نظر و بهره‌گیری از دانش‌های فنی سایر اسرا، پی‌بردیم كه از پوست انار می‏شود، باطری تهیه كرد و برای مدت نه چندان طولانی، از نیروی آن رادیوی ترانزیستوری را، راه انداخت.

ما كه عادت كرده بودیم هر چیز دور انداختنی را برای روز مبادا در گوشه‏ای از اسارتگاه پنهان كنیم، پوست انارهایی را كه از مدت‌‌ها قبل پس انداز كرده بودیم، روی هم ریختیم و در آب جوشاندیم و با مشقت بسیار، خمیری از آن به دست آوردیم كه تا اندازه‌ای، خاصیت الكتریسیته داشته و می‏توانست رادیوی ما را روشن نگه دارد؛ با این ترفندی كه به كمك آن دوست رادیوسازمان و سایر بچه‏ها به كار گرفتیم، استهلاك باطری ساعت‌مان كاهش پیدا كرد و دیرتر از دفعات اولیه، برای ساعت دیواری‌مان تقاضای باطری می‌كردیم.

امروز كه آن خاطرات را به یاد می‏آورم و به همدلی‌ها و یك رنگی‌هایی كه در اسارتگاه ابوغریب داشتیم، فكر می‏كنم و به هوش سرشار و باورهای آنان كه با من هم‌بند بودند، می‏اندیشم، خودم را فارغ التحصیل از دانشگاهی می‏دانم كه دوره‌اش، نه 4 سال و نه 7 سال كه 18سال بود و افتخار می‏كنم كه این دوره‏ی 18ساله‏ دانشگاهی را، در اسارتگاه ابوغریب و زندان امنیتی عراق، با موفقیت به پایان رسانده‌ام. امیدوارم تلاش‌های من و همرزمانم كه در راه دفاع از آب و خاك و دینمان، آزموده شده‌ایم، مورد قبول درگاه حضرت باری تعالی و مردم قدرشناس ایران، قرار گرفته باشد؛ ان شاءالله.

در تنهایی اسارت به قدرت لایزال خداوند بیشتر ایمان آوردم :

باید اعتراف كنم گاهی اوقات اسارتم را كه در زندان امنیتی عراقی‌ها می‏گذراندم، بیشتر از زمانی كه در اسارتگاه ابوغریب بودم، دوست دارم؛ در دوره‏ اول اسارتم كه حدود 8 سال به طول انجامید در جمع هم‌بندانم، فرصت تأمل و تعمق نداشتم؛ سلول‌های‌مان كوچك بود و تعداد اسرا بسیار؛ در آن سلول‌ها به راحتی نمی‌شد خوابید. به راحتی نمی‌شد نشست و حتی به راحتی نمی‌شد ایستاد؛ در این چنین مكانی، هر كس در پی روحیه دادن به دیگری بود؛ در این مكان اگر كسی می‏نشست تا به مسأله‏ای فكر كند و اندیشه‏اش را به پرواز درآورد آن یكی شروع می‏كرد به تعریف كردن خاطره‏ای خوش یا لطیفه‌ای، مبادا كه روحیه دشمن ستیزی دوستش آسیب ببیند؛ اسیر در ابوغریب حق نداشت خموده شود، چون این خمودگی ممكن بود روحیه‏ سایرین را بشكند و آنها را در مقابل خواسته‏ دشمن متزلزل كند.

امروز كه آن خاطرات را به یاد می‏آورم و به همدلی‌ها و یك رنگی‌هایی كه در اسارتگاه ابوغریب داشتیم، فكر می‏كنم و به هوش سرشار و باورهای آنان كه با من هم‌بند بودند، می‏اندیشم، خودم را فارغ التحصیل از دانشگاهی می‏دانم كه دوره‌اش، نه 4 سال و نه 7 سال كه 18سال بود و افتخار می‏كنم كه این دوره‏ی 18ساله‏ دانشگاهی را، در اسارتگاه ابوغریب و زندان امنیتی عراق، با موفقیت به پایان رسانده‌ام.

اما در «زندان امنیتی عراق» كه پس از تصویب قطعنامه‏ 598 مرا به آنجا منتقل كردند، وضع فرق می‏كرد. آنجا، همه ایرانی بودند و اینجا من تنها ایرانی بودم؛ آنجا تعدادی هم سلولی داشتم و اینجا من تنها بودم؛ آنجا همه باهم بودیم و اینجا، كسی غیر از من نبود.

در تنهایی سلول زندان امنیتی عراق كه ابعادش حدود 180 در 260 سانتی‌متر بود، احساس می‏كردم پادشاهی هستم كه در قصری زندگی می‏كند اما تنها؛ هرگز نمی‌دانستم كه 10 سال از عمرم را در انزوا خواهم گذراند.

اما چه خوب؛ در تنهایی است كه آدم می‏تواند فكر كند؛ در تنهایی است كه آدم می‏تواند اندیشه‏اش را به پرواز درآورد و در تنهایی است كه آدم می‏تواند با خدای خویش راز و نیاز كند و از او نیرو بگیرد.

شاید در این 10 سال بود كه من خدا را بهتر شناختم و به قدرت لایزالش بیشتر ایمان آوردم؛ شاید در این 10 سال بود كه تابش هر نور امیدی را در قلبم تفسیر می‏كردم و حركت هر جنبنده‏ای را به فال نیك می‏گرفتم؛ شاید در این 10 سال بود كه ایمان آوردم خدا خالق زیبایی است و هرگز زشتی را او نیافریده است؛ شاید در این 10 سال بود كه من به مفهوم این كلام پی‌بردم «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید» و چه شب‌ها كه در سلول تنهایی‌ام، كه به قصر پادشاهی تنها می‏مانست، چشم‌هایم را شست و شو دادم تا زیبایی‌های بیش‌تری را ببینم؛ آری، چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

برگرفته از فارس

تنظیم : بخش فرهنگ پایداری تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین