سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
در كلبه ای كوهستانی زندگی می كرد و بسیار دلتنگ بود پس از ورود دو پسر كوچك كه گم شده بودند، احساس شادمانی كرد و شور و شوق دوباره به كلبه اش بازگشت ولی پسرها یك روز از كلبه بیرون رفتند و دیگر بازنگشتند. پیرزن پس از مدت كوتاهی به سختی بیمار شد و... بخش پای
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پیرزن مهربان دیگر تنها نیست

تنهایی های مادربزرگ مهربان

در قسمت های گذشته خواندید پیرزنی كه به تنهایی در كلبه ای كوهستانی زندگی می كرد و بسیار دلتنگ بود پس از ورود دو پسر كوچك كه گم شده بودند، احساس شادمانی كرد و شور و شوق دوباره به كلبه اش بازگشت ولی پسرها یك روز از كلبه بیرون رفتند و دیگر بازنگشتند. پیرزن پس از مدت كوتاهی به سختی بیمار شد و...

بخش پایانی داستان را بخوانید.

شب وقتی ستارگان در آسمان پیدا شدند. صدای در کلبه به آرامی بلند شد. پیرزن در خواب بود صدای مهربانی پیرزن را بیدار کرد. پیرزن چشم گشود و پسر جوانی را در کنار خود دید.

پسر جوان در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:

- چرا این قدر بیمار و تبدار هستید؟

  پیرزن ناله ای کرد.

یک بشقاب سوپ گرم و مراقبت های جوان بالاخره باعث شد تا پیرزن از بستر بیماری بلند شود. پیرزن که سرحال شد، پسر جوان را شناخت. پسرش به کلبه بازگشته بود.

پسر جوان به مادرش گفت:

- مادر جان! سال ها پیش وقتی برای یافتن کار از کنار تو رفتم، نمی دانستم تا این اندازه گرفتار می شوم. مدتی کار کردم ولی زمانی که قصد برگشتن داشتم متوجه شدم که صاحبکارم بشدت بیمار شده است.

او از من خواست با تنها دخترش ازدواج کنم. پس از مدتی از ازدواج مان صاحب دو فرزند شدیم.

تنهایی های مادربزرگ مهربان

بچه ها بزرگتر شدند، تصمیم گرفتیم که نزد شما بیاییم. اما می ترسیدم که اگر خودم بیایم شما از دیدن من شوکه شوید، برای همین دو پسرم را نزد شما فرستادم و هر بار که به جنگل می آمدند مرا می دیدند و هدیه ای به آنها می دادم، که برایتان بیاورند.

 بالاخره چند روز پیش وقتی آنها نزد من آمدند، تصمیم گرفتیم که همگی پیش شما بیاییم و با هم زندگی کنیم. وقتی هوا طوفانی شد من زودتر راه افتادم تا خودم را به شما برسانم.

فکر کنم آنها هم تا چند ساعت دیگر از راه خواهند رسید.

پیرزن با خوشحالی آشی داغ درست کرد. تنور قدیمی را آتش کرد و در آن نان های داغ و خوشمزه پخت.

او خوشحال بود که پس از این همه سال جدایی بالاخره در کنار پسرش و عروس و دو نوه مهربانش زندگی خواهد کرد.

 

منصوره رضایی

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

شنل قرمزی

تصمیم بزرگ خرس کوچولو

آواز بزغاله

ماهی گُلی مغرور و پسرك بازیگوش

پرواز 3 جوجه در آسمان آبی

ماجرای مزرعه‌دار تنبل و مرد زرنگ

ماجرای دوستی زنبور کوچولو با پروانه ها

ما دیگه مدرسه نمی ریم!!!

ماجرای توپ بازی 2 برادر بازیگوش

تلاش 3 سنجاب کوچولو در جنگل

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین