وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مرد با کمى مکث گفت:«آبى، سبز، زرد، خاکسترى، بنفش، قهوه‏اى، سیاه، قرمز و یا....چه فرقى مى‏کند آقا!اما مى‏دانم زندگى زیباست! ...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

رنگ زندگی

رنگ زندگی

مرد جوان در حالى که مشغول گاز زدن باقى‏مانده‏ى صبحانه‏اش بود، از در آسمان‏خراش خارج شد.شلوار جین و پیراهنى آستین کوتاه پوشیده بود، مشخص بود عجله دارد.به سمتش رفتم.

سه، دو، یک، ...

-«سلام آقا، صبح بخیر!من براى یکى از شبکه‏هاى رادیویى گزارش تهیه مى‏کنم.میشه در برنامه‏ى ما شرکت کنید و به پرسشم جواب بدید؟»

-«بله، بفرمایید!»

-«به نظر شما زندگى چه رنگى است؟»

مرد با کمى مکث گفت:«آبى، سبز، زرد، خاکسترى، بنفش، قهوه‏اى، سیاه، قرمز و یا....چه فرقى مى‏کند آقا!اما مى‏دانم زندگى زیباست!تا به حال شده که حس کنید خورشید تنها به روى پوست شما مى‏تابد، سبزه‏هاى زیر پایتان تنها براى شما سبز شده‏اند، پروانه‏ها تنها براى این پرواز مى‏کنند که شما را به حیرت وادارند، و دریا این همه گوش ماهى را تنها به خاطر شما به ساحل آورده است؟

زندگى زیباست آقا!من رنگش را نمى‏دانم، ولى مى‏توانم تا صبح فردا از زیبایى‏هایش براى شما بگویم.متاسفم، وقت ندارم، باید بروم.ببخشید»!سپس چرخید و به یکى از پنجره‏هاى آسمان‏خراش نگاه کرد، آن سوى قاب پنجره زن زیبایى، در حالى که کودکى با صورت تپل را در بغل داشت ایستاده بود.

زن و کودک لبخند زنان براى مرد دست تکان دادند.مرد نیز با خوشحالى براى‏ همسر و فرزندش دست تکان داد، به سمت من چرخید و گفت:«زندگى زیباست آقا، زیبا!»و رفت.

من چیزهایى را دیدم که شنونده‏ها رادیویى نمى‏توانستند ببینند، در فکر بودم که چطور مى‏توانم این موضوع را براى آن‏ها توضیح دهم، در همین لحظه مرد دیگرى با کت و شلوارى که با سلیقه انتخاب شده بود و کفش‏هاى گران‏قیمتش از در همان آسمان‏خراش خارج شد.

گزینه‏ى خوبى به نظر مى‏آمد به سمتش رفتم.

-«سلام آقا، صبح بخیر!من براى یکى از شبکه‏هاى رادیویى گزارش تهیه مى‏کنم.میشه در برنامه‏ى ما شرکت کنید و به سوالم جواب بدید؟»

«بله، بفرمایید!»

-«به نظر شما زندگى چه رنگى است؟»

مرد با کمى مکث، رنگى را گفت که من نمى‏شناختم.او گفت:«آه...!»

سپس چرخید و به پنجره‏اى در همان آسمان‏خراش خیره شد.پنجره‏اى که مرد به آن چشم دوخته بود با پرده‏هایى تیره و ضخیم پوشیده شده بود.

هیچ‏کس در قاب پنجره نبود، هیچ‏کس براى مرد دست تکان نداد!

مرد در سکوت دور مى‏شد و من مانده بودم که چطور این موضوع را براى شنوندگان رادیوییم توضیح دهم...

کات!

 

حسین گل کار

تهیه و تنظیم : بخش ادبیات تبیان

 

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین